نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 186
گفت: آقا نامه اى برايم نوشته و خواسته است به من بگويد كه تو چيزى از فلسفه بلد نيستى. خلاصه از اين نامه دلش گرفت و از آيت الله فاضل قزوينى انتظار نداشت كه يك چنين نامه اى برايش بنويسد. عاقبت گفت: بروم آقا را زيارت كنم و دلم را خالى كنم. خداى ناخواسته از آقا در دلم كدورت نماند.
وقتى به قزوين آمد و چشمش به جمال آيت الله فاضل قزوينى افتاد، از اين رو به آن رو شد. بنا كرد به بوسه زدن دست ايشان. آيت الله فاضل قزوينى به او گفت: دلگير و متأثّر نباش. اين نصيحتهاى ما براى تو مفيد است. حكيم تنكابنى گفت: جناب آقاى فاضل قزوينى، من خواهشى از شما دارم. گفت: بفرماييد. گفت: اگر از دنيا رفتم و شما زنده بوديد بعد از مرگم دو ركعت نماز براى من بخوانيد كه خدا از سر تقصير من بگذرد. فاضل قزوينى گفت: چشم، آن ديگر دست خدا است، ببينيم خدا چه مىخواهد. سال بعد حكيم تنكابنى به مكّه رفت. در مسجد الحرام در حال زيارت بود كه مأمورين آنجا به او بدبين شدند و او را بردند. آنقدر اين بيچاره را كتك زدند كه از شدّت ضربات، بعد از اينكه آزادش كردند در بين الحرمين از دنيا رفت و شهيد شد و او را در ربذه، كنار قبر اباذر دفن كردند.
بعد از اينكه قافله برگشت، جريان شهيد شدن مرحوم تنكابنى را به آقاى فاضل قزوينى رساندند. ايشان گفت: عجب، او شهيد شد، خوش به سعادتش و همان جا بلند شد و دو ركعت نماز خواند و بعد از نماز گفت: خدايا، من از تو مىخواهم كه اين بنده ضعيفت را مورد عفو خودت قرار دهى و او را ببخشى.
خدايا، حسن ظنّ خودت را نصيب همه ما بگردان. صبر و تحمّل سختيها را به ما عنايت بفرما. اجر اين زحمات را به ما عنايت بفرما.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 186