responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 216
مأمور اشاره اى كرد كه يعنى برو مقدارى از آن پولهاى طلا و نقره را بياور. او هم رفت و بلافاصله يك كيسه پر از طلا و نقره آورد و جلو آيت الله سيد هاشم بحرينى گذاشت. گفت: آقا، اينهم براى شما است. آقا سيد هاشم فرمود: اين چيست؟ نادر گفت: چيز ناقابلى است كه مى‌خواستيم به خدمت شما بدهيم. سيد فرمود: اين پول طلا و نقره را مى‌خواهى به من بدهى، اين همه مال زياد را؟ گفت: بله. سيد فرمود: من نيازى به اين پولها ندارم پس اگر براى من مى‌دهى بدان كه من خرج و روزى امروزم را دارم. اگر براى الاغ من مى‌دهى، الاغ من از من بى نيازتر است. خدا رحمتش كند. نگاه كنيد. جلوى شاه باشى و اين حرف را بزنى؟ گفت: اگر اين را براى الاغ من مى‌خواهى بدهى، الاغ من از من بى نيازتر است. نادر گفت: براى چه بى نياز تر است؟ فرمود: براى اينكه اوّلاً الاغ من طلا و نقره نمى‌خورد و اهل طلا و نقره نيست بلكه اهل يونجه و جو است و در ثانى، خدا يك كارى با الاغ من كرده كه با من هم نكرده است. نادرشاه گفت: خدا با الاغت چه كار كرده است؟ فرمود: خدا خرج اين حيوان را به گردن من انداخته و من را كفيل خرج آن كرده است پس خيالش راحت راحت است. الاغ من هيچ وقت نشده غصّه روزى را بخورد. تا اين را فرمود، نادرشاه گفت: وقتى ايران بودم، شنيدم كه در نجف سيد بسيار عجيبى است ولى با چشم خود او را نديده بودم كسى اينقدر در دنيا زاهد باشد؟ اى سيد، عجب زهدى دارى. واقعاً حقّ است كه زهد تو زبانزد مردم باشد. سيد
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 216
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست