نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 215
اگر بنا باشد عدالت آنطور باشد، ما نداريم كسى را كه عادل باشد. بايد مثل مقدّس اردبيلى را پيدا كنيم يا مثل مرحوم آقا سيد هاشم نجفى را يا برويم سراغ سيد هاشم بحرينى( رحمه الله).
مرحوم صاحب جواهر، آيت الله سيد هاشم بحرينى( رضى الله عنه) را يكى از افرادى مىداند كه داراى ملكه عدالت بود. اينها چه مقامى داشتند كه صاحب جواهر آنها را قبول دارد. خوش به سعادتشان. مرحوم صاحب جواهر، آيت الله سيد هاشم را درك مىكند. سيد هاشم چه مقامى داشته كه مثل صاحب جواهر درباره او اين چنين مىگويد؟
نادر شاه به نجف لشكركشى كرد و آنجا را با دو هزار نفر محاصره كرد. او بيرون شهر نجف خيمه زد. خيمه لشكر و سپاهش مردم را اذيت مىكردند و بعضى تجاوزات را مرتكب شدند. مردم نزد آيت الله سيد هاشم رفتند و شكايت كردند كه لشكر نادر شاه ما را اذيت مىكند. مرحوم آقا سيد هاشم سوار مركبش شد و به بيرون نجف تا درِ خيمه خود نادرشاه رفت. هر چه مأمورين گفتند: آقا سيد كجا مىروى؟ گفت: من با خود نادر شاه كار دارم. گفتند: آقا نمىشود. فرمود: چرا نمىشود؟ سريع به نادرشاه گفتند: يك آقاى سيدى با شما كار دارد. گفت: كيست؟ گفتند: مىگويد سيد هاشم بحرينى هستم. نادر شاه گفت: بگذاريد بيايد. من آوازه اش را شنيده ام.
نادرشاه گفت: آقا، بفرماييد. سيد رفت و نشست. نادرشاه يك نگاهى به چهره و جمال آقا سيد هاشم كرد و چنان نورانيت صورت سيد، نادر را به خودش جذب كرد كه نادر مجذوب او شده بود. نادرشاه گفت: امرى داشتيد؟ فرمود: بله. گفت: هر امرى داشته باشيد، من مطيع شما هستم بفرماييد. سيد هاشم گفت: لشكريان شما خيلى مردم نجف را اذيت مىكنند. به حقّ و حقوق مردم تجاوز مىكنند. نادر شاه گفت: چشم، اطاعت مىشود. من اعلام مىكنم كه احدى را متعرّض نشوند. بلافاصله در همان حالتى كه سيد با شاه صحبت مىكرد، شاه به فلان مأمور اشاره اى كرد و گفت: فلانى برو. آن مأمور رفت. چون دستور داشت هديه اى براى شخصيت هايى كه نزد شاه مىآمدند و ديدن مىكردند، بياورد. در اينجا نادرشاه براى اينكه خدمتى به سيد كرده باشد (از بس علاقمند به سيد شده بود) به آن
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 215