تا هنگامى كه (لشكريان سليمان) به سرزمين مورچگان رسيدند؛ مورچهاى گفت:» اى مورچگان، به خانههايتان داخل شويد، تا سليمان و لشكريانش هرگز شما را پايمال نكنند در حالى كه آنان (با درك حسّى) متوجه نمىشوند. « (18) و (سليمان) از سخن او، به خندهاى لبخند زد و گفت:» پروردگارا! به من الهام كن، كه نعمتت را كه بر من و بر پدر و مادرم ارزانى داشتى، سپاسگزارى كنم، و اينكه [كار] شايستهاى، كه آن را مىپسندى، انجام دهم، و مرا با رحمت خود در [زمره] بندگان شايستهات وارد كن. « (19) و (سليمان) در جستجوى پرنده [هُدهُد] برآمد و گفت:» مرا چه شده كه هُدهُد را نمىبينم، بلكه آيا از غايبان است؟! (20) قطعاً او را با عذاب شديدى عذاب خواهم كرد، يا حتماً او را سرمىبرم، يا بايد (براى غيبتش) دليل آشكارى برايم بياورد! « (21) و (مدتى) نه چندان دراز درنگ كرد (تا هدهد آمد) و گفت:» به چيزى احاطه يافتم كه تو بدان احاطه نيافتهاى؛ و از (سرزمين) سبا خبر بزرگِ يقينى، براى تو آوردهام. (22) در حقيقت من (در آنجا) زنى را يافتم كه بر آنان زمامدارى مىكرد، و از هر چيزى (به او) داده شده بود، و برايش تخت بزرگى بود. (23) او و قومش را يافتم در حالى كه براى خورشيدى كه غير از خداست، سجده مىكنند؛ و شيطان كارهاى آنان را برايشان آراست، و آنان را از راه (خدا) بازداشت؛ و آنان رهنمون نمىشوند. (24) كه سجده نكنند براى خدايى كه پنهانِ در آسمانها و زمين را بيرون مىآورد، و آنچه را پنهان مىداريد و آنچه را آشكار مىكنيد مىداند! (25) خداست، كه هيچ معبودى جز او نيست، پروردگار تخت بزرگ (جهاندارى و تدبير هستى) است. « (26)