responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 173
به بازار و در مغازه بزازى رفتم و پارچه اى گرفتم. دست بردم در جيبم و بدون اينكه پولها را بشمارم در مشتم گرفتم و گفتم: اين پول را بگيريد، هر چقدر پول پارچه شما مى‌شود برداريد، اگر كم است دوباره بدهم. بزاز گفت: چشم و پول را شمرد. ديد عين همان مقدارى است كه پول پارچه شده است نه زياد بود و نه كم. به من گفت: آقا، درست است پولت به اندازه بود، خدا پدرت را بيامرزد. رفتم منزل و پارچه را به همسرم دادم؛ خلاصه يك سال از اين پول كه در جيبم بود، برمى داشتم و تمام نمى‌شد. روزى خانمم گفت: قبايت را دربياور تا آن را بشويم. گفتم: چشم، و لباس را كه درآوردم يادم رفت كه اين پولها را از جيبم بردارم. به حرم رفتم و فرزندم در غيابم به سر جيبم رفته و همه پولها را درآورده بود كه جنسى براى منزل بخرد كه والسّلام، پولها همان موقع تمام شد. ايشان مى‌گفت: بنده اين كرامت را از مرحوم آيت الله سيد مرتضى كشميرى(رحمه الله) در نجف ديدم. منظورم صبر انسان در هنگام مشكلات بود. وقتى انسانى تارك دنيا باشد خدا هم اينطور به او مرحمت مى‌كند. خدا ان شاء الله به حقّ محمّد و آل محمّد(عليهما السلام) اين نعمتها و حالتها را به همه ما مرحمت بفرمايد.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 173
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست