نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 172
بازار را رفتم و برگشتم. يك مرتبه به خودم گفتم: علم الهدى، اينطور در بازار بالا و پايين مىروى زشت است، مغازه دارها مىگويند اين چه كارى دارد؟ از بازار بيرون رفتم. فكرم خيلى پريشان بود. به طرف حرم مولا اميرالمؤمنين(ع) راه افتادم.
همين كه آمدم به طرف صحن بروم ديدم از آن طرف، آيت الله سيد مرتضى كشميرى(رحمه الله) آمد. چشمش كه به من افتاد سلام كرد و گفت: علم الهدى، ناراحتى؟ چه شده؟ مىدانى جدّت اميرالمؤمنين(ع) با چه وضعى زندگى كرد؟ اين زندگى سخت، مربوط به جدّتان است. ما فرزند يك چنين آقايى هستيم. آدم بايد در زندگى صبر و شكيبايى داشته باشد. غصّه نخور. ايشان بنا كردند به دلدارى دادن و بعد از آن، در جيبشان دست بردند و مقدارى پول عراقى درآوردند و گفتند: جيبت را باز كن. ايشان پولها را در جيبم ريختند و گفتند: پول را نشمار، در جيبت باشد، هر چه مىخواهى از آن بردار. گفتم: چشم، بعد مقدارى خوراكى خريدم و به منزل بردم.
در منزل، دست در جيبم كردم ديدم از پول اصلاً كم نشده است. گفتم: حالا كه اينطور شده و خدا يك چنين مرحمتى به من كرده است، بروم و مقدارى گوشت بخرم، مدّتى است كه نتوانسته ام گوشت بخرم.
رفتم و گوشت خريدم و به منزل آوردم. تا چشم خانواده ام به گوشت افتاد گفتند: چه شده گوشت گرفته ايد؟ گفتم: خدا رسانده است. گوشت را حاضر كرديم و خورديم. خانم ها وقتى مىفهمند كه همسرشان مقدارى پول دارد بنا مىكنند به دستكارى جيبهاى شوهرشان، آرام كه نمىگيرند. ايشان گفت: خانمم اصرار كرد حالا كه اينطور شده و نانت در روغت افتاده است تو را به خدا، تو را به اميرالمؤمنين(ع)، فكرى هم براى ما كن. گفتم: چه مىخواهى؟ گفت: لباسى هم براى ما بخر، معلوم نيست كه هميشه تو اينطور داشته باشى. گفتم: چشم.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 172