responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 285
را به خدا قسم، پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهما السلام) چطور مى‌خواستند براى بشر مطلب را بگويند كه رساتر از اين باشد؟ چگونه مى‌خواستند بفهمانند كه ربا حرام است؟ آيا از اين بهتر مى‌شد گفت؟ آيا چيزى براى ما باقى ماند كه نگفتند؟ آقايى براى بيان مسائل ربا يك منبر رفت، كارش را تمام كردند. بنده خدا تهران رفت و گفت: آى مردم ربا نخوريد او را كشتند. يك عالم مجتهد بزرگوار سخنور استاد حوزه علميه قم را براى همين يك تذكّرى كه داد و ارشادى كه كرد، كشتند. گفت: آى مردم، اين چه كثافت بازى است كه مى‌كنيد؟ ربا اينطورى است مثل زنا با مادر است، مثل زنا با محارم است، زنا نكنيد. شب نيمه ماه رمضان آمدند قم. برادر بزرگوار ايشان مى‌گفت: من خدمتش بودم و در حال نوشتن تفسير سوره يوسف بود. مشغول نوشتن سوره يوسف بود كه يكدفعه ديدم دستش را بلند كرد و به ران خودش مى‌زد و گريه مى‌كرد. گفتم: برادر، چرا اينطور مى‌كنى؟ فرمود: عمداً دارم مى‌زنم. گفتم: چرا؟ گفت: مرگ خودم را مى‌بينم. ديگر فكر مى‌كنم وقت مرگ من نزديك شده است. چقدر مرد بزرگوارى بود. به قول مرحوم والد ما مرحوم آيت الله سيد سجّاد علوى(رحمه الله) مى‌گفت: حاج محمّد تقى اشقايى(رحمه الله) مجتهد بود و منبر مى‌رفت. از آيات قرآنى چنان مطالب را بيرون مى‌كشيد كه مستمعين لذّت مى‌بردند. خيلى قوى بود. والد ما مى‌گفت: مرحوم حاج شيخ عبد الكريم حائرى(رحمه الله) مى‌فرمود: آقاشيخ محمّد تقى كجا است كه منبر برود، من را حال بياورد. مرد عجيبى بود. اين دانشمند را به تهران دعوت كردند. در آنجا يك منبر تندى در مورد رباخوارى رفت. بعد هم ايشان را براى افطار دعوت كردند. تا افطارى را ميل كرد يك دفعه حالشان به هم خورد. حالت تهوّع و استفراغ به ايشان دست داد. رفتند دكتر آوردند. دكتر آمد و دوايى براى معالجه ايشان نوشت. دوايى به نام منگزى به آقا داد.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 285
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست