نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 295
مرگ به شما فرستاد. حضرت(ص) فرمود: او هر چه گفت، من به خودش برگرداندم. آنچه كه من به او گفتم او را بند مىكند و او ديگر زنده برنمى گردد. بعد ديدند آن شخص، عصر آمد و بوته اى از هيزم هم پشتش بود و او زنده است. به حضرت(ص) عرض كردند: يا رسول الله(ص) قربانت بشويم، اين بنده خدا برگشت، مگر شما نفرموديد كه ديگر زنده بر نمىگردد؟ حضرت(ص) فرمود: برويد به او بگوييد بيايد. رفتند آن شخص را آوردند.
پيامبر(ص) فرمود: بوته هيزم را پايين بگذار. او هيزم را پائين گذاشت. رسول خدا(ص) فرمود: بازش كنيد. وقتى باز كردند ديدند مارى داخل هيزم است و قطعه چوبى را در دهانش گرفته. آن وقت وجود مبارك آقا(ص) فرمود: اين مار مأمور بود كه اين آقا را از بين ببرد. حضرت(ص) از او سؤال كرد: شما در هنگام بيرون رفتن از مدينه كارى انجام دادى؟ آيا چيزى به كسى ندادى؟ گفت: بلى، يك بنده خدايى گرسنه بود و عرضه داشته كه من گرسنه ام، من دو تا گرده نان داشتم. يكى را به او دادم. حضرت(ص) فرمود: همان صدقه اين بلا را از تو دور كرد.
نگاه كنيد اين قضا، معلّق عليه داشت. آن شخص، معلّق عليه را آورده بود لذا حادثه بر طرف شد. چه بسا چيزى در مقام قضا آمده است ولى به واسطه دادن صدقه آن را محو كرده است.
علما در علم كلام مىگويند: {a«القضاء و القدر شيئان»a} قضا و قدر دو چيزند. قضا غير از قدر است. {a«قد يستعمل احدهما مكان الآخر»a} گاهى اوقات اگر مسأله اى پيش مىآيد مىگويند اين قضا و قدر الهى است، گاهى اوقات هم در مقام استعمال هر كدام را جاى ديگرى بكار مىبرند و مىگويند اين قضا و قدر الهى است. {a«قد يتفرقان و يختلفان»a} گاهى اوقات هم از هم جدا مىشوند.
داستان حضرت عيسى(ع) هم نمونه ديگرى است. حضرت عيسى(ع) ديد عروسى را به خانه بخت مىبرند، فرمود: تأسّف مىخورم، عروس فكر مىكند امشب شب عروسى اش است ولى امشب شب عروسى او نيست بلكه شب عزايش است.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 295