نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 298
مىلرزيد. سفيان ثورى مىگويد: عرض كردم يابن رسول الله، شما را چه شده است؟ چرا اينقدر رنگتان زرد شده است؟ چرا اضطراب داريد؟ حضرت(ع) فرمود: امروز پيشامدى بوجود آمد و من از آن خيلى ناراحتم.
عرض كردم: آقاجان، چه پيشامدى؟ خدا براى شما بد نياورد. فرمود: من به خانواده و بچّه ها و دخترها و زنها و كنيز ها گفتم و سفارش كردم كه هيچ وقت به پشت بام نروند و طبق سفارشى كه كرده بودم مطمئن بودم كه كسى به سمت پشت بام نمىرود. امروز بلند شدم، ديدم يكى از اين كنيزها، بچّه كوچك ما را بغل گرفته و در راه پلههاى پشت بام است. در روايت نيامده كه كنيز بالا مىرفته يا از پشت بام بر مىگشته است. تا چشمش به من افتاد، ترسيد و بنا كرد به لرزيدن و بچّه از دست كنيز افتاد و مُرد.
امام صادق(ع) فرمود: اى سفيان، من اضطرابم از اين نيست كه بچّه ام مُرد بلكه از اين ناراحتم كه اين كنيز از جانب من به ترس و وحشت افتاد. چرا چنين شد؟ من به خاطر اينكه كنيز از من آنچنان ترسيد كه بچّه از دستش افتاد و از دنيا رفت، او را در راه خدا آزاد كردم ولى هنوز درون من ناراحت است و وحشت دارم.
ببينيد، خاندان نبوّت و اهل بيت پيغمبر(عليهما السلام) داراى اين مقام رحم و انصاف بودند؛ بنابراين، يكى از چيزهايى كه عمر انسان را طولانى مىكند صله رحم است و لذا در باب ارث، از امام باقر(ع) پرسيدند: يابن رسول الله، چرا نبايد برادر پدرى ارث ببرد ولى برادر مادرى ارث مىبرد؟ حضرت(ع) جواب داد: به خاطر اينكه خدا به رَحِم احترام گذاشته است. چون برادر مادرى است رحمشان و مهربانى شان بيشتر است.
خدايا، به حقّ محمّد و آل محمّد(عليهما السلام) ما را در راه دين و قرآن ثابت قدم بدار و توفيق عمل به وظائف دينى را به ما مرحمت فرما.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 298