نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 312
يادم نمىرود به مشهد رفته بوديم كه خانه اى اجاره كنيم براى اينكه مركز رفت و آمد طلاب باشد و پايگاهى باشد كه طلبه ها آنجا بيايند و خانه امام زمان( عج الله) خالى نباشد. رفتيم خانه اى ديديم، صاحب خانه گفت: براى چه كارى مىخواهيد؟ گفتم: براى درس. گفت: حقيقت اين است كه من مىترسم خانه ام را به شما اجاره بدهم. گفتم: براى چه مىترسيد؟ گفت: چند وقت قبل آقاى فلانى اينجا را اجاره گرفت امّا وقتى كه مىخواست از اينجا برود تمام پول تلفن و آب و برق را تصفيه نكرده گذاشت و رفت. هر چه به او گفتيم آقا پس پول قبض ها چه مىشود زير بار نرفت و مىگفت نخير من حاضر نيستم پرداخت كنم.
حاج آقا، ما گوشمان را گرفتيم و پيچيديم و توبه كرديم كه ديگر از اين كارها نكنيم. بله عزيزان، براى بنده درس شد. خدا را شكر كردم كه اين مطلب را به من گفت. خيلى خوشحال شدم و وقتى خواستم از آن دفتر بروم، بعد از پايان كار شخصاً خودم به ديدارش رفتم. رويش را بوسيدم و گفتم: آقا جان، اين چند سالى كه ما اينجا بوديم خداى ناخواسته از ما طلبى نداريد؟ گفت: نه حاج آقا. گفتم: اينجا براى من نيست، اين خانه براى امام زمان( عج الله) است مبادا عمل من طورى بوده باشد كه خدمت حضرت( عج الله) شرمنده شده باشم. فردا در پيشگاه آقا نمىتوانم جواب بدهم.
تمام پولش را كه حساب كردم و دادم. مقدارى هم اضافه دادم و گفتم: من دوست دارم مقدارى هم اضافه بدهم. گفت: نه حاج آقا، به جدّت نمىگيرم. گفتم: بگير و خواهشى از شما دارم. گفت: چه خواهشى داريد؟ گفتم: خواهش من اين است كه تو را به خدا، تو را به حقّ ثامن الائمّه(ع) آن درد دلى را كه از آن آقا برايم گفتى جاى ديگرى نگو. هر چه پول از او طلب دارى كه به تو نداده است بگو تا من پرداخت كنم به شرطى كه در جايى باز گو نكنى. گفت: چرا حاج آقا؟ گفتم: چون آبروى روحانيت، آبروى مرجعيت ريخته مىشود.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 312