نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 313
خدا مرحوم آقاى شريعتى را رحمت كند. ايشان پيرمردى بود از شاگردان برجسته مرحوم آيت الله بروجردى(رحمه الله). بنده با ايشان مباحثه مىكردم. البتّه مباحثه كردن ايشان با من كمال تواضعش بود. خيلى آقاى بروجردى ايشان را دوست داشت. روزى پيش من آمد و گفت: آقاى علوى، حاضريد با من مباحثه كنيد؟ گفتم: من با شما مناسبت ندارم. شما مرد ملّا و فاضلى هستيد امّا من تازه درس خارج را شروع كرده ام. گفت: اين حرفها چيست كه مىزنيد؟ بيا با هم مباحثه كنيم. من هم گفتم چشم و قبول كردم.
به منزلش مىرفتيم و مجمع البيان را مباحثه مىكرديم. خيلى شيخ نازنينى بود. اين قصّه را ايشان براى من نقل كرد. فرمود: وقتى آقاى بروجردى(رحمه الله) از نجف به بروجرد آمد، اعيان و بزرگان بروجرد خيلى از آقا استقبال كردند و يكى يكى ايشان را به منزل هايشان دعوت مىكردند. يك شب بزرگى از بزرگان بروجرد آقا را دعوت كرد. بنده هم به همراه آقا آن شب در آن مكان دعوت بودم. آن شب جمعيت زيادى در آن خانه نشسته بودند. بعد از صرف شام، همينطور كه در محضر آقا نشسته بوديم و استفاده مىكرديم يك مرتبه عدّه اى كه به آنها گروه گودار مىگفتند صدايشان در كوچه پيچيد. دسته اى بودند كه در كوچه و خيابان راه مىافتادند، مىخواندند و مىرقصيدند و در عروسى ها هم معمولا آنها برنامه اجرا مىكردند. جلوى هر خانه اى مىخواندند و مىرقصيدند و از اهل آن خانه پول مىگرفتند.
از قضا آن شب اين دسته وارد كوچه اى كه آقا مهمان يكى از آن خانه ها بود، شدند و شروع كردند به زدن و رقصيدن. تا صداى آنها را شنيدند فوراً يك نفر از اهالى آن خانه رفت و به آنها تذكّر داد و گفت: ساكت باشيد، امشب آيت الله بروجردى مهمان اين خانه است. به محض اينكه شنيدند آقاى بروجردى آنجا است بدتر كردند. شعر را با صداى بلندتر مىخواندند. آقا با شنيدن سر و صدا گفت: چه خبر شده است؟ گفتند: اينها گروهى هستند كه در كوچه ها مىرقصند واز اهالى هر خانه پول مىگيرند. آقاى بروجردى مقدارى پول از جيبشان درآورد
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 313