نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 323
بعد از درس، آقا به آن طلبه اى كه نيم دينار برداشته بود فرمودند كه شما اوّلاً چرا برداشتيد و ثانياً چطور شد كه نيم دينار برداشتيد؟ عرض كرد: حضرت آيت الله، حقيقت اين است كه من ديشب روغن چراغ نداشتم. مجبور شدم به دكان بقالى رفتم و روغن چراغ را نسيه گرفتم. علّت اين هم كه نسيه گرفتم اين است كه كليد صندوق پول را كه مىخواستم از آن پول بردارم نداشتم، مجبور شدم رفتم و نسيه گرفتم. الان هم اين نيم دينار را برداشتم كه نسيه ام را بدهم؛ در غير اين صورت، من هم برنمى داشتم. آقا فرمود: بارك الله، بارك الله. بعد ايشان دستور داد براى هر طلبه اى يك كليد درست كنند و هر طلبه اى كه پول مىخواهد بيايد و از صندوق بردارد.
خدايا، اينها چقدر مردان پاكى بودند. آدم پول در صندوق ببيند و فقط به اندازه نيازش بردارد؟ اگر انسان با ورع و با تقوا باشد، سعادتمند است. در همه جاى زندگى تقوا به درد مىخورد و نجات بخش انسان است. اساس همه گرفتارىهاى انسان، بى تقوايى است.
استادِ جناب سيد رضى(رحمه الله) مرحوم ابواسحاق(رحمه الله) است. ايشان معلم قرآن سيد رضى(رحمه الله) است. او نگاه كرد و ديد چقدر جمال اين سيد نورانى و با خدا است. گفت مىخواهم يك كادويى به اين ايشان بدهم. ابواسحاق(رحمه الله) خانه اى را به جناب سيد رضى(رحمه الله) واگذار كرد و گفت اين خانه براى شما باشد. سيد گفت: خانه را براى چه به من مىدهى؟ ابواسحاق گفت: از بس كه در شما نورانيت مىبينم مىخواهم خانه را به شما بدهم. سيد رضى گفت: نمىپذيرم. ابواسحاق گفت: چرا؟ براى چه نمىپذيرى؟ سيد گفت: من از پدرم هم هديه قبول نمىكنم. بناى ما در زندگى اين است.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 323