نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 322
فخر الملك گفت: حالا كه شما خودتان قبول نكرديد، ما هديه را به خود شما نمىدهيم بلكه مال آقازاده باشد. آقا دوباره كادو را پس فرستاد و فرمود كه بچّههاى ما هم مثل خودمان هستند، نيازى ندارند كه بخواهند اين هدايا را قبول كنند. مرحله سوّم فخر الملك هديه را برگرداند و گفت: اين هديه را بدهيد به خانم قابله اى كه قابله گرى بچّه را كرده است. سيد فرمود: سلام ما را برسانيد و بگوييد كه قابلههاى ما از خودمان هستند كه قابله گرى مىكنند و زنهاى خانوادههاى ما كه قابله گرى مىكنند هيچ وقت در مقابل اين كار چيزى نمىگيرند و هديه اى را قبول نمىكنند و ما از قبول كردن اين هديه معذوريم.
وزير فرستاد و گفت حالا كه آقا قبول نكرد، براى بچّه هم قبول نكردند، براى قابله هم قبول نكردند پس اين را به طلبه ها بدهيد. هديه را زمانى آوردند كه مرحوم سيد داشت درس فقه مىداد. هديه چقدر بود؟ هزار دينار، يعنى هزار مثقال طلا، خيلى است. فرستاده گفت: جناب فخر الملك فرمودند اين را به طلبه ها بدهيد. آقا فرمود: اگر براى طلبه ها است ايرادى ندارد، وسط بگذاريد. مناعت طبع را ببينيد. پول را وسط گذاشتند و آقا فرمودند: آقايان طلبه ها، هر كس دلش مىخواهد چيزى از اين پولها بردارد بيايد و بردارد. جاى من و شما خالى، اگر ما بوديم چيزى از اين پول باقى مىگذاشتيم؟
هيچكس تكان نخورد. فقط يك طلبه بلند شد و آمد و يك دينار از اين پول را برداشت. آن روز يك دينار را مىتوانستند از وسط پاره كنند و با اين كار از اعتبار نمىافتاد. اين طلبه دينار را نصف كرد، نيم دينار را گرفت و نيم ديگر را هم گذاشت آنجا و رفت و نشست. سيد فرمود: آقايان طلبه ها، هر كس از اين پول مىخواهد، بردارد. طلبه ها گفتند: آقاجان، ما نيارى نداريم. فرمود: خيلى خوب؛ سپس به فرستاده فخر الملك فرمود: طلبه ها نياز ندارند، بفرمائيد بقيه را برداريد.
ـ
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 322