نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 329
شاه عبّاس براى زيارت حضرت اميرالمؤمنين(ع) به نجف اشرف رفت. موقع برگشت گفت: من دست خالى بر نمىگردم. بايد هر طورى كه شده برخى از علماى نجف را با خود به ايران ببرم. به او گفتند: نمىشود. گفت: امكان ندارد، مىخواهم در آينده بگويند شاه عبّاس علما را به ايران آورد. بنده نمىخواهم از او تعريف كنم. شاه عبّاس ظلم هم داشت، كثافت كارى هم داشت ولى اين كارش خوب بود. در نجف، به علما گفت: يا الله، حركت كنيد برويم. مرحوم مقدّس اردبيلى و مرحوم شيخ بهايى( رضى الله عنه) آماده شدند كه به ايران بيايند.
وقتى همه سوار شدند و راه افتادند شيخ بهايى جلو بود ولى بزرگوار ديگر آهسته مىآمد و عقب بود. در راه، شاه عبّاس با خود گفت: بروم اين بزرگواران را امتحان كنم و ببينم دلشان با هم چگونه است. به شيخ بهايى گفت: اى جانم، اگر آخوند بخواهيم واقعاً تو آخوند هستى. شيخ بهايى گفت: براى چه؟ گفت: تو ماشاء الله سريع و زرنگى امّا آن آقا را نگاه كن. آهسته آهسته مىآيد. شيخ بهايى گفت: خير، اشتباه كردى. گفت: چرا؟ گفت: مىدانى چرا حيوان آقا آهسته مىآيد؟ براى اينكه وزنه سنگينى را بار كرده است. من كجا و او كجا. او يك علم بزرگى را بار كرده است.
شاه عبّاس پيش خودش گفت: اين آقا كه اين طور بود، بروم سراغ آن آقا. به آن عالم گفت: او را ببين چقدر تند تند مىرود. عالم بايد با وقار باشد. نبايد تند برود امّا تو با وقار راه مىروى. گفت: خير، اشتباه كردى. مىدانى چرا جلو جلو مىرود؟ چون حيوانش وقتى احساس مىكند كه شيخ بهايى به دوشش سوار است از فخر و مباهات تند راه مىرود. نقل كردهاند بلافاصله شاه عبّاس همان جا به سجده افتاد و بنا كرد سجده شكر به جا آوردن. به او گفتند: چرا سجده مىكنى؟ گفت: خدا را شكر كه من در زمانى هستم كه دو آقا اينقدر احترام يكديگر را نگه مىدارند.
ما روحانيون بايد اينطور باشيم. تو را به جدّم قسم، چه كار مىخواهيد بكنيد؟ اگر واقعاً بنا است به تبليغ برويد همين جا تصميم بگيريد، همين جا به خدا توكّل كنيد و بگوييد: خدايا، من مىخواهم براى رسالتت بروم؛ براى خدا برويد و به
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 329