نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 330
پول اهمّيت ندهيد، خدا خودش مىرساند. نيتتان را براى خدا كنيد. خدا مىفرمايد: تو مرا داشته باش و غصّه روزى را نخور. من هستم و به شما روزى مىدهم. هر چه مىخواهى از من بخواه. اگر واقعاً اين طورى باشيد خوش به سعادتتان، به تبليغ برويد.
شب احياء قرار بود در شبستان شهر گرگان مراسم داشته باشم كه گفتند: چون جمعيت زياد است به مسجد جامع بياييد كه جاى آن بيشتر است و مراسم را به آنجا منتقل كردند. در آنجا، آقاى بزرگوارى به نام آيت الله ميبدى بود كه هميشه براى نماز به مسجد جامع مىرفت. وقتى فهميدم مراسم به مسجد جامع منتقل شده است گفتم: چون آن بزرگوار در آنجا است بنده نمىآيم، بى حرمتى به آن بزرگوار مىشود. خلاصه رفتند و برگشتند و قرار شد كه برنامه ما بعد از ايشان باشد.
در شب نوزدهم كه راهى مسجد شديم از بلنگوى بازار صداى سخنرانى داخل مسجد جامع را شنيديم كه آن بزرگوار در حال صحبت كردن بود. وقتى به در مسجد رسيديم هنوز ايشان مشغول صحبت بود و دعا مىخواند يعنى دعايى كه بعد از پايان برنامه است. بنده همان جا ايستادم. حدود بيست دقيقه اى شد. هر چه گفتند بفرماييد داخل، گفتم: خير، اجازه بدهيد، عجله نكنيد، بگذاريد بزرگوار به ميل خودش برنامه اش را تمام كند. خلاصه ما صبر كرديم تا اينكه آقا تمام كرد. بنده هم بعد از ايشان مختصرى برنامه داشتم.
فرداى آن روز خبر دار شدم كه ايشان فرموده بودند چرا اينقدر منتظر ماندم و داخل نرفتم؟ گفته بودند: با اين كار مرا خجالت دادند. گفتم: آقاجان، ناراحت نشويد. وظيفه من اين بود كه بايستم و صبر كنم. من اگر پايم به اوّل مسجد مىرسيد مردم آرام نمىگرفتند. آنقدر صلوات مىفرستادند و سر و صدا مىكردند كه برنامه شما به هم مىريخت. من در پيشگاه خدا چه جوابى داشتم كه بدهم كه چرا با يك پيرمرد و بزرگوار هشتاد ساله اينگونه رفتار كرده ام؟
ـ
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 330