نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 332
است. پدرم درآمد. آخر مرا چه به امامت؟ آقا گفت: حالا كه اين حرف را زدى معطّلش نكن، بايد نماز عصر را هم بايستى و ما پشت سرت اقتدا كنيم. اين بيچاره دست به دامن آقا شد. گفت: آقاجان، تو را به خدا من نمىتوانم. آقا به او گفت: امكان ندارد بايد نماز عصر را هم خودت امام شوى.
تاجر بنا كرد به عجز و ناله. آقا گفت: عجز و ناله مىكنى؟ نمىخواهى امام شوى؟ گفت: بله. گفت: اگر مىخواهى نماز عصر را نخوانى و امام جماعت نشوى بايد اين نماز را از من بخرى تا من اين را به تو بفروشم. تاجر گفت: من چطورى بخرم؟ آقا گفت: با دويست شامى حاضرم. يا الله، دويست شامى به من بده من نماز عصر جماعتم را به تو مىفروشم. هر شامى آن روز دو هزار دينار بود. دويست شامى خيلى پول بود. تاجر گفت: چشم، من حاضرم، حرفى ندارم. شما بخوان من پولش را به شما مىدهم. آقا گفت: همين الان بايد بفرستى تا پولش را بياورند. تاجر گفت: اى بابا، خب صبر كنيد. آقا گفت: نمىشود. آخرش فرستاد پول را آوردند و گفت: بفرما اين هم پول. آقا گفت: حالا كه پول را آوردى چشم، من نماز عصرم را مىخوانم، و بلافاصله بلند شد و گفت: اى فقراى مسجد، هر كدامتان كه هستيد بياييد تا اين دويست شامى را بين شما قسمت كنم و بدانيد كه اين پول مال اين تاجر است، دعا را به جان او كنيد، و تمام پولها را به فقرا داد.
اميدوارم خدا به حقّ محمّد و آل محمّد(عليهما السلام) به ما توفيق عمل و بندگى و خدمت بيش از اين مرحمت بفرمايد.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 332