responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 331
ما بايد رعايت حال همديگر را بكنيم. نگاه مردم عوام به ما است. منِ روحانى بايد ملاحظه كنم تا او بفهمد كه وظيفه اش چيست. اگر من بى احترامى كنم آيا مريد من احترام مى‌گذارد؟ بياييد تو را به خدا عوض شويد. آفت علم حسد است و علم عالم را هدر مى‌دهد. مرحوم سيد مرتضى نجفى(رحمه الله) نقل مى‌كند: بنده آخرين روزهاى زندگى حضرت آيت الله العظمى شيخ جعفر شوشترى(رحمه الله) را درك كردم. ايشان خيلى عجيب بود. شبها بلند مى‌شد و به خودش مى‌گفت: «جُعَيفَر» (يعنى جعفر كوچك) تو جعيفر بودى كه جعفر شدى. از جعفر آمدى شيخ جعفر شدى. از شيخ جعفر، شيخ العراقين شدى. از شيخ العراقين، مرجع جهان شدى امّا اشتباه نكن همان جعيفر هستى. هر قدر هم كه ملّا شوى آخرش همانى. خودت را گم نكن. سيد مرتضى نقل مى‌كند: روزى آيت الله شيخ جعفر شوشترى براى نماز دير كرد. مردم خيلى منتظر ماندند امّا آقا تشريف نياوردند و مجبور شدند خودشان نماز را خواندند. مشغول نماز خواندن بودند كه ايشان وارد شد. وقتى ديد مردم مشغول نماز هستند عصبانى شد و گفت: اين چه كارى است كه شما كرديد؟ چرا نمازتان را فرادى خوانديد؟ عرض كردند: آقا شما تشريف نياورديد. گفت: يعنى چه؟ يك نفر عادل در ميان شما نبود كه بيايد جلو و نماز بخواند؟ همينطور كه آقا داشت اين حرف را مى‌زد يك مرتبه چشمش به تاجرى افتاد كه خيلى ظاهر الصلاح بود، خيلى مرد متدينى بود. تا چشمش به او افتاد بلند شد و پشت سر اين تاجر ايستاد و گفت: «الله اكبر» و به او اقتدا كرد. تا آقا اقتدا كرد جمعيت پشت سر تاجر ريختند و همه اقتدا كردند. تاجر بيچاره سر نماز بود كه همه به او اقتدا كردند. بيچاره خيس عرق شده بود. نمازش را كه سلام داد به آيت الله شيخ جعفر شوشترى گفت: امروز از خجالت مرا كشتيد، اين چه بلايى بود كه سر من آورديد؟ آيت الله شيخ جعفرشوشترى گفت: اين حرفها چيست؟ اين حرف را نزن. گفت: آقا، لباس مرا نگاه كن، خيس
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 331
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست