نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 116
من هرچه کرد آن آشنا کرد) ؛ «مقتل الرجل بین فکیه» (زبان سرخ، سر سبز میدهد به باد)، «لا ینفع التوقی مما هو واقع» (چون اجل آید طبیب ابله شود)، «قول الحق لم یدع لقائله صدیقاً» (سخن حق برای گوینده آن، دوستی نمیگذارد)، «من قنع بما هو فیه قرّت عینه» (تا صدف قانع نشد پر در نشد)، «لم یُهلک من مالک ما وعظک» (مال از دست رفته که تو را پند دهد، تباه نشده است)، «البطر عند الرخاء حمق» (گردن کشی و غرور به روز آسایش، حماقت است) و «حیلة من لا حیلة له الصبر» (چاره بیچاره شکیبایی است).[1]
أم کلثوم دختر محمد صلیاللهعلیهوآله
او دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله از همسرش خدیجه بود. عتیبة بن ابیلهب در جاهلیت با او ازدواج کرد، ولی پدرش پس از نزول سوره: تبت یدا ابی لهب وتب... به او دستور داد تا طلاقش دهد و همسرش از او جدا شد. برادرش عتبه نیز رقیه خواهرِ ام کلثوم را رها کرد. عثمان بن عفان رقیّه را به همسری گرفت و پس از مرگ او، با خواهرش امکلثوم ازدواج کرد. به همین دلیل عثمان را «ذوالنورین» مینامند.[2]
شهر براز
شهر براز، سردار ایرانی که فرمانروایی را به چنگ آورد و اردشیر پسر شیرویه، پادشاه خردسال را کشت و خود در سال 630 م به عنوان پادشاه بر تخت سلطنت نشست. طولی نکشید که سربازان بر او شوریدند و به جای او پوراندخت، دخترخسروپرویز را به عنوان ملکه ایران برگزیدند.[3]
صعصعة بن ناجیه
صعصعة بن ناجیة بن عقال بن محمد بن سفیان بن مجاشع بن دارِم، از اشراف عرب و رهبر تمیم در دوره جاهلیت و اسلام بود. او نخستین کسی از تمیم بود که با پرداخت فدیه، مانع زنده به گور کردن دختران قبیله تمیم میشد. هنگامی که اسلام ظهور کرد 104 دختر نزد او بود که آنان را از پدرانشان خریده بود تا زنده به گور نشوند. او در این خصوص همچون زید بن عمر بن نفیل (که پنج سال پیش از بعثت ؛ یعنی در سال 607 م درگذشته بود) عمل میکرد و دختران را قبل از زنده به گور شدن میخرید.[4]
ضمام بن ثعلبه
ضمام بن ثعلبه ازدی، از قبیله ازدِ شنوئه بود. قبیلهاش او را نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرستاد و او به حضور پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید و شترش را مقابل مسجد خواباند و آن را بست و وارد مسجد شد. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در میان
یارانش نشسته بود. ضمام بن ثعلبه که مردی بود دلیر، زیرک، با دو گیس بافته شده، پیش آمد تا روبهروی رسول خدا صلیاللهعلیهوآله ایستاد و پرسید: کدام یک از شما پسر عبدالمطلب است؟
رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود: من پسر عبدالمطلب هستم. گفت: محمد؟
فرمود: آری.
گفت: ای پسر عبدالمطلب، من از تو پرسشهایی دارم و در آنها بر تو سخت میگیرم، لطفاً غضبناک نشوی!
فرمود: غضبناک نمیشوم. آنچه در ذهن داری بپرس.
گفت: تو را به خدایت و خدای پیشینیانت سوگند میدهم، آیا خدا تو را به عنوان پیامبر برای ما فرستاد؟
فرمود: به خدا سوگند آری.
ضمام گفت: پس تو را به خدایت و خدای پیشینیانت و خدای پسینیانت، آیا خداوند، تو را فرمان داد تا به ما امر کنی که تنها او را بپرستیم و کسی را شریک او نگیریم و شریکانی را که پدرانمان به جای او میپرستیدند، به کناری بگذاریم؟ فرمود: آری به خدا سوگند.
گفت: تو را به خدایت سوگند و خدای پیشینیانت و خدای پسینیانت، آیا خدا به تو فرمان داده که این نمازهای پنجگانه را به پا داریم؟
فرمود: آری به خدا سوگند، سپس تمام فرایض اسلام مانند : زکات، روزه، حج و تمام احکام اسلام را یک به یک برشمرد و او را برای تکتک آنها سوگند میداد. پس از این که سؤالها به پایان رسید، گفت: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و أشهد أنّ محمداً رسول الله» و این که این فرایض را به جای میآورم و آنچه که مرا از انجام آن نهی کردی، اجتناب میکنم و کم و زیاد نکنم. و از آن بیرون شد.
چون ضمام از حضور پیامبر صلیاللهعلیهوآله خارج شد رسول خدا فرمود: این صاحب دو گیسو اگر راست گوید، وارد بهشت میشود.
ضمام روانه قبیله خود شد. افراد قبیله بر گِردش جمع شدند. اولین سخنی که گفت، این بود: نفرین بر لات و عزّی.
گفتند: چرا چنین میگویی ای ضمام، از پیسی و جذام و جنون بترس.
ضمام گفت: وای بر شما، به خدا سوگند که اینان نه نفعی دارند و نه ضرری میرسانند. خداوند، پیامبری را فرستاده است و کتابی بر او فرو فرستاده تا از آنچه که در آن بودید، رهایتان بخشد و من شهادت میدهم که: خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد صلیاللهعلیهوآله بنده و پیامبر اوست. من از طرف او آمدهام و هر چه که شما را به آن امر کرده و از آن نهی فرموده است برایتان آوردهام. هنوز آن روز به پایان نرسیده بود که همه مردان و زنان قبیله مسلمان شدند. ابن عباس گفت: نشنیدهام که سفیری بهتر از ضمام بن ثعلبه نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده باشد.