نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 146
دوره خلافتش امر قضاوت را به او سپرد ؛ بنابراین او اولین قاضی در اسلام بود. در طول قضاوتش حتی دو متخاصم نزد او نیامدند، زیرا ایمان و اخوّت اسلامی، مردم را از تخاصم باز میداشت، و هرگاه اختلافی پیش میآمد، استفتاء میکردند و در برابر فتوای هر یک از صحابه سر فرود میآوردند. او مقرری «مؤلفة قلوبهم» را پس از بالا گرفتن کار اسلام و استوار شدن پایههای آن، قطع کرد. درآمد زمینهای «مفتوحة العنوه»، ـ که با جنگ تصرف شده بود ـ را مشمول خراج قرار داد و آنها را میان جنگجویان قسمت نکرد تا فریضه جهاد را به انجام برسانند. عمر آن زمینها را به صاحبان اصلیاش، که روی آنها کار میکردند، بازگرداند و بر آنها خراج بست و خراج آنها را حقوق مسلمانان دانست. او اولین کسی بود که تاریخ را به سال هجرت نبوی آغاز کرد ( 228) و نیز نخستین کسی بود که در اسلام دیوانها را تدوین و آنها را به سبک نظام اداری ایرانیان تنظیم کرد تا آمار پرداختها و توزیع حقوق مسلمانان بر اساس سابقهشان در اسلام، صورت گیرد و بدین ترتیب بیتالمالی برای مسلمانان در نظر گرفت.
دِرهَمهای دوران او مسکوک به نقش خسروان (ایران) بود، و او در برخی از درهمها جمله «الحمد لله» و در بعضی جمله «لا اله الا الله» و در برخی دیگر جمله «محمد رسول الله» افزود. زنان اسیر در جنگ ردّه را به عشیرههایشان بازگرداند و گفت: خوش نداشتم، که به اسارت درآوردن آنان، موجب عار و ننگ اعراب شود. او به شارب الخمر هشتاد ضربه شلاق میزد، ( 229) در حالی که پیش از آن تعزیر می گساری چهل ضربه بود. ازدواج موقت را حرام ( 230) و فروش «ام ولد» (کنیزان دارای فرزند) را منع کرد. ( 231) انباری برای نگهداری آرد مشخص کرد که آرد،خرما، سویق، کشمش و دیگر آذوقهها را در آن مینهادند و از آن به مستمندان و در راه ماندگان کمک میکردند.
پس از نماز عشا با تازیانهای که در دست داشت، بر کسانی که در مسجد بودند، میگذشت و به چهرههایشان به دقت مینگریست و میپرسید که آیا شام خوردهاید یا نه؟ و اگر نخورده بودند، به آنها شام میداد. همچنین جاسوسانی در میان سپاهیان و شهرها داشت که از وضع نیروها و کارگزاران خبر میدادند. اگر کسانی از ناحیهای میآمدند، از آنان درباره وضع و قیمتها و سرشناسان منطقه و امیرشان سئوال میکرد. دیگر پرسش این بود که آیا ضعفا به دستگاه او راهی دارند و او به دیدار بیماران میرود یا نه سئوال میکرد. اگر پاسخ «آری» بود، خدا را سپاس میگفت و اگر منفی بود، نامهای برای آن کارگزار مینوشت و او را فرا میخواند. اگر کارگزاری را به جایی اعزام میکرد بر او چهار شرط تعیین میکرد: این که سوار اسبهای نیکو
نشود، لباس لطیف نپوشد، خوراک بسیار عالی نخورد و حاجب و دربان نداشته باشد.
روزی از کنار ساختمانی که با آجر و گچ میساختند، عبور میکرد، گفت: این بنا از آنِ کیست؟ نام کارگزارش در بحرین را بردند. گفت: درهمها نتوانستند پنهان باشند و ناچار خود را نشان دادند. بنابراین اموال او را نصف کرد و نصف آن را برداشت و نیمه دیگر را باز گرداند. در روزگارِ او، فتح شام و عراق کامل گشت و قدس، مدائن، مصر، جزیره، خراسان، کرمان، سیستان و قبرس فتح شد. ( 232)
او در طول خلافتش دوازده هزار پایگاه برای تبلیغ اسلام (شهرداری نماز جمعه) ایجاد کرد. بین مکه و مدینه راههایی ساخت و بدین وسیله حمل آب را برای مسافران آسان کرد. ام حکیم، دختر حارث به او گفت: ای عمر، از خدا بترس. یکی از حاضران برخاست تا آن زن را بزند. عمر مانع او شد و گفت: بگذار بگوید. به خدا سوگند اگر این سخن را نگویند خیری در آنان نیست و ما اگر این سخن را نشنویم، خیری در ما نیست. عمر میگفت: اگر شتر گم شدهای در کنار فرات جان سپارد، میترسم که خدا به جرم بیتوجهی به او مرا مؤاخذه کند. او همیشه میگفت: محبوبترین مردم نزد من کسی است که عیبهایم را به من بگوید. یهودیان خیبر را به شام و مسیحیان نجران را به کوفه کوچ داد و گفت: دو دین در جزیرةالعرب جمع نمیشوند.
ابولؤلؤ (فیروز) ایرانی و غلام مغیرة بن شعبه بود. که در سپیده دم روز چهارشنبه 25 ماه ذیالحجه و در حالی که عمر امامت جماعت نماز صبح را به عهده داشت، به عمر حمله کرده و او را از پای درآورد. پس از مرگ، او را در کنار قبر ابوبکر در همان جایی که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله دفن شد، به خاک سپردند. مدت خلافتش ده سال و شش ماه بود. رسول خدا صلیاللهعلیهوآله درباره او فرمود: خداوند حق را بر زبان عمر گذاشته است. ابوبکر گفت که از رسول خدا شنیده است: خورشید بر مردی بهتر از عمر نتابیده است. ( 233)وی در سن 63 سالگی جان باخت.[1]
قتادة بن نعمان انصاری
ابو عمرو، قتادة بن نعمان انصاری، صحابیِ بدری و از تیراندازان مشهور بود. در تمام نبردها در کنار رسول خدا صلیاللهعلیهوآله حاضر بود و روز فتح مکه پرچم بنی ظفار را در دست داشت. روز جنگ احد چشمش تیر خورد و از حدقه بیرون آمد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله آن را با کف دست خود به حدقه بازگرداند و بلافاصله خوب شد و آن چشم هرگز بیمار نشد. او برادرِ مادری ابو سعید خُدری و جدّ عاصم بن قتاده، محدث نسبشناس است که محمد بن اسحاق روایات فراوانی از او نقل کرد. او در مدینه درگذشت.[2]