responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : ---    جلد : 1  صفحه : 148

سراقة بن مالک

ابوسفیان، سراقة بن مالک بن جعشم مدلجی کنانی، صحابی و شاعری بود که در دوره جاهلیت به پی‌زنی و ردیابی شهرت داشت. هنگامی که رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله به مدینه هجرت کرد، قریش صد شتر برای کسی که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را پیدا کرده، نزد آنان ببرد، جایزه قرار داد. سراقه برای یافتن رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و همراهش ابوبکر پیشقدم شد. هنگامی که به آنان نزدیک شد، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله او را نفرین کرد. این بود که گام‌های اسبش در زمینِ سخت فرو رفت. او ندا داد: من سراقة بن مالک بن جعشم هستم. به من گوش فرا دهید. به خدا سوگند که از جانب من گزندی به شما نمی‌رسد. ابوبکر گفت: از ما چه می‌خواهی؟ گفت: محمد نوشته‌ای برایم بنویسد که نشانه‌ای میان من و او باشد. ابوبکر نوشته‌ای برای او بر روی استخوانی یا پارچه یا پوستی نوشت و نزد او انداخت. سراقه آن را گرفت و در خورجینش گذاشت و از این ماجرا چیزی به قریش باز نگفت، تا این که خداوند مکه را برای رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله گشود و حضرت از نبرد حنین و طائف فارغ شد.

سراقه که آن نوشته را همراه داشت، به دنبال رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله رفت و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را در جعرانه در حالی که آن حضرت سوار بر شتر بود، ملاقات کرد و به او گفت: ای رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ، این نوشته توست و من سراقة بن مالک بن جعشم هستم. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله به او گفت: هنگام وفا و نیکی است. سراقه به رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله نزدیک شد و اسلام آورد. روز هجرت، هنگامی که سراقه در پی رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بود حضرت به او فرمود: ای سراقه، چگونه خواهی بود آن‌گاه که زیور خسرو را بر تن کنی و کمربند او را بر میان بندی و افسر او را بر سر بگذاری؟ چون مدائن فتح شد، زیورآلات، کمربند و تاج خسرو یزدگرد را آوردند. عمر بن خطاب سراقه را خواست و آنها را بر تن او کرد. سراقه دستانش را گشود و گفت: شکر خدای را که اینها را از تن خسرو، پسر هرمز برون کرد و بر سراقه مردی اعرابی از بنی مدلج، پوشاند![1]

عمیر بن وهب جمحی

او ابو امیه، عمیر بن وهب بن حذافه جمحی قرشی، در دوره جاهلیت، بزرگِ جمح بود و در میان قریش قدر و منزلتی والا داشت. در جمع کفار در نبرد بدر حضور داشت. قریش او را برای تخمین زدن تعداد مسلمانان در بدر فرستاد. او با اسبش بر گرد اردوی مسلمانان چرخید و خبر داد که شمار مسلمانان تقریباً سیصد مرد است.

صفوان بن اُمیه، عمیر را به کشتن پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله تشویق کرد و به او وعده ادای بدهی‌هایش را داد. آن‌گاه شمشیری برّان و مسموم به او داد. عمیر به سوی مدینه آمد و بر در مسجد ایستاد. عمر بن خطاب او را دید و پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را از او برحذر داشت. حضرت نیز او را نزد خود خواند

و از نیت او و این که چه کسی او را برای قتل وی فرستاده، آگاه کرد. او در شگفت شد و به مأموریت خویش اعتراف کرد و مسلمان شد. مسلمانان از اسلام آوردن او خوشحال شدند.

عمیر به مکه بازگشت و در آن‌جا به تبلیغ اسلام پرداخت و افراد بسیاری به دست او مسلمان شدند. سپس به مدینه هجرت کرد و در جنگ اُحد و دیگر جنگ‌ها و نیز در فتح مکه حضور داشت. او بود که پس از ورود مسلمانان به مکه از رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله خواست که صفوان بن امیه را که به یمن گریخته بود، امان دهد. رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌و‌آله او را امان داد و عمامه‌ای را که با آن وارد مکه شده بود، به نشانه امان به او داد. صفوان همراه عمیر بازگشت و در حضور پیامبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله اعلان مسلمانی کرد. عمیر به خوبی بر اسلام خود وفادار ماند و با مرتدان جهاد کرد و به همراه فاتحان در شام حضور یافت.

هنگامی که عمروعاص عازم فتح مصر شد، عمیر از سردارانی بود که عمر بن خطاب به کمک عمروعاص فرستاد. عمروعاص پس از فتح دژ بابلیون او را به سوی دیگر شهرهای مصر فرستاد و او آنها را فتح و با اهالی آن‌جا از در مصالحه درآمد. با عمروعاص در فتح اسکندریه نیز همراه بود. او در تمام عمر در فقر زیست و حقوق خود را از بیت‌المال به دیگران می‌بخشید و تا آغاز خلافت عثمان بن عفان زیست.[2]

پی نوشت‌ها



[1] . یک‌شنبه اول محرم سال 24 = 7 نوامبر سال 644 ؛ شنبه 26 صفر سال 24 = اول ژانویه سال 645 .


[2] . الاعلام زرکلی، ج2، ص69 ؛ الاستیعاب، ج4، ص 1827 ؛ اُسد الغابه، ج7، ص 88 و 89 ؛ ابن قتیبه، الشعر والشعراء، ص 347 ؛ الأغانی، ج15، ص 77 ؛ بروکلمان، ج1، ص 164.

[ 3 ] . اُسد الغابه، ج2، ص 133 و 231.

[ 4 ] . الطبقات الکبری، ج 4، ص 201 ؛ الاستیعاب، ج3، ص 1222 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج3، ص 30 ؛ سیره ابن هشام، ج4، ص 140 ـ 142.

سال 25 ق = 645 ـ 646م

رویدادها

عثمان، سعد بن ابی‌وقاص را از ولایت کوفه عزل و ولید بن عقبة بن ابی مُعَیْط را که برادر مادری‌اش بود، به امارت آن‌جا منصوب می‌کند و پس از فوت عتبة بن فرقد سلمی، امیر آذربایجان، آن منطقه را نیز به ولید می‌سپارد.

عثمان، عمروعاص را از ولایت مصر عزل می‌کند و به جای او عبدالله بن سعد بن أبی سرح، برادرِ رضاعی خود را به جای او می‌گمارد که در نتیجه، بر نفرت عمروعاص نسبت به عثمان می‌افزاید.

[ 1 ] . اُسد الغابه، ج2، ص 133 و 231.

[ 2 ] . الطبقات الکبری، ج 4، ص 201 ؛ الاستیعاب، ج3، ص 1222 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج3، ص 30 ؛ سیره ابن هشام، ج4، ص 140 ـ 142.

[ 3 ] . جمعه اول محرم سال 25 = 28 اکتبر سال 645 ؛ یک‌شنبه هفتم ربیع‌الاول سال 25 = اول ژانویه سال 646 .

نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : ---    جلد : 1  صفحه : 148
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست