نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 154
مرا در بیابان دفن نکنید، زیرا من میترسم ؛ که پس از مرگ نتوانم آن شراب را بنوشم.
سعد به او گفت: تو آزادی، زیرا تا زمانی که شراب نخوری، مؤاخذهات نمیکنم، ابومحجن گفت: به خدا سوگند که هرگز آنرا نمینوشم. از آن پس میگساری را برای همیشه رها کرد. هنگامی که برای جهاد به آذربایجان رفته بود، درگذشت.[1]
اسماء دختر یزید
اسماء دختر یزید بن سکن انصاری اوسی، از سخنورترین زنان عرب بود که به شجاعت و دلیری شهرت داشت. محدثه بود و در نبرد یرموک حضور داشت، به سپاهیان آب میداد و زخمها را مرهم مینهاد. هنگامی که نبرد شدت گرفت، ستون خیمهاش را بهدست گرفت و وارد صحنه نبرد شد و نُه تن از رومیان را از پای درآورد.[2]
اُمّ درداء
خیّره، دختر ابو حدرد، سلامة بن عمیر بن أبی سلمه أسلمی، از صحابی رسول خدا و معروف به امّ دردای کبری بود. صفت کبری از آن جهت به وی داده شد تا با امّ دردای صغری که نامش در اصل هجیمه دختر حبّی بود، مشتبه نشود. وی از زنان فاضل و صاحبنظر بود. روایاتی را از رسول خدا و نیز از همسرش ابودردا حفظ کرد و گروهی از تابعین از او حدیث روایت کردهاند، از جمله: میمون بن مهران، صفوان بن عبدالله و زید بن أسلم.
او در مدینه اقامت داشت و سرانجام با همسرش به شام رفت و در آنجا در روزگار خلافت عثمان پیش از همسرش درگذشت.[3]
حاطب بن ابی بلتعه
حاطب بن ابی بلتعه لخمی، از اصحابی بود که در تمام نبردها در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله حضور داشت و در میان صحابه از تواناترین تیراندازان بود. پیامبر صلیاللهعلیهوآله او را همراه نامهای نزد مقوقس، امیر اسکندریه فرستاد. مقوقس، حاطب را احترام کرد، به او صله داد و با ماریه قبطیه، مادر ابراهیم و خواهرش سیرین، مادر عبدالرحمان بن حسان بن ثابت انصاری به سوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرستاد.[4]
زبرقان بن بدر
ابوعیّاش، زبرقان بن بدر بن امرؤ القیس تمیمی، نامش حصین بود و به دلیل زیباییاش به او زبرقان (مهتاب) میگفتند. برخی نیز گفتهاند که عمامهای مزبرق (که با زعفران رنگ شده بود) بر سر میگذاشت. در دوره جاهلیت از بزرگان و در اسلام از بلندمرتبگان بود. در سال نهم
هجرت همراه نمایندگان بنی تمیم نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله رفت و با آنان اسلام آورد. هنگامی که وارد مکه شد به دلیل زیباییاش عمامه بر سر میگذاشت. پیامبر صلیاللهعلیهوآله جمعآوری صدقات قبیلهاش را به او واگذاشت و او آن مسئولیت را در جریان ردّه به ابوبکر واگذارد. ابوبکر چون پایبندی او را به اسلام و امانتداری وی در پرداخت صدقات آنگاه که مردم مرتد شدند را دید او را در مسئولیتش ابقا کرد. عمر بن خطّاب نیز او را ابقا کرد. حُطیئه شاعر او را با قصیدهای هجو کرد و گفت:
بزرگیها و ارزشها را واگذار و برای به دست آوردن آنها قدم رنجه مکن ؛ در جای خود باقی باش که خوراک و پوشاکت در میرسد.
به دلیل همین هجو، عمر حُطیئه را زندانی کرد تا این که عبدالرحمان بن عوف و زبیر بن عوّام او را شفاعت کردند. عمر او را آزاد کرد، ولی از او تعهد گرفت که دیگر کسی را هجو نکند. زبرقان در کوفه سکونت گزید و در آنجا درگذشت.[5]
ساریة بن زُنَیم
ساریة بن زُنیم بن عبدالله بن جابر کنانی دئلی، صحابیای شاعر و یکی از فرماندهان فاتح بود. در دوره جاهلیت دزدی بود که بسیار دست به غارتگری میزد. در دویدن، از اسب پیشی میگرفت. هنگام ظهور اسلام، مسلمانی ثابت قدم شد. عمر بن خطاب او را به فرماندهی لشکری انتخاب کرد و او را در سال 23 ق به ایران گسیل داشت. هنگامی که به «دارابگرد» میرفت، شمار بسیاری از ایرانیان او را از هر طرف محاصره کردند. عمر که در مدینه برای مردم سخن میگفت او را از راه دور مورد خطاب قرار داد و گفت: ای ساریه! به سوی کوه رو. ساریه و همراهانش پیامش را شنیدند، به سوی کوه رفت. آنگاه با ایرانیان به نبرد پرداخت. آنان را فراری داد و غنایم بسیاری به دست آورد.[6] ( 237)
سلمان باهلی
سلمان بن ربیعة بن یزید بن عمرو باهلی، از صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و از فرماندهان شجاعی بود که در فتح عراق و شام حضور داشت و در عراق سکنی گزید. عمر بن خطاب او را قاضیِ کوفه کرد. او اولین قاضی عمر در کوفه قبل از شریح بود. وی در دوره عثمان حمله به ارمنستان را به عهده داشت و منطقه بین آذربایجان تا بابالابواب (دربند) را فتح کرد. هنگامی که به شهر «بلنگر» رسید، در آنجا شهید شد. او برادر عبدالرحمان بن ربیعه باهلی بود.[7]
عروة بن حزام
عروة بن حزام بن مهاصر، یکی از افراد بنی حزام بن ضبّه، از بنی عذره و شاعری عاشق و دلباخته بود. او دخترعموی خود، عَفراء دختر عقال