نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 162
از میان آنها یکی را به خلافت انتخاب کنند. هنگامی که عباس از این مسئله آگاه شد، به پسر برادرش علی توصیه کرد که به آنان نپیوندد. علی گفت: من از اختلاف اکراه دارم. عباس گفت: آنچه که از آن اکراه داری خواهی دید. همه دعوت شدگان به جز طلحة بن عبیدالله که در سفر بود، به دیدار عمر رفتند. هنگامی که نزد عمر جمع آمدند، عمر به آنان گفت: بین خودتان مشورت کنید و یکی را برای خلافت از میان خود انتخاب کنید. مقداد بن أسود را خواست و به او گفت: آنگاه که مرا در گور نهادید، این گروه را در خانهای گرد آور تا یکی از میان خود انتخاب کنند و عبدالله بن عمر را نیز به عنوان مشاور آنان دعوت کن، ولی او حق انتخاب ندارد. بر سر آنان حاضر باش، اگر پنج تن بر یک نفر اتفاق کردند و نفر ششم مخالفت کرد، سرش را با شمشیر قطع کن و اگر چهار تن بر یک نفر اتفاق نظر پیدا کردند و دو تن ردّ کردند، سر آن دو تن را با شمشیر قطع کن. اگر سه تن بر یکی و سه تن بر دیگری موافقت داشتند، عبدالله بن عمر را به داوری بگیرید. نظر او به هر کدام که بود، او را انتخاب کنند. اگر به قضاوت عبدالله بن عمر رضایت ندادند، باید همراه گروهی باشند که عبدالرحمان بن عوف در میان آنان است.
ایشان از نزد عمر رفتند. عباس، علی را دید. علی به او گفت: خلافت از نزد ما رفت. عباس گفت: از کجا میدانی؟ گفت: عثمان را با من قرین کرد و عمر گفته که با اکثریت باشید، اگر دو تن بر یک نفر رضایت دادند و دو تن دیگر بر شخصی دیگر با آنان باشید که عبدالرحمان بن عوف در میان آنان است. سعد بن ابی وقاص با پسر عمویش عبدالرحمان مخالفت نمیکند. عبدالرحمان نیز داماد عثمان است و با یکدیگر مخالفت نخواهند کرد. یا عبدالرحمان، خلافت را به عثمان میسپارد و یا این که عثمان خلافت را به عبدالرحمان میدهد. حتی اگر دو نفرِ باقی مانده با من باشند، به کار من نمیآید، چرا که ارجحیت از آن سه نفری است که عبدالرحمان در میان آنان است ...
عمویش عباس به او گفت: تو را از چیزی باز نداشتم، مگر آن که دیر هنگام نزد من بازگشتی و آنچه را که ناخوش دارم بازگو کردی. هنگام فوت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به تو یادآوری کردم که از او بپرسی که امر خلافت به عهده کیست، ولی إبا کردی. پس از وفات او نیز به تو توصیه کردم که در گرفتن خلافت تعجیل کنی، ولی مخالفت کردی و هنگامی که عمر تو را جزو اعضای شورا قرار داد، از تو خواستم که با آنان هممجلس نشوی، ولی سخن مرا نپذیرفتی. اینک تنها یک سخن را از من بپذیر هرچه را که به تو پیشنهاد کنند، بگو: نه، مگر آن که تو را خلافت دهند.
از این گروه بر حذر باش، آنان نمیگذارند که امر خلافت به ما برسد، تا دیگری عهدهدار آن شود.
هنگامی که عمر مرد و جنازهاش را بیرون آوردند، علی و عثمان هر کدام در صدد برآمدند تا بر او نماز بگزارند. عبدالرحمان بن عوف به آنان گفت: «شما هر دو امارت را برای خود میخواهید، شما از پیشوایی نماز بهرهای نخواهید داشت. صهیب بر او نماز بگزارد». عمر پس از ضربتی که خورد، او را به جای خود به امامت جماعت انتخاب کرده بود تا مردم امام خود را بیابند.
به هر حال صهیب بر او نماز خواند. زمانی که عمر دفن شد، مقداد اعضای شورا را در خانه مسوّر بن مخرمه گرد آورد. آنان پنج تن بودند و عبدالله بن عمر همراهشان بود، ولی طلحة بن عبیدالله حضور نداشت. آن جمع درباره خلافت به جدال پرداختند و سخنان بسیاری ردّ و بدل شد. عبدالرحمان بن عوف گفت: چه کسی از حق خلافت، منصرف میشود تا بهترین را انتخاب کند؟ کسی پاسخی نداد. عبدالرحمان گفت: من خود را کنار میکشم. عثمان گفت: من اولین کسی هستم که رضایت میدهم و دیگران نیز رضایت دادند. عبدالرحمان گفت: تعهد دهید که به آن کس که من راضی شوم، رضایت دهید. من با خدا پیمان میبندم که هیچ خویشاوندی را به سبب خویشاوندی برتری ندهم و در حق مسلمانان کوتاهی نکنم. آنگاه از آنان پیمان گرفت و متقابلاً چنان تعهدی به آنان داد.
با علی بن ابیطالب در خلوت به سخن نشست و گفت: اگر خلافت به تو تعلق نمیگرفت و جزوِ این جمع نبودی چه کسی از این جمع را به این امر سزاوارتر میدانستی؟ گفت: عثمان.
با عثمان نیز در خلوت به سخن نشست و همان سؤال را از او کرد. گفت: علی.
سپس با زبیر و سعد بن ابی وقاص نیز در خلوت همان سخن را تکرار کرد. آنان گفتند: عثمان. عبدالرحمان شبهایی متوالی با صحابه رسول خدا صلیاللهعلیهوآله و فرماندهان نظامی و اشراف مدینه ملاقات و با آنان مشورت کرد و همگی عثمان را شایسته دانستند، تا شبی که مهلت مشورت پایان پذیرفت ؛ یعنی همان سه روزی که عمر برای آنان معیّن کرده بود، فرا رسید.
آن وقت بود که عبدالرحمان، اعضای شورا را خواست و مردم را به مسجد فرا خواند. رو به علی کرد و گفت: آیا با خدا پیمان میبندی که به کتاب خدا و سنّت پیامبر و شیوه دو خلیفه پیشین عمل کنی؟ او گفت: امیدوارم که به میزان علم و توانم عمل کنم. آنگاه خطاب به عثمان همان سخن را تکرار کرد. عثمان گفت: آری. عبدالرحمان سرش را به سوی سقف مسجد بالا برد و در حالی که دست عثمان در دستش قرار داشت، گفت: خداوندا ! بشنو و شاهد باش. خداوندا آنچه را که بر گردنم بود، به عهده عثمان گذاشتم، و با او بیعت کرد. علی گفت: این اولین روزی نیست که در امر خلافت بر ضد ما پشتیبان یکدیگر
نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 162