نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 189
گماشت. وی در جریان درگیریهای علی علیهالسلام و معاویه بیطرفی گزید تا این که در ماجرای حکمیت به معاویه پیوست. معاویه او را به ولایت کوفه گمارد و او تا زمان مرگش در آنجا ماند. معاویه قصد داشت وی را از امارت کوفه عزل کند، اما پس از اینکه مغیره به او پیشنهاد داد تا معاویه، پسرش یزید را به ولایتعهدی برگزیند، فکر او را پسندید و او را در همان مقام ابقا کرد. پس از مرگ مغیره، معاویه امارت کوفه را به زیاد بن ابیه، حاکم بصره واگذارد.
در وصف کاردانی و زیرکی مغیره گفته شده است: چنانچه شهری هشت دروازه داشته باشد و هیچکس جز به مکر و حیله از آن خارج نگردد، مغیره از هر هشت دروازه آن شهر خارج خواهد شد. وی در سالی که بیماری طاعون کوفه را فرا گرفت، به همین بیماری مرد و در همان جا مدفون گردید.[1]
میمونه دختر حارث
میمونه، دختر حارث بن حزن هلالی، خواهر ام الفضل، همسر عباس بن عبدالمطلب و خاله خالد بن ولید و عبدالله بن عباس است. نامش «بِرّه» بود و پیامبر صلیاللهعلیهوآله او را میمونه نام نهاده و به همسری خود درآورد. میمونه پیش از ازدوج با رسول الله صلیاللهعلیهوآله همسر حویطب بن عبدالعزّی بن ابی قیس بود که درگذشته بود. میمونه همان کسی است که خودش را به پیامبر صلیاللهعلیهوآله تقدیم کرد و درباره او این آیه نازل گردید: « وامرأة مؤمنة اِن وهبت نفسها للنبی...»[2] و[3].
نائله دختر فرافصه
نائله، دختر فرافصة بن أحوص بن عمرو بن ثعلبة بن حارث کلبی که از خداوندان عقل، فصاحت، بلاغت، زیبایی، اصل و نسب و کمال بود. عثمان بن عفان، در دوران خلافتش با او ازدواج کرد و پیش از آن، پسرعمویش، سعید بن عاص با خواهر نائله، هند دختر فرافصه ازدواج کرده بود و همو نزد عثمان، نائله را ستود و عثمان، سعید بن عاص را نزد پدر نائله فرستاد تا دختر را برای عثمان خواستگاری کند. پدر نائله ـ که نصرانی بود ـ دخترش را به عقد عثمان درآورد و سعید او را به مدینه آورده و به خانه عثمان فرستاد. نائله به دلیل وفاداری و محبت خالصانهای که به عثمان داشت، محبوبترین زنان او بود.
هنگامی که شورشیان بر سر عثمان ریختند و او را به قتل رساندند، شمشیرهایشان به دست نائله خورد و انگشتان او را قطع کرد و خون عثمان نیز بر سینهاش ریخت. پس از این ماجرا، وی پیراهن پارهپاره عثمان و دو انگشت از انگشتان قطع شدهاش و همینطور مقداری از موهای ریش عثمان را ـ که محمد بن ابیبکر آن را کنده بود ـ به وسیله نعمان بن بشیر برای معاویه فرستاد.
معاویه نیز پیراهن پاره عثمان و انگشتان قطع شده نائله را بر روی منبر میگذاشت و به علی بن ابیطالب دشنام میداد. معاویه از وی خواستگاری کرد، اما نائله از ازدواج با او خودداری ورزید. او زیباترین لب و دندان را داشت، اما پس از مرگ عثمان سنگی برگرفت و با آن دندانهای خود را خرد کرد. تا خون از آنجاری شد. کنیزانش که این منظره را دیدند گریه سر داده و به او گفتند: با خودت چه کردی؟ نائلهگفت: دریافتم که حزن و اندوه نیز همچون جامه انسان پس از مدتی کهنه میگردد و من ترسیدم مبادا اندوه عثمان نیز در نظرم کهنه شود و آن را به فراموشی بسپارم و آن وقت آنچه را عثمان از (زیباییهای) من دیده بود، مرد دیگری نیز ببیند که این هرگز امکانپذیر نیست. او در مدینه درگذشت و در قبرستان بقیع مدفون گردید.[4]
وائل بن حجر
ابو هنیده، وائل بن حجر حضرمی قحطانی، از فرمانروایان حضرموت و پدرش نیز از ملوک آنان بود. در یکی از احادیث نبوی که تاریخ نویسان آن را نقل میکنند، آمده است: وائل از بازماندههای فرزندان ملوک بود که به خدمت پیامبر صلیاللهعلیهوآله رسید. حضرت با آغوش باز او را پذیرفت و عبای خویش را برای وی گسترانید و او را در کنار خود، بر آن نشاند و فرمود: خداوندا! وائل و فرزندش را مبارک گردان و سپس وی را کارگزار ناحیه حضرموت کرد و به وسیله او نوشتهای برای مهاجر بن امیّه و نوشتهای دیگر برای رؤسا و فرمانروایان مقتدر فرستاد و قطعه زمینی را به تیول ( 310)او درآورد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله همچنین معاویة بن ابیسفیان را همراه وائل به نزد قومش فرستاد تا قرآن و مبانی اسلام را به آنان بیاموزد. وائل بعداً در فتوحات اسلامی شرکت کرد و وارد کوفه شد. وقتی معاویه خلیفه شد، با وی دیدار کرد. معاویه او را کنار خودش بر تخت نشانید و هدیهای به وی بخشید، اما وائل آن را نپذیرفت. سپس معاویه خواست تا برای او مستمری در نظر بگیرد، وائل گفت: من نیازمند اینها نیستم و بهتر است آن کس که از من مستحقتر است، آن را دریافت کند. او در کوفه اقامت گزید و فرزندانی از او در آنجا باقی ماند. وائل احادیثی از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل کرده است. یکی از نوادههای او به نام خالد بن عثمان که به «خلدون» شهرت داشت، به اندلس رفت که «بنی خلدون» در «اشبیلیه» از فرزندان او هستند که فیلسوف و مورخ معروف، عبدالرحمان بن محمد معروف به «ابن خلدون» از ایشان است.[5]
پی نوشتها
[1] . چهارشنبه اول محرم سال 50 = 29 ژانویه سال 670 ؛ چهارشنبه سیزده ذیالحجه سال 50 = اول ژانویه سال 671 .