نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 205
مالک بن ریب
مالک بن ریب بن حوط بن قرطِ مازنی تمیمی، شاعری ظریف و ادیب بود، در عین حال، زبانی تند و گزنده داشت و اوایل عصر اموی شهرت یافت. او حجاج را در شعرش هجو کرد و حجاج به تعقیبش پرداخت. از اینرو، او گریخت و مدتی به راهزنی پرداخت، تا اینکه سعید بن عثمان، امیر خراسان، در صحرا با مالک برخورد کرد و چون او را صالح یافت با خود به خراسان برد. مالک در فتح سمرقند حضور داشت. او سپس پارسایی و زهد پیشه کرد و سرانجام، در «مرو» جان سپرد.[1]
مسلم بن عقیل
مسلم بن عقیل بن ابیطالب یکی از تابعین با درایت و عالم و شجاع است. چون نامههای مردم کوفه ـ که حسین بن علی را دعوت میکردند تا برای امر خلافت با ایشان بیعت کنند ـ رسید، حسین بن علی، مسلم را به نمایندگی از طرف خود به آنجا فرستاد تا از وضعیت مردم کوفه آگاهی یابد. عبیدالله بن زیاد، امیر عراق، از ورود او به کوفه آگاه شد. لذا مسلم در خانه هانی بن عروه مخفی شد، اما عبیدالله او و هانی را دستگیر کرد و هر دو را کُشت.[2]
معاویة بن ابیسفیان
ابو عبدالرحمان، معاویة بن ابیسفیان (صخر) بن حرب بن امیّة بن عبد شمس قرشی اموی است. مادرش، هند، دختر عتبة بن ربیعة بن عبد شمس بن عبدمناف قرشی بود. او و پدرش در روز فتح مکه اسلام آوردند و هر دو در نبرد حنین حضور یافتند. پیامبر صلیاللهعلیهوآله او را به خویش نزدیک ساخت و وی را به جمع کاتبان وحی درآورد ( 345)ابوبکر، معاویه را به فرماندهی سپاهی برای کمک به برادرش، یزید بن ابیسفیان فرستاد. ابوبکر پیش از این، یزید را برای فتح شام گسیل داشته بود. به هر حال، معاویه تحت فرماندهی برادرش به جنگ پرداخت. او سپس فرماندهی سپاهیانی را که صیدا و بیروت و مناطق دیگر سواحل شام را فتح کردند، بر عهده گرفت. هنگامی که یزید در اثر طاعونِ عمواس مرد، ابوبکر، معاویه را به امارت دمشق گماشت و پس از او عمر نیز وی را در سمتش ابقا کرد و پس از درگذشت عمر و به خلافت رسیدن عثمان بن عفان، او ولایت تمام مناطق شام، به ضمیمه ناحیه جزیره و ارمنستان را به معاویه داد. بدین ترتیب، حاکمان همه این مناطق تحت امر او قرار گرفتند، بهطوری که آنان را عزل و نصب میکرد.
معاویه بیست سال امارت و بیست سال خلافت داشت. در سال 37 ق بین او و علی بن ابیطالب، جنگ صفین اتفاق افتاد و مردم شام پس از ماجرای حکمیت، با او بیعت کردند. خوارج کمر به قتل او، علی و عمرو عاص بستند، اما او و عمرو از کشته شدن نجات یافتند و علی
کشته شد. حسن بن علی با او صلح کرد، با این شرط که معاویه پس از خود خلافت را به وی واگذارد. از اینروی آن سال را «عام الجماعة» نامیدند، ( 346)زیرا مسلمانان بر سر خلافت یک فرمانروا، با یکدیگر اتفاق کردند. مغیرة بن شعبه به او پیشنهاد نمود تا خلافت را به پسرش یزید واگذارد که معاویه آن را مطابق میل خود دید، از اینرو مغیره را در سمتش ـ که ولایت کوفه بود ـ ابقا نمود، در حالی که پیش از این تصمیم داشت، وی را از امارت کوفه برکنار کند.
به هرحال، خلفای بعدی نیز در موضوع واگذاری خلافت به فرزندان و یا برادرانشان، راه معاویه را پیمودند. او نخستین کسی بود که سیستم پُست را در اسلام پدید آورد و اولین فردی بود که دفتر و دیوانی را برای مهر نمودن اسناد و مدارکی که از طرف خلیفه صادر میشد، به وجود آورد. یکبار معاویه دستور داد تا منبر رسولالله صلیاللهعلیهوآله به شام انتقال داده شود، اما هنگامی که منبر از جایش حرکت داده شد، خورشید گرفت، بهطوری که ستارگان به وضوح در آسمان دیده میشدند ؛ لذا مردم این مسئله را رخدادی بزرگ شمردند. معاویه گفت: نمیخواستم آن را ببرم، بلکه ترسیدم موریانه آن را خورده باشد و از آن چشم پوشید و از انتقالش به شام خودداری ورزید و آن را با پارچهای پوشانید.
معاویه از صفات زیادی برخوردار بود که این صفات، وی را شایسته ساخته بود تا در پست مهمی که عهدهدار آن بود، موفق باشد. او در امور دنیوی، حسن سیاست و تدبیر داشت، خردمند، دانا، فصیح و بلیغ بود. آنجا که باید، بردبار بود و هنگام ضرورت، خشونت میورزید، ولی در هر صورت، حلم و بردباری بر طبیعت وی چیرگی داشت. ( 347)او همچنین بزرگوار و بخشنده بود و میگفت: تا جایی که تازیانهام کفایت کند، شمشیرم را نمیکشم و تا مادامی که زبانم مرا کفایت کند، تازیانهام را بهکار نمیگیرم. نیز میگفت: چنانچه (رابطه) بین من و مردم، حتی به یک تار مو بسته باشد، قطع نمیشود، چرا که اگر مردم آن را بکشند، آن را شل میکنم و زمانی که مردم آن را سست کنند، آن را میکشم. همچنین میگفت: هیچ چیز پیش من گواراتر از خشمی نیست که آن را فرو میبرم.
روزی مردی بیش از اندازه با او پرخاش و تندی نمود. به او گفتند: نسبت به این فرد نیز حلم و بردباری به خرج میدهی؟ پاسخ داد: تا زمانی که مردم حایل و مانعی میان ما و حکومتمان نشوند، ما حایل و مانعی میان آنان و زبانشان نمیشویم و آنان را خاموش نمیکنیم.
یکبار خودش را با ابوبکر و عمر مقایسه کرد و گفت: ابوبکر دنیا را نطلبید و دنیا نیز او را طلب نکرد. همین دنیا، عمر را به خویش طلبید، اما او آن را نجست و نخواست، ولی ما تا بناگوش در آن غوطهور گشتهایم.