نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 219
نزد عاتکه آرمیده بود. عاتکه به کمک کنیزانش بالش بر دهان مروان گذاشت و او را به قتل رسانید و بنا به گفتهای، او را مسموم کرد.
مروان، هنگام مرگ 63 سال داشت و مدت ولایتش ده ماه بود. برخی تاریخنگاران، سبب مرگ وی را بیماری طاعونی میدانند که در سال 65 ق از عراق به شام سرایت کرد.[1]
نافع بن ازرق
ابوراشد، نافع بن ازرق بن قیس حنفی بکری وائلی حروری بصری، سرکرده فرقه ازارقه بود. اینان از سرسختترین، پر تعدادترین و نیرومندترین فرقههای خوارج بودند. نافع در آغاز کارش، یار عبدالله بن عباس بود. او و یارانش از دستاندرکاران قیام علیه عثمان بودند و از علی جانبداری میکردند تا این که جریان حکمیت میان علی و معاویه پیش آمد. پس از این جریان، نافع و یارانش در حروراء، (از نواحی کوفه) گرد آمدند و علیه علی شورش کردند. از این پس، ایشان و پیروانشان به نام خوارج (خروج کنندگان) شهرت یافتند.
هنگامی که عبیدالله بن زیاد به سال 54 ق در زمان معاویه والی کوفه شد، بر حروریها سختگیری کرد و شدت عمل به خرج داد و در سال 61 ق پیشوای آنان، مرداس بن حدیر را به قتل رسانید. هنگامی که ابن زبیر در مکه قیام خود را بر ضد امویان آشکار کرد، خوارج به همراه نافع به نزد او رفتند و در سپاه ابن زبیر با سپاه شام جنگیدند تا این که یزید بن معاویه در سال 64 ق مرد و سپاه شام دست از جنگ کشیده و بازگشت و با ابن زبیر، بهعنوان خلیفه بیعت شد. در این میان، نافع و یارانش بر آن شدند تا نظر ابن زبیر را درباره عثمان و علی جویا شوند. ابن زبیر به آنان گفت که وی دشمن دشمنان آنان است. این گفته ابن زبیر، خوشایند و مقبول ایشان نبود، لذا از گرد او پراکنده شدند و از مکه بیرون آمدند، اما خودشان به دو گروه بزرگ تقسیم گشتند که هر یک نظر و گرایش خاص خود داشت.
نافع بن ازرق گروه خویش را به سوی بصره بُرد و پیروانش ازارقه نامیده شدند، که عبدالله بن صفار، عبدالله بن اباض و حنظلة بن بیهس در میان ایشان بودند. عده دیگر به سرکردگی عبدالله بن ثور (ابو فدیک) و عطیة بن اسود، رهسپار یمامه شدند. این گروه از خوارج، نجدة بن عامر را پیشوای خود قرار دادند، از اینرو، آنان را «نجدات» نامیدند. نافع و یارانش از بصره راهی اهواز شدند و بر آن ناحیه، همچنین بر فارس و کرمان چیره گشتند و کارگزاران ابن زبیر را در این مناطق به قتل رسانیدند و رهبران خوارج، مثل عبیدالله بن ماحوز، قطری بن فجاءة و دیگر رهبران آن فرقه با نافع بن ازرق بودند. عبدالله بن حارث، امیر بصره، مهلب بن ابی صفره را به جنگشان فرستاد. مهلب در جنگ با خوارج، دچار مشکلات فراوان شد، اما عاقبت نافع بن
ازرق را در نبردی که در نزدیکی اهواز اتفاق افتاد، کشت. پس از نافع، عبدالله بن ماحوز رهبر خوارج شد.
ازارقه میگویند: مخالفان آنان، مشرکان امتاند و جنگ با ایشان و کشتن آنان و زنان و کودکانشان واجب است، زیرا خداوند از زبان نوح میفرماید: « وقال نوح ربّ لا تذر علی الأرض من الکافرین دیارا إنّک إن تذرهم یضلّوا عبادک ولا یلدوا إلاّ فاجراً کفّاراً»[2].
این دسته از خوارج، سنگسار نمودن را رد میکنند و بریدن دست دزد را، چه زیاد دزدیده باشد و چه کم، نمیپذیرند. ایشان همینطور تعیین نصاب را در دزدی معتبر نمیشمارند و برکسی که به مرد متأهل نسبت زنا دهد، حد جاری نمیکنند، اما در مورد نسبت زنا به زنان شوهردار جاری میکنند، بهعلاوه، آنان معتقد به کفر کسانی هستند که از جنگیدن در کنارشان خودداری میورزند، اگرچه از مذهب خودشان باشند.
نافع، خود، تقیه کردن را در قول و عمل حرام میدانست و پنهان شدن زیر پوشش تقیه را جایز نمیشمرد، زیرا سزاوارتر این است که مؤمن فقط از خداوند بترسد و این از اسباب اختلاف میان او و نجدة بن عامر، پیشوای نجدات که تقیه را جایز میشمرد بود.[3]
نابغه جعدی
ابولیلی، حبّان بن قیس بن عبدالله که چون نسبش به جدش، جعدة بن کعب از شاخه بنی عامربن صعصعه، از قبیله قیس بن عیلان میرسد او را جعدی خواندهاند، او شاعری قریحی بود که در دوران جاهلیت و اسلام زیسته و شعر سروده است. وی را از آن جهت، نابغه خواندهاند که مدتی از سرودن شعر دست کشید و دیگر باره با نبوغ بیشتر سرودن آغازید. وی از حنفاء بود، شراب را در دوران جاهلیت ناپسند دانست و از بتپرستی دوری جست. در جاهلیت قصیدهای سرود که مطلع آن این بیت است:
«سپاس و ستایش از آنِ خدایی است که شریک و همتایی ندارد ؛ و هر که این را بر زبان نیاورد، برخویش ستم روا داشته است».
او نزد پیامبر صلیاللهعلیهوآله رفت و قصیدهای برای ایشان سرود که سرآغاز آن، چنین است:
«نزد رسول الله صلیاللهعلیهوآله آمدم، زیرا هدایت را به ارمغان آورد ؛ و کتابی را بر مردمان تلاوت میکند که همچون کهکشان، درخشان و تابناک است».
نابغه در فتح ایران حضور داشت و در نبرد صفین همراه علی بن ابیطالب بود. ساکن کوفه شد و معاویه او را به همراه یکی از والیان اصفهان به آن سامان فرستاد. بیش از صد سال سن داشت و در آنجا درگذشت.[4]
[1] . الاعلام زرکلی، ج8 ، ص 94 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج3، ص 460 ؛ تاریخ طبری، ج5، ص 293 به بعد ؛ البدایة والنهایه، ج8 ، ص239 و 257 ؛ اُسد الغابه، ج5، ص144 و 146 ؛ عقد الفرید، ج4، ص 400 ؛ مروج الذهب، ج3، ص 85 ؛ النجوم الزاهره، ج1، ص 169 ؛ المعارف، ص353 ؛ ابن خلدون، ج3، ص10 ؛ اعتاب الکتّاب، ص49.
[2] . نوح، آیه 26 و 27 : و نوح عرض کرد : پروردگارا! تو هم این کافران را هلاک کن و از آنان بر روی زمین یکی باقی نگذار، اگر از آنان هر که را باقی گذاری، بندگان پاک و با ایمانت را گمراه میکنند و فرزندی جز بدکار و کافر از آنان به ظهور نمیرسد.
[3] . الاعلام زرکلی، ج8 ، ص 315 ؛ تاریخ طبری، ج5، ص 136 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج4، ص 194 به بعد ؛ الأغانی، ج6، ص 142 ؛ عقد الفرید، ج2، ص 390 ؛ الفرق بین الفرق، ج7، ص 84 و 87 ؛ الملل والنحل، ج1، ص 118 ؛ ابن خلدون، ج3، ص 309 ؛ دائرة المعارف الاسلامیه، ماده «أزارقه».