نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 235
زمانیکه معاویه عهدهدار خلافت شد، ابن خازم را به ولایت خراسان گمارد. خازم همچنان حاکم خراسان بود تا اینکه شورش عبدالله بن زبیر بن عوام بر پا شد. ابن خازم به ابن زبیر نامه نوشت و فرمانبرداری خویش را نسبت به وی اعلام داشت. ابن زبیر نیز او را در مقامش ابقا کرد. عبدالملک که از این جریان مطلع شده بود، طی نامهای او را به اطاعت از خویش فراخواند، اما ابن خازم زیر بار نرفت و در خراسان اعلام استقلال کرد و به نام خویش، به ضرب سکه، از جمله سکههای طلا پرداخت. هنگامی که مصعب بن زبیر، امیر عراق، کشته شد، عبدالملک سر مصعب را برای ابن خازم فرستاد. او سر مصعب را غسل داد و بر آن نماز گزارد و سپس به مدینه فرستاد. در سال 77 ق عبدالملک فردی را به خراسان فرستاد تا ابن خازم را بکشد.[1]
عبدالله بن زبیر
ابوبکر، عبدالله بن زبیر بن عوام قرشی اسدی، که پیامبراکرم صلیاللهعلیهوآله او را به کنیه جدّش، ابوبکر خواند. او صحابی برجسته و معروف و از فقیهان و دلیر مردان بهشمار میآمد. ( 386)
عبدالله بن زبیر همراه عبدالله بن ابی سرح برای جنگ رهسپار افریقا شد و جرجیس، فرمانده سپاه روم را کشت. مادرش، اسماء دختر ابوبکر است که هنگام بارداری، به مدینه هجرت کرد و عبدالله را در آن شهر به دنیا آورد. بنابراین، او نخستین مولود از مهاجرین در مدینه بود.
عبدالله پس از مرگ یزید بن معاویه در سال 64 ق ادعای خلافت کرد. مردمِ مصر، حجاز، یمن، عراق و خراسان با او بیعت کردند به جز مردم شام که با مروان بن حکم دست بیعت دادند. عبدالله بن زبیر، مدینه ( 387) را پایگاه خلافت خویش قرار داد و خلیفه بود تا این که عبدالملک بن مروان عهدهدار خلافت شد. در این زمان، عبدالملک سپاهی به سرداری حجاج بن یوسف ثقفی به سوی او فرستاد. عبدالله از مدینه به مکه رفت و در آنجا جنگی میان وی و حجاج درگرفت که به کشته شدن عبدالله انجامید.
در دوران خلافت عبدالله بن زبیر، مختار ثقفی در عراق قیام کرد و عبدالله برادرش، مصعب را برای جنگ با مختار تجهیز نمود. مصعب بر مختار چیره شد و او و یارانش را به قتل رساند.[2]
عبدالله بن صفوان
ابوصفوان، عبدالله بن صفوان بن امیة بن خلف جمحی است. او و پدرش، بزرگ و رئیس مکه بودند. وی از سخاوتمندان آن شهر بهشمار میآمد. عبدالله مردی دلاور و از یاران عبدالله بن زبیر بود. وی در حالی که به پردههای کعبه درآویخته بود، در کنار ابن زبیر جنگید و در
همان روزی که ابن زبیر کشته شد، او نیز به قتل رسید. سر عبدالله و سر ابن زبیر برای عبدالملک بن مروان فرستاده شد.[3]
عبدالله بن عمر
ابو عبدالرحمان، عبدالله بن عمر بن خطاب عَدَوی و خواهرش حفصه، از زینب دختر مظعون زاده شدند. عبدالله صحابی پیامبر صلیاللهعلیهوآله و از گرامیترین خاندان قریش است. او قبل از بلوغ، همراه پدرش اسلام آورد و با وی به مدینه مهاجرت کرد. عبدالله در فتح مکه، نبرد یرموک و فتح مصر حاضر بود. او دو بار در افریقا به جنگ پرداخت ؛ نخست، به همراهی ابن ابی سرح و بار دیگر با معاویة بن حدیج. سپس به بصره آمد و خانهای برای خود در آنجا ساخت. در فتح ایران نیز شرکت کرد. عبدالله بن عمر پیشوای مسلمانان و از مفتیان برجسته بود. او مدت شصت سال فتوا داد. وی فردی پرهیزکار و از اصحابی بود که پایبندی فراوانی در پیروی از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله داشت. ( 388)عبدالله بخشنده بود بهطوری که هرگاه چیزی از داراییاش مقبول طبع او قرار میگرفت، آن را در راه خدا میبخشید و به این آیه استشهاد مینمود که خداوند میفرماید: « لن تنالوا البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون»[4].
پسرش، سالم، و غلامش، نافع، از او بیش از دیگران روایت کردهاند. پس از درگذشت عثمان بن عفان، تعدادی از مردم پیشنهاد کردند تا با وی بیعت کنند. هنگامی که معاویة بن ابیسفیان از این موضوع اطلاع یافت، عمرو بن عاص را مأمور کرد تا از رأی و نظر عبدالله آگاه شود. لذا عمرو بن عاص نزد او آمد و گفت: ای ابوعبدالرحمان! چه چیزی مانع از این میشود که به خلافت اقدام کنی و مردم نیز با تو بیعت نمایند؟ تو از یاران پیامبر صلیاللهعلیهوآله و فرزند امیرالمؤمنین هستی و در مقایسه با سایر مردم شایستگی بیشتری برای خلافت داری.
ابن عمر در پاسخ او گفت: آیا همه مردم بر آنچه تو میگویی، اتفاق دارند؟
عمرو گفت: آری، البته بجز عده اندکی.
ابن عمر گفت: بدان! حتی اگر سه نفر کافر در نقطهای دور افتاده نیز باقی مانده باشند که بیعت نکنند، من هیچ موردی نمیبینم که ادعای خلافت نمایم.
بدین ترتیب، عمرو بن عاص دریافت که عبدالله بن عمر قصد جنگ بر سر خلافت را ندارد. لذا به او گفت: آیا با کسی که احتمالاً همه مردم بر خلافت او اتفاق نظر نمایند، بیعت میکنی تا او نیز درعوض، زمین و مال فراوان در اختیار تو قرار دهد؟
عبدالله گفت: وای بر تو، از نزد من خارج شو. دین من متکی به مال و منال شما نیست.