responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : ---    جلد : 1  صفحه : 310

پلایو Playo

پلایو، یکی از فرماندهان ارتش قوط بود که از مقابل سپاهیان مسلمان به فرماندهی طارق بن زیاد و موسی بن نصیر گریختند. در دوره زمام‌داری امیر اندلس، عنبسة بن سحیم، شورید و خود و یارانش به غاری در کوه بلندی از کوه‌های شمال اسپانیا در ناحیه اشتریش جلّیقه به نام «اونجا» پناه گرفت. از این‌رو، آن غار «غار اونگا» یا «کووا دونگا Covadonga » نامیده شد و عرب‌ها آن را «صخره پلای» یا «صخره» می‌نامند. مسلمانان آنان را مدتی محاصره کردند، ولی آنان با استفاده از عسل که در دیواره‌های غار یافتند ـ به حیات خود ادامه دادند و هنگامی که مسلمانان خسته شدند برای کم‌اهمیت شمردنشان، آنان را به حال خود واگذاشتند. منابع اسپانیایی، این عقب‌نشینی را برای اسپانیا یک پیروزی نظامی و ملی می‌دانند و آن را به یک اسطوره مبدل کرده‌اند ؛ بدین معنا که عنایت الهی به کمک و یاریشان آمده است.

و از دیگر سو اگرچه منابع اسلامی یادی از آن اسطوره‌ها نمی‌کنند، ولی به تأثیر مهمی که این عقب‌نشینی داشت و در نتیجه به ایجاد هسته اصلی دولت اسپانیا در آن‌جا انجامید، اعتراف دارند. پلایو در سال 118 ق (837 م) درگذشت. اسپانیایی‌ها او را در حد قدّیسان بالا بردند و هر سال به دیدار مزار او می‌روند.[1]

جعد بن درهم

جعد بن درهم، از موالی بنی حکم، اصالتاً ایرانی بود و از خراسان به ناحیه جزیره آمد و ساکن حرّان شد. از نظرات صابئی‌ها و یهود و نصارای یعقوبی آگاهی داشت. معتقد به مخلوق بودن قرآن و نفی صفات از خداوند متعال بود. او معتقد بود که خداوند دوستی نگرفت و با موسی سخن نگفت. معتقد به جبر بود ؛ یعنی این‌که افعال انسان را خداوند خلق می‌کند و انسان اختیاری از خود ندارد. مذهب او را جبری یا قدری نامیدند، به این معنی که انسان در مورد افعال خود اختیاری ندارد و خدا خود با قدرتش خالق آن افعال است. این آیین را «معطّله» نیز خوانده‌اند، زیرا صفات را از خداوند متعال نفی می‌کند.

هشام بن عبدالملک دستور دست‌گیری او را داد و او را نزد خالد قسری، امیر عراق فرستاد و خالد وی را به این سبب که صفات را از خداوند تعالی نفی می‌کرد، محکوم به اعدام کردند. چون روز عید قربان فرا رسید، خالد با مردم نماز گزارد و در آخرِ خطبه نماز گفت: بروید و قربانی‌هایتان را قربان کنید، خداوند از ما و شما بپذیرد. من می‌خواهم جعد بن درهم را قربانی کنم، زیرا او می‌گوید: خداوند با موسی سخن نگفت و ابراهیم را به دوستی خود برنگزید. خداوند برتر از آن است که او می‌گوید. سپس از منبر فرود آمد و با دستان خود سر او را از تن جدا کرد. مروان بن محمداموی، نظریات جعد را پذیرفت و آن، هنگامی بود

که هشام بن عبدالملک ولایت ناحیه جزیره را به او سپرد. جعد، مربی دوران کودکیِ مروان بود. از این‌رو او را مروان جعدی می‌خواندند.[2]

علی عباسی

ابومحمد، علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطّلب، نیایِ خلفای عباسی و مادرش«زرعه» دختر مسرّح بن معدیکرب کندی، از بزرگان تابعین بود و به عبادت و نماز علاقه بسیاری داشت و بدان می‌پرداخت تا جایی که به او لقب «سجّاد» دادند. ابومحمد پر هیبت و جلیل‌القدر بود. نزد ولید بن عبدالملک رفت و به او گفت که خلافت به فرزندانش خواهد رسید. ولید دستور داد تا او را تازیانه بزنند. و به او اهانت کرد. هشام بن عبدالملک او را در بلقاء زندانی کرد و در 78 سالگی در زندان درگذشت.[3]

عمّار بن بُدَیل

برخی از مورخین او را عمار بن یزید می‌نامند. او اصالتاً ایرانی و پیرو آیین مزدک بود. به جمع داعیان بنی عباس پیوست و بُکیر بن ماهان ـ که بزرگ داعیان بنی عباس بود ـ فریب او را خورد. بُکیر او را به ناحیه فارس فرستاد تا به تبلیغ و دعوت برای بنی عباس بپردازد، ولی او مردم را به‌سوی محمد بن علی بن عباس دعوت کرد که گروه زیادی به او پاسخ مثبت داده و گردش جمع شدند. او آنان را به آیین مزدک دعوت کرد. وی زنانشان را بر یک‌دیگر مباح کرد و به دروغ به آنان گفت که محمد بن علی بن عبدالله بن عباس چنین می‌گوید. هنگامی که کارش بالا گرفت، خالد بن عبدالله قسری، امیر عراق، کسی را برای دست‌گیری او فرستاد و او را دست‌گیر کرده و نزد خالد آورد. آن‌گاه خالد دستور داد دستان و زبانش را بریدند، سپس او را به دار کشیدند. عمار با نام «خداشا» (که در فارسی به معنیِ صاحب دعوت است) آیین مزدکی و نیز عقیده خود را آشکار کرد.[4]

قتاده سدوسی

ابوالخطاب، قتادة بن دعامة بن قتادة بن عزیز سدوسی بصری، از مفسران و محدثان بزرگ بود. امام احمد بن حنبل او را بسیار ستایش کرده و آگاهی او را در فقه، لغت، حفظ قرآن و حدیث، توصیف کرده و می‌گوید: کمتر کسی را می‌توان یافت که از او پیشی گرفته باشد.

در زبان عربی، لغت، ایام و سرگذشت عرب ها و انساب، سرآمد و برجسته بود. وی کور مادرزاد بود و بدون راهنما سر تا سر بصره را می‌گشت. شهرت علمی و صحت روایاتش به جایی رسید که درباره او گفته‌اند: از علم عرب به چیزی صحیح‌تر از آن‌چه که از قتاده به ما رسیده، دست نیافتیم، ولی او از خود اثری به‌جای نگذاشت.

قتاده در 56 سالگی در شهر واسط درگذشت.[5]



[1] . نفح الطیب، ج2، ص9 و 10 ؛ البیان المغرب، ج2، ص29 ؛ فجر الاندلس، ص318 و 340.


[2] . الاعلام زرکلی، ج2، ص114 ؛ البدایة والنهایه، ج9، ص250 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج5، ص160 ؛ شذرات الذهب، ج1، ص169.


[3] . الاعلام زرکلی، ج5، ص117 ؛ الطبقات الکبری، ج5، ص312 ؛ تاریخ طبری، ج8 ، ص230 ؛ وفیات الاعیان، ج3، ص274 ؛ شذرات الذهب، ج1، ص148.


[4] . البدایة والنهایه، ج9، ص320 ؛ المقدسی، البدء والتاریخ، ج6، ص616.


[5] . الاعلام زرکلی، ج6، ص27 ؛ ابن خلکان، ج4، ص85 ؛ تذکرة الحفّاظ، ج1، ص123 ؛ شذرات الذهب، ج1، ص153 ـ 154 ؛ تهذیب الأسماء، ج2، ص57 ـ 58.

نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : ---    جلد : 1  صفحه : 310
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست