نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 320
عبدالملک بن قطن.
عکاشه فزاری.
ماجشون.
بلج قشیری
بلج بن بشر بن عیاض قشیریِ قیسی، فرماندهی شجاع از مردم دمشق که شدیداً مغرور و از غُلات قیسی بود. چون خلیفه، هشام بن عبدالملک کلثوم بن عیاضقشیری را بهجای عبیدالله بن حبحاب ولایت افریقیه و مغرب داد، بلج را در رأس سپاهی انبوه از عربها همراه او فرستاد و به او فرمان داد تا شورش بربرهای صفریه را سرکوب کرده و انتقام خون اشرافی را که در «نبرد اشراف» در سال 122 ق کشته شدند، بگیرد. در نبردی که میان بربرها به فرماندهی خالد بن حمید زنّاتی در نزدیکی شهر «بقدوره» بر کناره رود «سبو» به سال 123 ق روی داد، بربرها پیروز شدند و کلثوم بن عیاض همراه گروهی از فرماندهان عرب به قتل رسید. سپاه اعراب پراکنده شد و بلج نجات یافت و با گروهی از نیروهای باقیمانده و پراکنده خود به شهر «سبته» رفت و از عبدالملک بن قطن، امیر اندلس اجازه ورود به اندلس را برای خود و همراهانش گرفت. عبدالملک به این شرط که بلج او را در سرکوب بربرهای مقیم اندلس یاری کند و پس از سرکوب شورش با همراهان خود از اندلس خارج شود، با ورود او موافقت کرد. بلج این شرط را پذیرفت و ابن قطن کشتیهایی را فرستاد تا بلج و عربهای شامی همراهش را به قرطبه، پایتخت امارت بیاورند. بلج شرط اول را اجرا کرد و عبدالملک را در سرکوب شورش بربرها یاری رساند، ولی شرط دوم را عملی نساخت و به این طمع که به امارت برسد، از خروج از اندلس امتناع کرد. برای تحقق این امر به کاخ عبدالملک بن قطن یورش برد و او را کشت و خود را امیر اندلس خواند، ولی کشته شدن ابن قطن، اندلسیها و به خصوص یمانیها را که ابن قطن از آنان بود، برانگیخت. آنان به فرماندهی قطن بن عبدالملک و عبدالرحمان بن علقمه لخمی در مقابل بلج صفآرایی کرده و درگیر نبرد شدند. در این نبرد بلج کشته شد و فرماندهی شامیها را ثعلبة بن سلامه عاملی به عهده گرفت. او سپاهیان را عقب نشاند و شکست داد، آنگاه سپاهیانش او را به امارت اندلس برگزیدند و او نیز عهدهدار این امر شد تا اینکه ابوالخطّار، حسام بن ضرار کلبی در سال 125 ق به امارت آنجا رسید.[1]
زهری
ابوبکر، محمد بن مسلم بن عبیدالله بن شهاب زهری، از بنی زهرة بن کلاب از قریش، اولین کسی بود که به تدوین حدیث پرداخت و نیز یکی از حافظان (حدیث) و فقیهان بزرگ بود. او از عبدالله بن عمر، انس بن مالک و دیگران حدیث نقل کرد و از قرّاء مشهور به حساب میآمد. وی یکی از تابعین اهل مدینه بود که به شام رفت و در آنجا مستقر گردید. هشام بن عبدالملک تعلیم و تربیت فرزندانش را به او سپرد. او همان کسی بود که به سلیمان بن عبدالملک توصیه کرد که خلافت را به عمر بن عبدالعزیز بسپارد. عمر بن عبدالعزیز درباره او گفت: داناتر از زهری نسبت به سنّتِ استوار و درست، کسی نمانده است.
مالک درباره او گفت: نظیری برای ابن شهاب به دنیا نیامده است. وی در دهکده «شغب» منطقه مرزی حجاز و فلسطین درگذشت. در مغازی و تاریخ خلفا، منسوخات قرآن و نیز تنزیل قرآن و... تألیفاتی دارد.[2]
سالم بن وابصه اسدی
سالم بن وابصة بن معبد بن عتبه اسدی، از تابعینی است که مردم ناحیه جزیره، از او حدیث نقل کردهاند. محمد بن مروان، امیر ناحیه جزیره و ارمنستان او را بر «رقّه» ولایت داد. وی شاعری متدیّن بود و اشعارش صبغه اخلاقی دارد.
از جمله سرودههایش:
«هان ای کسیکه خود را به اخلاقی آراسته میکنی که جزء ذات و سرشتت نیست ؛ و ای آنکه پرگویی را پیشه و تملّق و تظاهر را عادت خویش کردهای!
دست از این کار بردار و سعی کن در برخوردهایت راه درست را برگزینی ؛ چرا که شخص متظاهر به اخلاق ساختگی، دیر یا زود خلق حقیقیاش آشکار میشود».
و نیز این سروده که:
«من دوستدار انسانی هستم که از شنیدن حرفهای زشت و رکیک پرهیز میکند ؛ و گویی که برای شنیدن این نوع سخنان ناشنواست.
آری انسانی که نیت خیر داشته باشد، در صدد آزار کسی برنیاید ؛ مانع از خیر و خوبی نگردد و سخنان زشت بر زبان نراند.
اگر میخواهی بزرگوار، محترم، مؤدب، ارجمند، عاقل، با عزت و آزاده شناخته شوی ؛ سعی کن اگر از دوستت اشتباهی سر زد، او را معذور بداری و آن را توجیه کنی.
و بدان غنای نفس، در اندک چیزی است که نیاز تو را برآورد ؛ و فراتر از آن مقدار باشد، بینیازی به فقر مبدل میشود».[3]
شارل مارتل ( Charles Martel)
چارلز مارتل، پسر پپین دوم، رئیس دربار خانواده میروفانژ بود. او پس از پدرش علاوه بر فرماندهی ارتش، ریاست دربار را نیز به عهده داشت. به «مارتل» (چکش) لقب یافت ؛ چرا که با صبر و استقامت از سرزمین فرانکها دفاع کرد و در مقابل دشمنان آن، «لومباردها» و «ساکسونها» ایستادگی کرد. شهرت او بیشتر به سبب عقب راندن عربها به آن سوی کوههای «برانس» است که طی آن، اعراب در نبرد «بلاط الشهداء» در
[1] . الاعلام زرکلی، ج2، ص 50 ؛ تاریخ ابن اثیر و طبری ، حوادث سال 123 و 124 ق ؛ نفح الطیب، ج2، ص 697 ؛ ج4، ص12 ـ 19 ؛ البیان المغرب، ج1، ص 55 ـ 56 ؛ العبر، ج1، ص 41 ـ43 ؛ ابن خلدون، ج4، ص 258 ؛ فجر الاندلس، ص200 ـ 204.