نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 342
لشکر عباسیان را به فرماندهی عبدالصمد بن علی عباسی، شکست دادند. هنگامی که عبداللّه بن علی عباسی، برادر عبدالصمد از شکست او آگاه شد، لشکرعظیمی را برای جنگ با شورشیان گرد آورد و خود، فرماندهی آن را به عهده گرفت. حمید بن قحطب نیز وی را در این جنگ همراهی کرد. آنان در منطقه مرج الاجمّ ـ از نواحی حلب ـ به جنگ پرداختند. حمید در این نبرد، شورشیان را شکست داد و قیام آن ها را سرکوب کرد و ابوورد نیز کشته شد.[1]
مروان بن محمّد
ابو عبدالملک، مروان بن محمد بن حکم از امویان قریش که مادرش ام ولد و از نژاد بربر و از قبیله نفره بود. مروان به خاطر صبر و تحمل و سختی های جنگ، حمار لقب گرفت. گویند: عرب هر صد سال را حمار می نامد و چون حکومت بنی امیه به صدمین سال خود نزدیک می شد، مروان را حمار خواندند. هم چنین لقب جعدی را به واسطه انتساب به آموزگار و مربی اش، جعد بن درهم به وی دادند. وی آخرین حاکم اموی است و خلافت را به زور شمشیر به دست گرفت; زیرا بعد از قتل ولید بن یزید در سال 126 ق زمانی که در ارمنستان بود، مردم را به بیعت با خود فراخواند. مردم با او بیعت کردند سپس با لشکر عظیمی به طرف دمشق رفت و ابراهیم بن ولید را برکنار کرد و در سال 127 ق حکومت بنی امیه در شام را به دست گرفت. او فرماندهی شجاع بود و به قونیه لشکر کشید و در سال105 آن جا را فتح کرد. هشام بن عبدالملک در سال 114 ق او را به حکومت آذربایجان، ارمنستان و جزیره منصوب نمود. او سرزمین های بسیاری را فتح و جنگ های زیادی کرد و چون خلافت را به دست گرفت، عبداللّه بن محمد عباسی (سفّاح) با لشکری به فرماندهی عمویش، عبداللّه بن علی عباسی، به جنگ با او پرداخت. هر دو لشکر در منطقه زاب (بین موصل و اربیل) درگیر شدند. مروان شکست خورد و به مصر فرار کرد. صالح بن علی، برادر عبداللّه، به تعقیب او پرداخت تا این که در نزدیکی «بوصیر»، درگیر شدند. مروان در سال 132 ق در آن جنگ کشته شد و سرش را برای سفّاح بردند.
مروان فردی دوراندیش، شجاع، زیرک و با نفوذ و درجنگ ها بسیار کارآزموده بود. وی برای ایجاد نظم در ارتش اسلام، خط مشی ویژه ای را وضع کرد و به جای تقسیم و تنظیم لشکر به دسته هایی که هرکدام منسوب به قبیله ای بودند، لشکر را به گروه هایی با تعداد کم تقسیم کرد. ]نظام کرادیس[ این کار بیش از روش تنظیم لشکر به صورت ردیف های طولانی ]نظام صفّ[ که نزد عرب معمول بود، بر سرعت و تحرک و قدرت آنها می افزود. هم چنین برای سربازان مقررّی معینی قرار داد و فرماندهی دسته ها و بخش ها را به فرماندهانی کارآمد و کارآزموده سپرد; اما اینها هیچ کدام سودمند نیفتاد، چون اوضاع و احوال بر وفق مراد او نبود، عوامل تضعیف کننده او فراوان و پرفشار بود. اقدامات وی در زمانی صورت گرفت که خلعت خلافت بر تن بنی امیه فرسوده شده بود و امیدی به اصلاح آن نمی رفت و جایی برای وصله کردن آن یافت نمی شد. وقایع شام، عراق و حجاز خلیفه را به خود مشغول کرد و نتوانست برای یاری کارگزار خود در خراسان کمکی بفرستد; لذا کارگزار وی، نصر بن سیار، در مقابل ابومسلم خراسانی شکست خورد و یورش و پیش روی شیعیان ]عباسیان [از خراسان ادامه یافت تا این که عراق، شام و سپس مصر را فرا گرفت. مروان در مصر، در نبرد مقابل لشکری عظیم و مجهّز بر زمین افتاد و مرد و بدین ترتیب، زندگی سراسر جنگ و کشتار او به پایان رسید. با مرگ وی حکومت امویان در شام، منقرض گردید. او پنج سال و دو ماه حکومت کرد و به هنگام مرگ 62 سال داشت.[2]
یزید قاری
ابوجعفر، یزید بن قعقاع از هم پیمانان بنی مخزوم و از اهالی مدینه و از قاریان ده گانه و از تابعین شمرده می شد. در قرائت قرآن امام اهل مدینه بود. او به یزید قاری یا یزید مدنی معروف بود و از مجتهدان صاحب فتوا به شمار می رفت که در مدینه وفات یافت. سال درگذشت وی مورد اختلاف است.[3]
یوحنّا دمشقی
یوحنّا بن سرجون بن منصور از اهالی دمشق بود اسقف های دمشق از خاندان سرجون بودند. منصور جدّ وی، درزمان فتح دمشق توسط مسلمانان، اسقفِ آن شهر بود و او بود که دروازه دمشق را به روی ایشان باز کرد. جدش، منصور به خدمت معاویة بن ابی سفیان درآمد و معاویه او را جهت جمع آوری اموال شهر دمشق به کار گرفت. پدرش، سرجون ناظر بر اموال خلیفه عبدالملک بن مروان بود. در الهیات، فلسفه، خطابه، تاریخ و شعر، شخصیتی برجسته داشت. آزادی انسان را مورد تأکید قرار می داد و از آن با استدلال و قدرت دفاع می کرد. به خاطر سخنوری و سخن پردازی اش به وی «دقاق الذهب» (زرافشان) لقب دادند. در آخر عمرش در دیر سابای مقدس، در جنوب شرقی شهر بیت المقدس عزلت گزید و به عبادت مشغول شد. به یونانی سخن می گفت و در زندگی روزمره اش به زبان آرامی صحبت می کرد و عربی نیکو می دانست. کتاب هایش به عربی ترجمه شده و معتزله از آرای وی تأثیر پذیرفته اند. مهم ترین نوشته او ینبوع الحکمة است که در آن قصد سازش بین مسیحیّت و فلسفه را داشت. بین او و علمای مسلمان در خصوص آزادی اراده و اعتقاد به قضا و قدر،
[1] . ابن عدیم، زبدة الحلب فی تاریخ حلب، ج1، ص 54 و 55 ; تاریخ ابن اثیر، ج 4، ص 334.
[2] . الاعلام زرکلی، ج 8 ، ص 96 ; تاریخ ابن اثیر، ج 5، ص 119 و 158 ; البدایة والنهایه، ج 10، ص 242 ; تاریخ طبری و ابن اثیر، وقایع سال 127 ـ 132 ق ; الکتّاب والوزراء، ص 32 ; مروج الذهب، ج 3، ص 339 ـ 348 ; المعارف، ص 369 ; ابن خلدون، ج 3، ص 196، 243 و 279 ; مآثر الانافة فی معالم الخلافه، ج 1، ص 162 ; بروکلمان، تاریخ الشعوب الاسلامیه، ص 162.
[3] . الاعلام زرکلی، ج 9، ص 241 ; وفیات الاعیان، ج 6، ص 247 ; شذرات الذهب، ج 1، ص 176 ; المعارف، ص 528.
نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 342