نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 369
هنگامی که بر او پیروز شد، حسن به تونس فرار کرد و «اغلب» وارد قیروان شد. حسن در قبال این شکست، آرام ننشت و به فکر تهیّه لشکری عظیم جهت حمله به اغلب بود. «اغلب» در جمادی الثانی سال 150 ق به سوی او حرکت کرد و دو طرف در جنگی شدید درگیر شدند. در این جنگ، تیری ـ که رها کننده اش معلوم نبود ـ به اغلب اصابت کرد و او را کشت. این در حالی بود که اصحاب او با استواری جنگیدند و جنگ با شکست حسن بن حرب و فرار او به تونس پایان یافت. آن گاه عمر بن حفص (معروف هزار مرد) مهلّبی به جای اغلب بن سالم به حکومت افریقا رسید.[1]
حسّان بن مالک کلبی
ابوعبده، حسّان بن مالک بن عبداللّه بن جابر کلبی، نوه عبداللّه، غلام آزاد شده مروان بن حکم بود. وی (25 سال پیش از ورود عبدالرّحمان اموی (الداخل) به اندلس) در سال 113 ق همراه فرزندش عبدالغافر، به اندلس رفت. تا زمان منصور بن ابوعامر، پست های مهم و کلیدی همواره در اختیار فرزندان (خاندان) ابوعبده بود. خاندان ابوحزم بن جهور که در دوران ملوک الطوایفی بر قرطبه حکومت داشتند از خاندان ابوعبده منشعب شده اند. هنگامی که حکومت عبدالرحمان ثبات یافت، ابوعبده را به وزارت خود برگزید و فرماندهی لشکر را بدو سپرد; سپس او را بر حکومت اشبیلیه منصوب کرد و او در همان جا درگذشت.[2]
حسن بن حرب کندی
حسن بن حرب کندی، از فرماندهان یمنی ارتش افریقا بود. زمانی که اغلب بن سالم تمیمی در سال 150 ق برای جنگ با خوارج صفری که فرماندهی آنان را ابوقرّة بن دوناس یفرنی به عهده داشت رهسپار تلمسان شد، حسن بن حرب علیه او شورید و بر قیروان استیلا یافت.
پس از این که اغلب بن سالم از شورش او آگاهی یافت، از سفر بازگشت و طی نامه ای به حسن از محاسن فرمانبری و مکافات و عقوبت عصیان و سرپیچی سخن راند، ولی حسن در پاسخ، نامه ای که خشم وی را برانگیخت نگاشت. «اغلب» به سوی قابس رفته و لشکری عظیم ترتیب داد. آن گاه به قیروان بازگشت و در جنگ شدیدی که بین دو لشکر درگرفت، توسط تیر ناشناسی به قتل رسید، امّا یاران او در جنگ پایداری کردند و حسن را شکست دادند. لذا او به قبیله کتامه پناه برد و تا دو ماه در حمایت آنان به سر برد. چندی بعد به تونس بازگشت، ولی در همین شهر توسط سربازان کشته و به دار آویخته شد.
جنگ میان حسن بن حرب کندی یمنی و اغلب مضری در حقیقت، صحنه ای از نزاع قبیله ای میان یمنیان و مضریه محسوب می شود.[3]
خازم بن خزیمه
خازم بن خزیمة بن خازم تمیمی، از دعوت گران بزرگ عباسیان در خراسان و از فرماندهان و یاران ابومسلم خراسانی که عهده دار سرکوب شورش های علیه ابومسلم و ابوالعباس سفّاح و برادرش، منصور می شد. او در سرکوب شورش های دیگر نیز شرکت داشت. ابومسلم وی را به منظور تصرف مرورود فرستاد. او آن جا را تصرف کرد و کارگزار بنی امیه در آن شهر را کشت.
خازم، شورش شیبان بن سلمه حروری را در سرخس به سال 130 ق و شورش خوارج به فرماندهی جلندی را در عمان در سال 134 ق سرکوب کرد. زمانی که ابومسلم عهده دار سرکوبی شورش عبداللّه بن علی عباسی علیه خلیفه، منصور در سال 137 ق بود، خازم نیز در سپاه وی حضور داشت. خازم، در سال 138 ق شورش ملبّد بن حرمله در موصل و جزیره و در سال 142 ق شورش عبدالجبار ازدی را خاموش ساخت. در سال 145 ق در سرکوبی شورش ابراهیم بن عبداللّه طالبی که در بصره آغاز و تا اهواز و فارس کشیده شد، شرکت داشت. وی طبرستان را در سال 141 ق به تصرف درآورد و « اسپهبد» حاکم آن جا را شکست داد. هم چنین شورش استاد سیس در هرات و سیستان را در سال 150 ق سرکوب کرد و خود پس از سال 150 ق درگذشت.[4]
زرارة بن اعین
ابوالحسن، زرارة بن اعین منسوب به قبیله شیبان و رئیس فرقه زراریه و از غلات شیعه بود که عقیده داشت حیات خداوند، علم، سمع و بصر او، مانند حیات، علم، قدرت، سمع و بصر مخلوقات است. نیز بر آن بود که همه این صفات مانند صفات اجسام حادثند. وی متکلم و از آگاهان به دقایق ادبیات بود.[5]) 4(
سلاّمه زرقاء
سلاّمه زرقا از آوازه خوانان مدینه و بسیار زیبا و دلربا بود. گویند: پس از جمیله سلمیّه ، عزّه میلاء و سلاّمه زرقاء که از آوازه خوانان حجاز بودند ـ کسی در زیبایی و خنیاگری هم چون آنان دیده نشده است. اوایل زندگی اش را در خانه جمیله به تعلیم آوازه خوانی به کنیزان مشغول بود.
ابن رامین ـ از بزرگ ترین بازرگانان کنیزکان خواننده در کوفه ـ او را خرید. وی در کوفه خوانندگی کرد که بسیاری از جوانان و شعرا را شیفته و مجذوب خود ساخت. اهل کوفه از جمله اینان معن بن زائده، روح بن حاتم و ابن مقفّع به منزل ابن رامین می آمدند تا صدای سلاّمهرا بشنوند; سرانجام جعفر بن سلیمان عباسی، حاکم مدینه، او را به صدهزار درهم خریداری کرد.[6]
[1] . الاعلام زرکلی، ج 1، ص 339 ; تاریخ ابن اثیر، ج 5، ص 586 ; البیان المغرب، ج 1، ص 74 ; الاستقصاء، ج 1، ص 129 ; وفیات الاعیان، ج 1، ص 339 ; ابن خلدون، ج 4، ص 411.