نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 46
و گفت: راضی نمیشوم جز آن که عمر باشد. ( 53)ابوبکر گفت: او (خلیفه) همان عمر است. سخن او را به گوش گیرید و از او پیروی کنید.[1] ابوبکر، عمر را احضار کرد و گفت: من تو را بر یاران رسول خدا صلیاللهعلیهوآله به خلافت گماشتم. ( 54) آنگاه او را به تقوای الهی توصیه کرد.
پس از مرگ ابوبکر، مردم با عمر بیعت کردند که در میان آنان علیبن ابیطالب و بنیهاشم نیز بودند. علی در تمام مدت خلافت عمر، امر قضاوت را عهدهدار بود ( 55)و دخترش امکلثوم را که مادرش فاطمهزهرا دختر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بود، به ازدواج عمر در آورد که ثمره آن پسری به نام زید و دختری به نام رقیه بود[2] فقها براساس شیوهای که عمر به خلافت رسید، قاعدهای در زمامداری وضع کردند و آن، امکان تحقق خلافت برای کسی است که توسط خلیفه قبلی تعیین شود.[3] ( 56)
ترور عمر به دست یک ایرانی
63 ـ حکومت عمر ده سال و پنج ماه و 21 روز طول کشید،[4] اما زندگیش در سپیده دم روز چهارشنبه 27 ذیحجه سال 23 ق به دست یک ایرانی به پایان رسید. در آن روز عمر برای امامت نماز صبح مسلمین به مسجد آمده بود که «فیروز نهاوندی» معروف به ابولؤلؤ (که از اسرای نهاوند بود و مغیرة بن شعبه او را خریداری کرده بود) با توطئه هرمزان به او ضربتی زد.
هرمزان در سال 17 ق در جنگ شوشتر به اسارت مسلمانان درآمده بود و طبق درخواست وی او را نزد عمر بن خطاب فرستادند. عمر در پی قتل او برآمد، ولی با اسلام آوردنش از مرگ نجات یافت،[5] اما هنگامی که عمر کشته شد، پسرش عبیدالله، هرمزان را به قتل رساند.[6] ( 57)
ماجرای شورا و جانشینی عثمان بن عفان
64 ـ هنگامی که عمر بن خطاب ترور شد و دانستند او دیگر زنده نمیماند از او خواستند که کسی را به جانشینی خود معرفی کند. او گفت: دوست داشتم یکی از این دو تن، ابوعبیده جرّاح و سالم بن عبیدة بن ربیعه، مولای ابوحذیفة بن عتبة بن عبد شمس زنده بود تا خلافت را به او بسپارم. ( 58) او در مقابل این خواسته که پسرش عبدالله بن عمر را به خلافت بگمارد، گفت: خلافت را آن قدر پسندیده نیافتم تا به یکی از افراد خاندانم بسپارم. این که یک نفر از خاندان عمر به محاسبه و بازخواست دچار آید، کافی است.
ادعای عمر به این که اگر یکی از آن دو زنده بود به خلافت برمیگزید، نشان میدهد قرشی بودن شرط خلافت نبود، چرا که سالم بندهای آزاد شده و از اسرای ایرانی بود که عمر به حسب فرموده پیامبر صلیاللهعلیهوآله که «سالم بسیار خدا دوست است» او را شایسته خلافت
میدانست. در نهایت عمر چنین صلاح دانست که شش تن از صحابه برجسته رسول خدا صلیاللهعلیهوآله یعنی علی بنابیطالب، عثمان بن عفان، عبدالرحمان بن عوف، زبیر بن عوام، طلحة بن عبیدالله و سعد بن ابیوقاص را (که به آنان مژده بهشت داده شده بود) ( 59) برگزیده تا با مشورت، یکی را از میان خود به خلافت برگزینند. عمر، پسرش عبدالله را بیآنکه در خلافت سهیم باشد همراه آنان کرد تا به هنگام اختلاف، میان آنان داوری کند.[7] ( 60)
وضع آیین نامه شورا توسط عمر
65 ـ عمر افراد شورا را فراخواند و به آنان فرمان داد تا پس از مرگش گرد آمده و تا سه روز کسی را از میان خود به خلافت برگزینند. مقداد بن اسود را به عنوان ناظر بر آنان گماشت و به او گفت: اگر پنج تن به فردی نظر دادند و یک تن مخالفت کرد، گردنش را بزن و اگر سه تن نظر بر فردی داشته و سه تن بر فردی دیگر، از عبدالله بن عمر داوری بخواهند و او به هر یک از دو گروه رأی داد، خلیفه را از آنان برگزینند و اگر نظر عبدالله را نپذیرفتند، با آن گروهی باشید که عبدالرحمان بن عوف در آن است. عمر سپس ویژگیهای هر یک از آنان را برشمرد و مزیتهایشان را ستود و گفت: گمان نمیکنم که خلافت جز به یکی از این دو تن ؛ یعنی علی یا عثمان برسد.[8]
66 ـ علی به آنچه از عمر شنیده بود راضی نبود و اندوهی تمام وجودش را فرا گرفت. به عموی خود عباس گفت: عمر مرا در ردیف عثمان قرار داده و با او همگن دانسته است و در صورت تساویِ نظرها، رأی نهایی را در جایی قرار داده که عبدالرحمان بن عوف در آن باشد و روشن است که در کنار عبدالرحمان، سعد بن ابیوقاص، پسر عمویش، و عثمان بن عفان که همسر خواهرش است، قرار میگیرند.[9] گمان نمیکنم که او جز عثمان را برگزیند. عباس گفت: وقتی عمر نام تو را در اعضای شورا آورد به تو گفتم که در این کار با آنان شریک مباش، اما تو نپذیرفتی.[10] ( 61)
پیشنهاد عبدالرحمان بن عوف در شورا
67 ـ با درگذشت عمر و دفن او، اعضای شورا در خانه مسوّر بن مخرمه، پسر خواهر عبدالرحمان بن عوف، گرد آمدند. عبدالرحمان پیشنهاد کرد که یکی از میان آنان برخیزد و خلافت را به بهترینشان بسپارد، اما کسی پاسخ نداد. پس گفت: از آن منصرف میشوم. همگان رضایت دادند جز علیبنابیطالب که ساکت ماند. عبدالرحمان نظر او را جویا شد، علی از او خواست تا تضمین بدهد که در امر خلافت، حق را در نظر داشته و از هوای نفس پیروی نکند و همچنین خویشاوندی را در خلافت دخالت ندهد. عبدالرحمان [خطاب به