نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 55
4 ـ اهل سنت
100 ـ بزرگترین گروه مسلمانان، اهل سنتند که هم یاران بنیامیه و موالی و هم اهل حدیث و فقها را دربر میگیرد و تودههای مردم که از روی ترس، آز یا محبت، از حکام پیروی میکردند، نیز در این گروه قرار میگیرند و همین گروه است که اساس و بدنه کلی اسلام را تشکیل میدهد.
فقهای اهل سنت شروطی برای خلیفه مقرر داشتهاند که عبارت است از: قرشیِ اصیل، آزاد، بالغ، عاقل و آگاه به احکام شرع بودن. و همچنین از شیوههایی که خلفای راشدین به خلافت انتخاب شدند، قواعدی برای به دست گرفتن خلافت، استنباط کردند که عبارت است از:
الف) انتخاب خلیفه در مرکز خلافت توسط اهل حل و عقد که اهل نظر، حکیم و عادلند، صورت میگیرد، بدان شرط که تعداد آنان کمتر از پنج تن نباشد. اینان فردی را از میان خود به خلافت برمیگزینند، چنانکه بیعت ابوبکر با پنج تن ؛ یعنی عمر بن خطاب، ابوعبیده جراح، أُسَید بن حضیر، بشیر بن ثعلبه و سالم، غلام حذیفه محقق شد. سپس مردم از آنان پیروی و با ابوبکر بیعت کردند. عمر بن خطاب نیز شورایی شش نفره تشکیل داد و از آنان خواست تا از میان خود یکی را به خلافت برگزینند.[1]
ب) خلیفه فعلی میتواند خلیفه پس از خود را از میان کسانی که واجد صلاحیت خلافت باشد انتخاب کند، بیآن که نیازی به شهادت اهل حلّ و عقد باشد، همانگونه که ابوبکر عمر بن خطاب را به عنوان خلیفه پس از خود تعیین کرد و مسلمانان نیز به خواست او تن داده خلافت عمر را پذیرفتند.[2]
ج) با تبدیل خلافت به سلطنت، فقیهان به خلیفه اجازه دادند تا جانشین خود را از میان برادران یا فرزندان خود، اگر واجد شرایط باشند، انتخاب کند، همچنان که اجازه دادند خلیفه دو یا سه تن از فرزندان خود را به ترتیب برای خلافتِ پس از خود تعیین کند.[3]
د) همچنین فقها خلافت کسی را که با قوه قهریه این منصب را به دست آورده جایز میشمارند، خواه آن فرد نیکوکار باشد خواه زشتکار. این را از آن جهت که مسلمانان بدون امام نباشند[4] گفتهاند. بدیهی است فقهای اهل سنت نتوانستند همچون دیگر مذاهب قاعده ثابتی برای خلافت وضع کنند و صرفاً حکومت موجود را که معمولاً با قوه قهریه به وجود میآید تأیید میکنند. از این رو افرادی متصدی حکومت میشدند که حایز شروط لازم که شروط نظری تلقی میشود نبودند.
فلسفه سیاسی حکومت اموی
101 ـ امویان برای تأیید و توجیه حکومت خود، نظریهای سیاسی با مشخصات زیر ارائه کردند:
نخست آن که امویان همانند نظر اهل سنت و جماعت نظریه حق تعیین خلیفه آینده از سوی خلیفه سابق را به شرط این که قرشی باشد ـ همانگونه که خلفای راشدین عمل کردند ـ پذیرفتند و اینکه این انتخاب پس از موافقت عمومی از طریق بیعت همگانی، تأیید شود. بدین گونه آنان با نظر خوارج مبنی بر اینکه خلافت حقی است همگانی و هر مسلمانی که متقی و نیکوکار باشد میتواند به خلافت برسد و نیز با نظریه شیعه که خلافت را تنها حق اهلبیت میدانستند، به مخالفت برخاستند.
دیگر این که آنان به تعصب عربی چنگ زدند و تنها کسی را که مادرش عرب بود و نسب روشنی داشت، به خلافت تعیین کردند.[5] همچنین کارگزاران خود را از میان عربهای هوادار خویش برمیگزیدند. برای همین بود که موالی (غیرعربها) به دانشاندوزی روی آوردند و بیشتر عالمان از میان آنها برخاستند.[6]
آخرین نظریه آنکه امویان قائل به مذهب جبر شدند ؛ یعنی آنکه انسان در تمامی اعمال و کردار خود مجبور و رفتارش به تقدیر خداوند است و او را در این میان اختیار و انتخابی نیست. بنابراین، امویان به اراده خدا به حکومت رسیدهاند و این خداست که آنان را برای رهبری امت برگزیده است. روی این اصل هر کس برآنان خروج کند، بر اراده خداوند خروج کرده و شوریده است. به همین جهت، خلفای اموی، از خلافت عبدالملک بن مروان به بعد، خود را «خلیفة الله» نامیده و با «قدریه» (که قایل به اراده و اختیار انسانیاند) جنگیدند و اعتقاد به آن را کفر تلقی کرده و معتقد به آن را مستوجب قتل دانستند. عبدالملک بن مروان معبد جهنی را به همین سبب کشت و فرزند او هشام بن عبدالملک برای کشتنِ غیلان بن مسلم دمشقی اقدام کرد، چرا که این دو قائل به قَدَر بودند. گفته میشود که یزید بن ولید بن عبدالملک و مروان بن محمد، دو خلیفه اموی، با مذهب جبر مخالفت کردند و مذهب قدریه را برگزیدند.[7]
پی نوشتها
[1] . شوری (42) آیه 38 : و کارشان بر پایهمشورت با یکدیگر است. . آلعمران (3) آیه 159 : درکارها با ایشان مشورت کن.
[3] . بخاری و مسلم این روایت را نقل کردهاند (نک : التاج الجامع للاصول فی حدیث الرسول، ج 3، ص 40) : این امر (خلافت) همچنان باید در قریش باشد حتی اگر تنها دو تن از ایشان باقی بمانند.
[4] . المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ج 5، ص 197 ـ 198.
[5] . تاریخ طبری، ج 3، ص 218 ـ 223 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 225 ـ 232.
[6] . تاریخ طبری، ج 3، ص 305 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 225 : ما گروه پیامبران از خویش ارثی به جای نمیگذاریم و آنچه به جای ماند، صدقه است.
[7] . تاریخ طبری، ج 3، ص 209 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 331.
[ 9 ] . تاریخ طبری، ج 3، ص 428 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 2، ص 425.
[ 1 ] . ماوردی، الاحکام السلطانیه، ص 6، 7 و 10 ؛ ابویعلی، الاحکام السلطانیه، ص 4 و 9 ؛ صبح الأعشی، ج 9، ص 279 ؛ مآثر الانافة فی معالم الخلافه، ج 1، ص 39 به بعد.
[ 2 ] . ماوردی، الاحکام السلطانیه، ص 9 و 13 ؛ منابع پیشین.
[ 3 ] . منابع پیشین.
[ 4 ] . ماوردی، الاحکام السلطانیه، ص 9 و 13 ؛ منابع پیشین .
[ 5 ] . این سنت در مورد دو خلیفه، یزید بن عبدالملک بن مروان و مروان بن محمد، آخرین خلیفهبنیامیه رعایت نشد. مادر یزید شاهزادهای پارسی به نام «شاه آفرید» دختر فیروز فرزند یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانیان بود (تاریخ طبری، ج 7، ص 298).
قتیبة بن مسلم، امیر خراسان در ماوراء النهر بر دو دختر فیروز دست یافت وآن دو را نزد حجاج ثقفی، امیر عراق و ناحیهشرق فرستاد. حجاج نیز یکی از آن دو ؛ یعنی شاه آفرید را نزد خلیفه، ولید بن عبدالملک فرستاد و او یزید را برای خلیفه به دنیا آورد و از این رو بود که یزید مباهات میکرد و میگفت :
انا ابن کسری وجدی مروان و قیصر جدی و جدی خاقان
من پسر کسرا (خسرو، پادشاه ایران) هستم و پدربزرگم مروان است و قیصر و خاقان جدم است بدین ترتیب که مادر فیروز بن یزدگرد، دختر شیرویه پسر خسرو پرویز و مادر شیرویه دختر خاقان، سلطان ترک بود، اما مادر مروان بن محمد، کرد و در خدمت ابراهیم بن اشتر سردار سپاه مختار ثقفی بود و هنگامی که ابراهیم در سال 71 ق در واقعه «دیرالجاثلیق» کشته شد، محمد بن مروان بر کنیز ابراهیم دست یافت و او نیز مروان را برایش بزاد (نک : تاریخ طبری، ج 7، ص 442 ؛ النجوم الزاهره، ج 1، ص 299 ـ 300 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 5، ص 360).
[ 6 ] . دلیل پرداختن موالی به فراگیری دانش آن بود که عربها در دوران امویان دارای سروری و قدرت بودند و به فتوحات مشغول و این کار، آنان را از اشتغال به علم و تحقیق و تعمق بازداشته بود. موالی که فراغتی احساس کرده بودند وقت خود را صرف تحصیل علم و تحقیق کردند و بدین گونه به افتخار شناخت، نایل و بر اندیشه عربی ـ اسلامی چیره شدند. موالی از فرهنگهای پیشرفتهای که بدان وابسته بودند نیز تأثیر پذیرفتند. آنان در دوران پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله و اصحابش ملازم مجالس آنان بودند و از پیامبر اکرم و اصحاب ایشان کسب علم میکردند و تابعین غیر عرب نیز از این دانشمندان استفاده کردند. به همین جهت موالی در دوران اموی و حتی برخی ازآنان در دوران عباسی، پیشوایان فقه، حدیث و تفسیر بودند و از فقیهان پیشرو آن عصر به شمار میرفتند.
برخی از فقیهان موالی در مدینه عبارت بودند از : زید بن اسلم، محمد بن منکدر و نافع، مولای عبدالله بن عمر. از فقیهان موالی در مکه میتوان اینان را نام برد : عطاء بن ابیرباح، مجاهدبن جبر، سعید بن جبیر، سلیمان بن بشار و عطاء بن یسار.
معروفترین فقیهان غیر عربِ عراق عبارت بودند از : ربیعة بن ابی عبدالرحمان فروخ، معروف به ربیعة الرای، محمد بن سیرین و ابوحنیفه، نعمان بن ثابت.
فقیهان غیر عرب یمن عبارت بودند از : طاووس بن کیسان و پسرش عبدالرحمان و وهب بن منبّه.
از جمله فقیهان غیر عربِ شام، مکحول بن ابیمسلم، معروف به مکحول شامی بود.
فقیه غیر عرب در خراسان، عطاء بن عبدالله خراسانی بود.
از جمله فقیهان غیر عربِ کوفه، حکم بن عتیبه و حماد بن ابیمسلم بودند. در مقابل اینان، تنها دو فقیه عرب وجود داشت، ابراهیم نخعی و عامر بن شراحیل شعبی (نک : العقد الفرید، ج 3، ص 415 و 416).
[ 7 ] . تاریخ طبری، ج 5، ص 298 ؛ همان، ج 7، ص 203 ؛ ابنقتیبه، عیون الاخبار، ج 2، ص 34 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 5، ص 429.
نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 55