نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 84
سنت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وجود نداشت، از عقل و عرف کمک میگرفت ؛ عرفی که ریشه در قوانین جاری پیش از اسلام داشت. تا آنجا که عرف، یکی از منابع اجتهاد شد.
147 ـ یکی از مظاهر تمدن که عصر عباسی با آن شناخته و متمایز میشود، دگرگونی اجتماعی است. درهم آمیختگی عربها با «موالی» که بیشتر ایرانی بودند، به پیدایش طبقهای جدید به نام «مولّدین» انجامید. این طبقه، مایه دگرگونی بسیاری در زندگی خانواده و اجتماع شد. در این خانواده «ام ولدها» (کنیزانی که به نطفه مالک و مولای خود صاحب فرزند شوند) از زنهای آزاد و اصیل عرب جلو افتادند. و نزد شوهرانشان احترام بیشتری یافتند، پسران آنها بیشتر از پسران زنهای عرب محبوبیت پیدا کردند و در این باب، میتوان به خلفای عباسی اشاره کرد و اگر ابوالعباس سفاح و محمد المهدی، پسر منصور و محمد امین، پسر هارونالرشید را استثنا کنیم، سایر خلفای عباسی کنیز زاده بودند.[1]
درمورد انتخاب ولیعهد نیز، مادران آنان که ایرانی، ترک، رومی و یا از نژاد بربر بودند، نظر نهایی را اعلام میکردند و هر کدام که نزد خلیفه محبوبتر بود، حرف خود را به کرسی مینشاند و خلیفه را مجبور میکرد که پسر او را به ولیعهدی برگزیند از این رو میان پسران خلیفه همواره درگیریهای منجر به خونریزی برپا میشد. کما این که میان امین و مأمون و نیز در مورد متوکل چنین شد.
متوکل یکی از پسران خود، یعنی محمد (المنتصر) فرزند کنیزی به نام «حبشیّه» را ولیعهد خود کرد. کنیز دیگر، «قبیحه»[2] مادر محمد (المعتز) بود که با حبشیه رقابت میکرد و خلیفه را واداشت تا فرزند وی را بر برادرش مقدم بدارد و او را ولیعهد کند. بعد از این که منتصر فهمید پدرش چه در سر دارد، با همکاری سرداران ترک پدر خود را کشت.
148 ـ غلبه نژاد ایرانی و دیگر عربهای غیراصیل (مولّدان) و در دست گرفتن زمام حکومت، باعث محدودیت نقش عربهای اصیل و بازگشتشان به بادیه ـ همان جایی که از آن برآمده بودند ـ شد. نتیجه این شد که شمشیرهای برّان در دست مؤمنان توانمند نبود و فریضه جهاد متوقف شد و در نتیجه این ایستایی، مرزهای دولت اسلامی نیز در همان جایی که امویان رسیده بودند، ثابت ماند و دیگر پیشرفت نکرد.
فلسفه سیاسی حکومت عباسیان
149 ـ برپایی حکومت عباسی به منزله دگرگونی ریشهای بر ضد ساختار حکومتی اموی نبود. بلکه در واقع حکومت از یک خانواده به خانواده دیگر انتقال یافت که هر دو مثل هم بودند و بر سر قدرت درگیری داشتند. هر یک مدعی بود که خلافت حق اوست، اما در این مورد و نحوه تعلق این حق با یکدیگر اختلاف داشتند. امویان از
طریق معاویه بن ابیسفیان به خلافت رسیدند. معاویه در ابتدا مدعی بود که خلافت حق اوست و بعد از قتل خلیفه عثمان بن عفان به او رسیده است، با این ادعا که پسرعموی عثمان است و حق دارد در قتل او خونخواهی کند. البته این ادّعا حقی را در خلافت برای او پدید نمیآورد، ولی او توانست با زیرکی و سخاوتی که داشت و نیز با توجه به اوضاع و احوالی که به قتل علی بن ابیطالب و ناتوانی حسن بن علی در مصاف با معاویه و به فرمان درآوردنش انجامید، به خلافت برسد و آن را به امویان انتقال دهد.
150 ـ امویان برای توجیه حکومت خود، به مذهب جبر تکیه کردند ؛ مذهبی که منشأ افعال انسان را خدای متعال میداند ؛ یعنی خداست که افعال را خلق میکند و انسان را به انجام آن وا میدارد، پس انسان در به جا آوردن کارها مجبور است و هر چه انجام میدهد چه خوب و چه بد از جانب خداست.
امویان از این مذهب بهره جستند تا بگویند خلافتشان به امر خداست. عباسیان نیز این مذهب را دستاویز خود قرار دادند منشأ حق خود را در مسئله خلافت به جدشان عباس بن عبدالمطلب بن هاشم، عموی پیامبر صلیاللهعلیهوآله میرساندند چرا که او در مسئله خلافت، صاحب حق است و این حق از جانب خدا به ایشان رسیده است. پس خلافت حق الهی است و همان چیزی که منصور خلیفه عباسی در خطبهبیعت گفت: خداوند پدید آورنده و پردازنده خلافت ماست و او چنین خواسته و بندگان را درآن، قدرت و اختیاری نیست».[3]
او با این سخن، خود را جانشین خدا در زمین معرفی کرد. این نظر در سخنرانی دیگر او آشکار است، آنجا که میگوید: «من خلیفه خداوند بر زمین هستم و با توفیقات و کمک او شما را رهبری میکنم».[4]
بدیهی بود که عباسیان و امویان، هر دو، عقیده به «قدر و اختیار» را ردّ کرده و صاحبان این عقیده را مجازات کنند، چون عقیده به قدر معنایش این است: هر ستمی را که خلیفه مرتکب میشود با اراده و دست خود اوست و از او سرزده و روا نیست که شر از خداوند صادر شود. بنابراین انسان در مقابل هر کاری که انجام میدهد مسؤول بوده، کیفر و پاداش آنچه را انجام داده خواهد دید. در نتیجه، چنین عقیدهای ممکن است که همت و عزم برخی را بر ضد حاکم برانگیزاند.
خلفای اموی و عباسی عقیده به قدر را نوعی بیدینی قلمداد میکردند و دارنده چنین عقیدهای را مستوجب مرگ میدانستند. هشام بن عبدالملک، غیلان دمشقی و معبد جهنی را به سبب اعتقاد به قدر کشت. همچنین مهدی خلیفه عباسی، عبیدالله، پسر وزیر خود ابوعبیدالله، معاویة بن یسار را به جرم داشتن این عقیده کشت و پدرش را، تنها به این دلیل که گفته بود به قدریه تمایل دارد، عزل و مجازات کرد.[5]