نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 86
ولایتعهدی
ولایتعهدی از عوامل اختلاف عباسیان و از هم گسیختن خاندان عباسی بود، چنانکه قبلاً مایه پراکندگی امویان نیز بود.
155 ـ ابوالعباس سفاح اولین خلیفه عباسی بعد از خود، ولایتعهدی را به برادرش ابوجعفر واگذارد و پس از او پسر برادر خود عیسی بن موسی بن محمد بن علی عباسی[1] را به ولیعهدی منصوب کرد.
چون ابوالعباس مرد، مردم با ابوجعفر به عنوان خلیفه و با عیسی بن موسی به عنوان ولیعهد بیعت کردند. وقتی خبر به عبدالله بن علی عموی منصور رسید، خود را خلیفه خواند و ادعا کرد که ابوالعباس سفاح او را پس از خود به خلافت تعیین کرده است. منصور سپاهی را به فرماندهی ابومسلم خراسانی به سوی او فرستاد. عبدالله بن علی به بصره گریخت و به برادرش سلیمان بن علی، امیر بصره پناه برد، بعداً منصور برای او امان نامهای فرستاد و وی به بغداد آمد. منصور از او استقبال کرد و او را به پسر برادرش عیسی بن موسی سپرد تا در خانهاش از او نگهداری کند. سپس منصور، عیسی را فرا خواند و به او گفت: «عبدالله، خود مدّعی خلافت است و میخواهد این نعمت را از من و تو بگیرد و اینک تو ولیعهد منی. پس گردن وی را بزن!» عیسی فهمید که منصور میخواهد با این کار برای وی توطئهای تدارک ببیند و بدین ترتیب از دست او نجات یابد تا زمینه را برای ولیعهدیِ پسرش محمد فراهم کند. اگر او عبدالله را میکشت منصور به این سبب او را میکشت و در نتیجه، خواسته او عملی میشد.[2] عیسی خواسته منصور را انجام نداد و عبدالله را در خانهاش نگاه داشت. منصور حیله به کار برد و از عموهایش (برادران عبدالله) خواست تا برای عبدالله درخواست عفو کنند و آنها را به طمع انداخت که وی را عفو خواهد کرد.[3]
این بود که برادرانِ عبدالله آمدند و از منصور خواستند که از او درگذرد و او را به آنان ببخشاید. منصور هم عیسی را فرا خواند و از او خواست که عبدالله را به حضور بیاورد ؛ یعنی که او را بخشیده است. عیسی به منصور گفت: به دستور تو او را کشتم. منصور این دستور را انکار کرد و گفت: «من به تو دستور دادم او را به منزل ببری و دستور کشتن نداده بودم و حال که به قتل او اعتراف کردی باید مجازات شوی.» از این رو دستور داد او را بکشند. عیسی را بردند تا بکشند، اما وقتی جلاد خواست گردن او را بزند، گفت: «مرا پیش امیر بازگردانید.»
وقتی او را بازگرداندند به منصور گفت: «عبدالله عموی تو زنده و در منزل من است.» وقتی عبدالله را آوردند، منصور دستور داد وی را در خانهای که شالودهاش از نمک بود زندانی کنند و در سطح و بن آن خانه آب جاری کردند. در نتیجه، خانه بر او فرود آمد و او زیر آوار جان سپرد. این واقعه در سال 147 ق رخ داد.[4]
وقتی منصور با ترفند نتوانست از دست عیسی برهد، با مدارا پیش آمد تا موافقت کند که ابتدا پسرش محمد مهدی ولیعهد شود و عیسی جانشین باشد، ولی عیسی قبول نکرد. از این پس منصور به تحریک سپاه بر ضد او پرداخت و او را به قتل پسرش موسی تهدید کرد. اینجا بود که عیسی تسلیم شد و دست از ولایتعهدی به نفع محمد مهدی برداشت.[5] در اینجا نقلهای دیگری نیز هست که تماماً به این نکته ختم میشود که کنار رفتن عیسی از ولایتعهدی به نفع محمد مهدی، با عدم رضایت و توأم با اجبار بوده است.[6]
156 ـ چون مهدی به خلافت رسید امر خلافت پس از خود را به فرزندش موسی (الهادی) و پس از وی به پسر دیگرش هارونالرشید تفویض کرد. ولی موسی بر آن شد که برادر خود هارون را از ولایتعهدی عزل کند و ولایتعهدی را به جعفر پسر نابالغ خود واگذارد. از این رو با برخی از فرماندهان مشورت کرد و ایشان نظر او را ستودند و با پسرش جعفر بیعت کردند. گویند وقتی این خبر به هارون رسید خوشحال شد و برای این که برادرش ثابت کند که علاقهای به ولایتعهدی ندارد، خواست با جعفر بیعت کند، ولی یحیای برمکی وی را از این کار بازداشت.[7] موسی به دست کنیزان مادرش «خیزران» خفه شد، چرا که خیزران همواره از او بدش میآمد. جریان از این قرار بود که وقتی مادرش فهمید که او برادر خود، هارون را برکنار و با پسرش جعفر بیعت کرده است، دسیسهای چید و چهار تن از کنیزان خود را نزد موسی فرستاد و او را که مریض بود، خفه کردند.[8] پس از مرگش فرمانده لشکر، یعنی خزیمة بن حازم همراه پنج هزار تن از یاران مسلح خود نزد جعفر پسر موسی که در بستر بود، رفت و او را برداشته، بر بام قصر برده و به وی گفت: خود را برکنار میسازی یا گردنت را بزنم! او نیز خود را از ولایتعهدی خلع کرد و آن را در برابر مردم اعلام داشت. این گونه بود که ولایتعهدی به هارونالرشید بازگشت و مردم با وی به عنوان خلیفه بیعت کردند.[9]
157 ـ هارونالرشید نیز راه خلفای سلف را پی گرفت. پسران خود را به ترتیب، محمد امین، عبدالله مأمون و قاسم مؤتمن به ولایتعهدی تعیین و در این مورد فرماننامهای نوشت و آن را در سال 186 ق که حج گذارد بر دیوار کعبه آویخت و تمام همراهان خود را از فرزندان، نزدیکان، غلامان، سرداران، وزیران، دبیران و دیگران را شاهد گرفت.[10] در سال 193 وقتی هارون الرشید درگذشت امین، پسرش بر جای او نشست. مأمون در آن زمان از سوی پدر به حکومت خراسان منصوب شده و در مرو بود.
فضل بن ربیع وزیر امین که پیشتر وزیر پدرش بود، نزد امین آمد واو را تحریک کرد تا مأمون را از ولایتعهدی خلع و پسر خود موسی را جایگزین کند. این در حالی بود که موسی هنوز خردسال و نابالغ