نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 88
مأمون با برخی از سرداران برای کشتن عموی خود، معتصم همداستان شد تا او را در راه بازگشت از «عموریه» ترور کنند.
معتصم به راز آنان پی برد از این رو پسر برادر را شبانه به خیمه خود خواند و با او همکاسه شد و آنقدر به او شراب داد تا مست شد و او را سوگند داد تا هیچ چیز را از او کتمان نکند. او نیز فاش کرد که تصمیم داشته وی را ترور کند و اسامی سرداران همدست خود را برشمرد. معتصم دستور داد عباس را زندانی کنند و سردارانی که در این توطئه شریک بودند، گردن زد. وقتی معتصم به «منبح» رسید، عباس درخواست غذا کرد. غذای زیادی برای او آوردند. او همه طعام را با حرص و ولع خورد، آنگاه آب خواست، اما آب به او ندادند و وی در اثر تشنگی جان باخت.[1]
160 ـ معتصم پیش از وفات، فرزند خود، هارون را ولیعهد کرد. او پس از مرگ پدر به سال 227 ق با لقب «الواثق بالله» خلافت یافت. الواثق در سال 232 ق درگذشت بیآنکه کسی را برای ولایتعهدی خود تعیین کند، این بود که پس از دفن او فرماندهانی که در میانشان «وصیف» سردار ترک نیز وجود داشت، با حضور محمد بن عبدالملک زیّات و احمد بن ابی دوؤاد اجتماع کردند. ابن زیّات پیشنهاد کرد محمد بن واثق که نوجوانی بیش نبود، به خلافت منصوب شود، اما وصیف اعتراض کرد و در نهایت او را رها کرده، با جعفر بن معتصم، بیعت کردند و به او «المتوکل علی الله» لقب دادند. متوکل از همان ابتدا کینه ابن زیّات را به دل گرفت، چرا که او پسر برادرش را بر وی ترجیح داده بود. از این رو اموالش را مصادره و او را زندانی کرد و کسی را گماشت تا او را شکنجه کند و ابن زیّات در اثر شکنجه بیحد، جان باخت.[2]
161 ـ در سال 235 ق متوکل ولایتعهدی را به سه پسرش یعنی محمد (المنتصر)عبدالله (المعتز) و ابراهیم (المؤیّد) سپرد. او با این کار حوزههای حکومتی خلافت را میان ایشان تقسیم کرد و سرداران، وزیران و بزرگان را بر آن شاهد گرفت.[3] و در این میان فرماندهان ترک با محمد، یکی از پسرانش علیه او توطئه کردند. این امر به چند دلیل صورت گرفت: یکی این که متوکل دستور داد که همه املاک «وصیف» را در اصفهان و قهستان از او بگیرند. خلیفه این اموال را به فتح بن خاقان وزیر بخشید. این امر خشم وصیف را برانگیخت. دیگر این که او میخواست عبدالله را در ولایتعهدی بر برادرش محمد مقدم بدارد بدان سبب که به «قبیحه» مادر عبدالله علاقه بیشتری داشت. از این رو محمد با وصیف بر توطئه قتل پدر همدست شد و بعدها برخی از فرماندهان ترک نیز به ایشان پیوستند. آنها در چهارشنبه شب، چهارم شوال 247 ق در حالی که خلیفه همراه ندیمان خود در مجلس انس و شراب نشسته بود و فتح بن خاقان نیز حضور داشت وارد مجلس خلیفه شده، هر دو را کشتند. آنگاه منتصر چنین شایع کرد که فتح پدرش را کشته و او نیز برای قصاص پدر فتح را کشته است.[4]
162 ـ پس از مرگ متوکل، با پسرش محمد به عنوان خلیفه بیعت شد. سرداران ترک که در قتل پدر محمد همدست وی بودند با او بیعت کردند و از آن به بعد نصب و بیعت با خلیفه در دست ترکان و به دستور آنان بود. هر که را میخواستند، نصب و یا خلع میکردند. منتصر به خواست آنان، برادران خود معتز و مؤید را خلع کرد و بدین ترتیب، ترکها با پسرش عبدالوهاب به عنوان ولیعهد بیعت کردند.[5] منتصر در حال مستی گاه وجدانش بیدار میشد و از کار بد خود پرده بر میداشت و مرتب میگفت که این ترکها بودند که پدرش را کشتند، ترکها قاتلان خلفا هستند. ترکان چون متوجه این سخنان شدند خادم او و نیز طبیبش، علی بن طیفور را واداشتند تا او را مسموم کنند. آنان نیز او را با گلابی که مورد علاقه وی بود، مسموم کردند.[6] این خلیفه شش ماه خلافت کرد و پس از او مردم با پسرعمویش، احمد بن محمد بن معتصمبیعت کرده و او را «المستعین بالله» لقب دادند.
شعوبیه
163 ـ شعوبیه منسوب به «شعوب»، اقوامی هستند که مسلمانان عرب، سرزمینشان را فتح کرده بودند و آنان مسلمان شده و به «موالی» شهرت یافتند ؛ یعنی روابط آنها با عربها رابطه «ولایی» بود. اسلام امتیازات طبقاتی و نژادی را از بین برد و همه را با هم برادر خواند و برادری آنها مبتنی بر پیوند ایمانی بوده است. دراینباره خداوند متعال میفرماید: « انما المؤمنون اخوة»[7] پس همه، برادران دینیاند زیرا خداوند میفرماید: « ... ادعوهم لآبائهم هو أقسط عندالله فان لم تعلموا آبائهم فاخوانکم فی الدین وموالیکم»[8].
پیامبر صلیاللهعلیهوآله نیز رابطه ولایی را مثل رابطه نسبی قرار داد و در زمان آن حضرت و خلفای راشدین به این روش عمل میشد.
پیامبر بااعلان تساوی میان موالی و عربها فرمود: «لا فضل لعربی علی عجمی الاّ بالتقوی»[9] اما وقتی امویان خلافت را به دست گرفتند، تعصب عربی دوران جاهلی را بار دیگر احیا کردند و میان عرب و عجم فرق گذاشتند، به گونهای که موالی از نظر مرتبه و منزلتِ اجتماعی پایینتر از عرب بودند و از نظر غنایم و مواجب کمتر از عربها سهم میبردند و بدتر اینکه کارگزاران اموی بر آنان جزیه سرانه میبستند و از زمینهایشان مالیات میگرفتند، این در حالی بود که موالی همه مسلمان شده بودند. این کوتاهی در اجرای اصل مساوات و برابری موجب نارضایتی موالی و دعوت به احیای قومیت شد اما از ترس گرفتاری، این اندیشه را مخفی میداشتند. بیشتر آنها که ایرانی بودند، شیعه شدند. ( 161) و به گروههای مخالف اموی، مثل علویان، خوارج و مرجئه پیوستند. بعدها با امویان جنگیدند و دعوت
[1] . همان، ج 9، ص 71 ـ 77 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 6، ص 489 ـ 493.
[2] . تاریخ طبری، ج 9، ص 156 ـ 161 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 7، ص 36.
[3] . تاریخ طبری، ج 9، ص 175 ـ 182 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 7، ص 49 و 50 ؛ سیوطی، تاریخ الخلفاء، ص 350 ؛ البدایة والنهایه، ج 10، ص 349.
[4] . تاریخ طبری، ج 9، ص 222 ـ 230 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 7، ص 95 ـ 100.