نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 90
164 ـ البته نویسندگان و شاعران عرب در مقام پاسخگویی به شعوبیه برآمده، ضمن بیان امتیازات و فضایل عربها از قبیل: سخاوت، شجاعت، فریادرسی، جوانمردی، سخنوری، سخندانی و همچنین احترامی که نزد خداوند دارند، آنچه را که درباره ایشان گفته شده بود ردّ کردند. آنان همچنین به منظور منزلت بخشیدن به عرب اظهار داشتند که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از میان ایشان انتخاب و قرآن کریم به زبان آنان نازل شده است و مردم به وسیله دین آنها هدایت یافتند و از ظلمت به نور درآمدند.[1] همچنین نویسندگان متفکر و اندیشمند عرب از دیگر دستاوردهای ایشان به دفاع پرداختند ؛ دستاوردی چون فرهنگ که اعراب آن را از ملل دیگر فرا گرفته بودند، اما با افزودن بر آن و دمیدن روح اسلام در آن، درواقع آن را به گونهای پروراندند. که توانست در کنار تمدنهای دیگر قرار گرفته، بر آنها پیشی گیرد. آنگاه این پدیده با تمدنی شکوفا و فرهنگی والا ممتاز گشت و با لغت قرآن در آمیخت و مبنای تمدن جدید اروپا شد.[2]
زندقه
165 ـ زندیق (معرّب زندیک) به کسی گفته میشود که به وحدانیت خدا و روز قیامت ایمان نداشته باشد. واژه زندقه در ایران شیوع یافت و بر پیروان مزدک و مانی که به دوگانهپرستی فرا میخواندند، اطلاق میشد. این آیین به دو خدا فرا میخواند: خدای نور و خدای ظلمت. آنان هر چه را اسلام حرام کرده بود، مجاز میشمردند و از هندوها که قائل به تناسخ و حلول بودند تأثیر پذیرفته و بعدها خود را به لباس تشیع آراسته و به مخالفت با اسلام برخاستند. ( 162) آنها در این راستا دو هدف داشتند، خلع طاعت از حکومتِ عربی و تخریب عقاید مسلمانان.
هدف اول به دو شیوه صورت گرفت، نخست به روش سیاسی که با نزدیک شدن به خلفای عباسی و مشارکت با آنان در قدرت و در بعضی اوقات بدون مشارکت خلیفه و با استقلال حاصل از واگذاری اختیارات کامل از سوی خلیفه بود که بدین طریق با تشویق جنبشها زندیقان و شعوبیه رؤیای بازگشت به شوکت و عظمت از دست رفته را داشتند البته آنان با نرمش در برابر خلفا و تأمین خواسته آنان و ابراز وفاداری به ایشان، آرمانهای خود را پنهان میکردند. ابومسلمِ خراسانی، برمکیان، بنیسهل و طاهریان از این دسته بودند. روش دوم این بود که از اطاعت خلیفه دست برداشته، به قیام دست میزدند که قیام راوندیان، خرّمیان، بابکیان و دیگران در این راستا صورت میگرفت.
دومین هدفی که زندیقان در پی آن بودند، تباه سازی عقاید مسلمانان در زیر لوای شیعهگری بود. در زیر این پوشش، معتقدات و آیینهای کهن ایرانیان به اسلام نفوذ کرد و جوانان را با اعمالی که مانی
دعوتگر آن بود از قبیل لذتطلبی در قالب حلال شمردنِ شراب و نزدیکی با محارم مثل خواهر و دختر، میفریفتند. ( 163)
166 ـ منصور، خلیفه عباسی به تعقیب زندیقان پرداخت و هر کدام از زندیقان را مییافت، میکشت و مهدی عباسی بیش از منصور به تعقیب ایشان پرداخت. او از آنها میخواست تا توبه کنند و هر کس توبه میکرد، آزاد و هر کس نمیپذیرفت، کشته میشد. او به فرزندش موسی (هادی) نیز سفارش کرد تا همین روش را پیش گیرد و بدو گفت: فرزندم، اگر خلافت به تو رسید، تنها به این گروه (طرفدران مانی) بپرداز، چون اینها فرقهای هستند که مردم را به کارهای نیک مثل: پرهیز از بدیها، پارسایی در دنیا، عمل برای آخرت و ... دعوت میکنند، اما با این مقدمات، آنها را به دوگانهپرستی (یکی نور و دیگری ظلمت) میکشانند ؛ و پس از آن ازدواج با خواهران و دختران را مجاز میشمارند و ... پس با ایشان به زبان شمشیر سخن بگو و با اینکار به خدای بیشریک، تقرّب جو.
هادی گفت: سوگند به خدا اگر زنده بمانم، همه این گروه را بکشم و چشمی را که یارای دیدن باشد، از ایشان باقی نگذارم.[3] هنگامی که به خلافت رسید، سخت به تعقیبشان پرداخت و عدهای از آنها را کشت. در میان کشتهشدگان، دو نفر هاشمی دیده میشدند که به دام زندیقان درافتاده، آلوده مفاسد ایشان شده بودند، یکی از آنها پسرعموی خلیفه، داوود بن علی بن عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم بود و دومی یعقوب بن فضل از خانواده حارث بن عبدالمطلب بن هاشم، معروف به یعقوب هاشمی بود که خود به زندیق بودن اقرار کرد و خلیفه او را خفه کرد و دیگری نیز پس از اقرار کشته شد. دخترش، فاطمه اعتراف کرد که پدرش او را باردار کرده است.[4]
167 ـ هارونالرشید روش پدر و برادرش را ادامه داد. او زندیقان را تعقیب و با کسانی که ثابت میشد زندیقند، به شدت برخورد میکرد، ولی مأمون وقتی باخبر میشد فردی زندیق است، دستور میداد او را به مجلس وی بیاورند و در آن مجلس عدهای از متکلمان معتزلی با او مباحثه میکردند تا شاید او را قانع کنند و به اسلام بازگردانند.
مأمون خود نیز در مباحثه شرکت میکرد و اگر آن شخص دست از گمراهی خویش برنمیداشت، دستور قتل او را میداد. گویند: روزی به او خبر رسید که ده نفر از اهالی بصره به آیین مانی گرویدهاند. دستور داد آنها را نزد وی بیاورند. وقتی بر خلیفه وارد شدند آنان را آزمود و کوشید تا ایشان را از گمراهی بازدارد، ولی آنها بر عقیده خود پافشردند. این بود که خلیفه دستور قتل همگی را صادر کرد.[5]
معتصم نیز، چنین کرد. او افشین، سردار خود را بعد از محاکمه و اثبات زندیق بودن، کشت.
[1] . برخی از پیشینیانی که علیه شعوبیه، ردّیه نوشتهاند عبارتند از: جاحظ در کتاب البیان والتبیین و کتاب الحیوان، ابن قتیبه دینوری در کتاب المعارف و عیون الاخبار، ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید و ابوحیان توحیدی در کتاب الامتاع والمؤانسه.
[2] . درباره ردّ بر شعوبیه ر.ک: به کتاب الاسلام والحضارة العربیه (اسلام و تمدن عربی) تألیف محمد کردعلی و به بررسی محققانه و ارزشمند دکتر عبدالعزیز الدوری در کتاب الجذور التاریخیه للشعوبیه (ریشههای تاریخی شعوبیه).