نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 92
در جواب او نامهای داد و در آن به ستایش از موفقیت او در آزمونهای مختلف و خدمات شایانش به دولت پرداخت و به منتی که او بر عباسیان دارد اعتراف کرد. همچنین نوشت که مقصود او از ملاقات مذاکره درباره پارهای از مسائل است. منصور، نامه را توسط جریر بن یزید بجلی که در زیرکی و تیزهوشی یگانه زمان خود بود، فرستاد. جریر ابومسلم را فریفت و برای رفتن به ملاقات خلیفه قانع و تأکید کرد خلیفه قصد آسیب رساندن به او را ندارد.[1]
ابومسلم که براساس پیشبینی منجمان اطمینان یافته بود در عراق کشته نخواهد شد بلکه در سرزمین روم کشته میشود، به حرف او اعتماد کرد[2] در عین حال چنین دید که با «نیزک» دهقان بزرگ و مورد وثوقش مشورت کند. در این مشورت، نیزک وی را از رفتن بر حذر داشت اما چون عزم ابومسلم را در رفتن دید به او گفت:
«با شمشیر وارد شو و او را بکش و بعد با هر کس خواهی بیعت کن، زیرا مردم با تو مخالفت نمیکنند.»[3]
ابومسلم نیز با هزار محافظ از سربازان خود روی به مدائن نهاد. وقتی بدانجا رسید، نزد منصور رفت. منصور به او خوشآمد گفت و از وی خواست تا استراحت و استحمام کند، تا رنج سفر از تن بزداید و فردا پیش او رود.
با این که منصور از پیش به قتل ابومسلم نظر داشت، اما بر آن شد تا با اهل نظر مشورت کند. همگان به قتل او نظر دادند و چون با مسلم بن قتیبه باهلی مشورت کرد او گفت: «دو شمشیر، در یک غلاف نگنجد.» و این آیه را خواند: « لو کان فیهما آلهة الا الله لفسدتا»[4]. فردای آن روز ابومسلم در حالی که شمشیر به کمر بسته بود بر منصور وارد شد. ابوجعفر سخن آغازید و از ابومسلم پرسید: تو، به دو شمشیر از شمشیرهای عبدالله بن علی دست یافته بودی، اکنون کجایند؟
ابومسلم گفت: این یکی از آنهاست. منصور خواست تا آن را ببیند، ابومسلم نیز آن را به او داد. خلیفه شمشیر را زیر فرشی که بر آن نشسته بود نهاد، سپس به سرزنش ابومسلم دهان گشود و کارهای ناشایست او را برشمرد.
از جمله این که ابومسلم ادعا کرده بود که فرزند سلیط بن عبدالله بن عباس است.[5]
دیگر، خواستگاری از آمنه عباسی، دختر علی، کشتن سلیمان بن کثیر، جلو افتادن از وی در سفر حج، شکستن بیعت و اصرار در رفتن به خراسان بدون ملاقات خلیفه.
ابومسلم خواست که دامن خود را از جرایم و اتهاماتی که منصور به او نسبت داده بود پاک دارد، ولی منصور نپذیرفت. همچنین عذرخواهی، درخواست عفو و نیز بوسیدن قدمهای وی سودی نبخشید.
در این میان خلیفه دستان خود را بر هم زد و بیدرنگ از پشت پرده چهار جلاّد با شمشیرهای برّان بیرون آمدند و ابومسلم را کشتند و در گلیمی پیچیدند.[6]
منصور، جعفر بن حنظله[7] را فرا خواند. چون او وارد شد، نظر او را درباره ابومسلم پرسید.
وی گفت: او را بکش، او را بکش، او را بکش.
منصور به او گفت: خداوند به تو توفیق دهاد. نگاه کن. وی درون آن گلیم است.
وقتی به آن نگاه کرد، گفت: ای امیرمؤمنان! امروز را روز اول خلافت خود بشمار.[8]
سپس منصور دستور داد تا هزار کیسه آماده کنند و در هر کیسه، سه هزار درهم جای دهند. سپاهیان ابومسلم از موضوع خبردار شدند، فریاد برآورده و تیغها را از نیام بر کشیدند.
ابوجعفر دستور داد کیسهها را همراه با سر ابومسلم به طرف آنها بیندازند. سپاهیان کیسهها را برداشتند، به هر نفر یک کیسه رسید. آنها سر ابومسلم را رها کرده و رفتند.[9]
سپس منصور بیرون آمد و برای مردم سخنرانی کرد. در ضمن سخنان خود گفت: هر کس آستین پیراهن خلافت را به سوی خود بکشد و برای خلافت با ما به نزاع پردازد، ما او را زیر شمشیرش میافکنیم. ابومسلم با ما بیعت کرد و برای ما بیعت گرفت، ولی بیعت ما را شکست و خونش برای ما مباح شد. رعایت حق او مانع اجرای حق، علیه او نشد».[10]
170 ـ از احوال و کردار ابومسلم چنین برمیآید که او در پی استقلال خراسان بود و شاید هدفش از انتساب خود به سلیط بن عبدالله بن عباس (برادر علی بن عبدالله، جد عباسیان) و خواستگاری از آمنه عباسی، دختر علی این بود که چون قدرتش کامل شد، خلافت را برباید. از این رو به جمعآوری نیرو در خراسان پرداخت.
از آثار قتل ابومسلم این بود که خرّمدینان به رهبری «سنباد زرتشتی» به خونخواهی او به پا خواستند. پس از آنان نیز راوندیان قیام کرده و به خونخواهیاش به بغداد آمدند و خلیفه را محاصره کردند که اگر معن بن زائده شیبانی او را نجات نداده بود، او را به هلاکت میرساندند. این شورشیان از زرتشتیانی بودند که به تناسخ و حلول و رجعت معتقد بوده، میپنداشتند که روح خدایان در ابومسلم حلول کرده، و او پس از این که به آسمانِ بالا رفت، رجعت خواهد کرد.[11] در دائرة المعارف الاسلامیه آمده است که فرقههای متأخر خصوصاً اسماعیلیان (باطنیان) عقایدشان به ابومسلم بازمیگردد.[12]
[2] . از آنجا که منجمان مرگ ابو مسلم را در سرزمین روم پیشگویی کرده بودند، ابومسلم از ملاقات منصور در عراق نگرانی نداشت. غافل از این که مدائن، محل ملاقات او با منصور «الرومیه» نامیده میشود، زیرا خسرو انوشیروان شهری را به مدائن اضافه کرد و آن را «رومیة المدائن» نامید و اسیران رومی را به آنجا منتقل کرده بود. (تاریخ طبری، ج 7، ص 483 ؛ الاخبار الطوال، ص 379 و 380).
[3] . تاریخ طبری، ج 7، ص 483 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 5، ص 470.
[4] . انبیاء (21) آیه22 : اگر در زمین وآسمان خدایانی جز الله میبود، هر دو تباه میشدند... (تاریخ طبری، ج 7، ص 492).
[5] . مادر سلیط بن عبدالله بن عباس، «امّ ولد» بود. ابتدا عبدالله بن عباس، پدری او را انکار کرد و سپس او را فرزند خود خواند و از سلیط فرزندی به وجود نیامد. (ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص 492).
[7] . جعفر بن حنظله بهرانی، از بزرگان قیس بود. وی در عهد بنیامیه به سال 120 ق امیرخراسان و در حکومت عباسیان فرمانده جنگهای تابستانی شد. همچنین از کسانی بود که کینه ابومسلم را در دل داشت، چرا که بسیاری از عربها را کشته بود. (مروج الذهب، ج 3، ص 292).
[8] . تاریخ طبری، ج 7، ص 491 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 5، ص 477.