نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 94
علوی بود، یحیی در خراسان علیه حکومتِ عباسی قیام کرده بود و هارون الرشید، فضل برمکی را به جنگ او فرستاد و فضل از طرف خلیفه به او امان داد، او خود را تسلیم کرد. فضل او را به بغداد آورد و خلیفه از جعفر خواست تا او را پیش خود نگه دارد. جعفر، یحیی را آزاد و به او کمک مالی کرد و این موضوع را از هارون الرشید پنهان داشت تا این که فضل بن ربیع پرده از این مسئله برداشت و خبرش را به هارون الرشید داد.[1]
طبری، علت دیگری را بدون نقل سند اضافه کرده، میگوید: هارون الرشید، خواهر خود، عبّاسه را به عقد جعفر برمکی درآورد تا این که خواهرش بتواند در جلسه جعفر با هارون، حضور یابد و شرط کرد که این ازدواج صوری و در حد ایجاد محرمیت باشد نه بیش از آن، ولی با حیلهای که عباسه و مادر جعفر به کار بردند، جعفر توانست با عبّاسه همبستر شود. در نتیجه، عبّاسه از جعفر دارای دو فرزند شد که ولادت آنان را پنهان داشت و به همراه خادم و دایهای آن دو را به مکه فرستاد. بعدها میان عباسه و یکی از کنیزانش اختلافی پیش آمد و آن کنیز، هارونالرشید را از تمام ماجرا و مکان اختفای آن دو فرزند آگاه ساخت.[2]
این که هر چهار علت، دل خلیفه را از دست برمکیان پر از کینه کرده و بر آنها خشم گرفته و آنان را سرکوب کرده، به خواری انداخته باشد، چندان بعید نیست، ولی داستانی که طبری درباره عباسه نقل کرده، مورد قبول نیست، زیرا عاقلانه نیست که هارون به ازدواج خواهر هاشمیاش با جعفر برمکی رضایت داده باشد تا آنطور که در روایت طبری آمده بتواند در مجلس شراب آنها حضور یابد.
وانگهی، عباسه شوهر داشت و شوهرهای او همه از عباسیان بودند که برخی او را طلاق داده و برخی مرده بودند.[3] بعدها از مسرور (جلاّد هارون که سر جعفر را برید)درباره ازدواج عباسه با جعفر سؤال شد، او گفت: این را مردم میگویند، اما به خدا، این مطلب اصلاً حقیقت ندارد.[4]
شاید سوء ظن هارون نسبت به اهداف برمکیان، علت اساسی سقوط آنها باشد و دلیل آن این است که چون فضل برمکی والی خراسان شد، پانصدهزار سپاهی از خراسان گرد آورد و نام آنان را در دفترهایی ثبت نمود، از آنان در وفاداری به برمکیان پیمان گرفت و آنها را سپاه عباسی نام گذارد تا به خلیفه القا کند که این سپاه را برای خدمت به عباسیان گرد آورده است، ولی هارون خاطر جمع نشد، و فضل را از خراسان عزل و امیری از عرب به نام منصور بن یزید حمیری بر آنجا گمارد و به وی دستور داد که جیره آن سپاه را قطع و آنان را مرخص کند.[5] ممکن است هارون الرشید بین وجود این سپاه و آزادی یحیی علوی از طرف جعفر به دلیل تمایل به علویان ارتباطی دیده و چنین اندیشیده که برمکیان، سپاه را برای تأسیس دولتی ایرانی در خراسان به کار خواهند گرفت تا حکومت عباسیان را ساقط کنند و اگر نتوانستند، دولتی علوی تشکیل دهند.[6]
آنچه که هارون را بیشتر نسبت به سوءنیت برمکیان واقف کرد، یقینِ وی به فساد عقیده و ساختگی بودن اسلام آنان بود که زیر پوشش آن، زندیق بودن خود را کتمان میکردند. دلیل این مدعا آن است که خلیفه پس از قتل جعفر دستور داد یحیی و پسرش فضل را در زندان زندیقان حبس کنند. همچنین فردای سقوط برمکیان به او خبر رسید که أنس بن ابوالشیخ، کاتب جعفر، پیرو عقیده زندیقان است. به همین جهت هارون او را خواست و دستور قتلش را داد.[7] چنین برمیآید که اصمعی از زندیق بودن برمکیان اطلاع داشته است و چون از کشته شدن ایشان آگاه شد، این ابیات ابونواس را درباره ایشان زمزمه کرد که:
«وقتی سخن شرک آمیز در مجلسی به میان آید ؛ چهره برمکیان گشاده میشود.
و اگر یک آیه قرآن خوانده شود ؛ سخنها از مزدک به میان میآورند».[8]
بنیسهل و طاهریان
173 ـ ابوالعباسِ فضل و ابومحمد حسن، فرزندان سهل بن عبدالله سرخسی، ایرانیتبار بودند. پدرشان، سهل از خانوادهای صاحبمنصب در دین زرتشت بود که مسلمان شد و دو فرزندش با دین اسلام پرورش یافتند. سهل به خدمت برمکیان درآمد و دو فرزندش در عهد آنان پیشرفت کرده، به خدمت مأمون درآمدند و با او به خراسان رفتند. آن دو به تشیّع گرایش داشتند از این رو مأمون نیز تحت تأثیر عقایدشان قرار گرفت.
هنگامی که مأمون با برادرش امین اختلاف یافت و هر یک دیگری را خلع میکرد، مردم خراسان با مأمون بیعت کردند و او لقب «امام» گرفت و فضل بن سهل را به وزیری خویش برگزید و به توصیه فضلا، علی بن موسی را از مدینه فرا خواند و ولیعهد خود قرار داد و به او لقب «الرضا» داد[9] و دختر خود امّ حبیب را به ازدواج او درآورد. دختر دیگرش، امّ فضل را نیز به ازدواج محمد، فرزند علی بن موسی درآورد.
هدف فضل از این کارها، انتقال خلافت از عباسیان به خاندان علی بن ابیطالب بود. با کشته شدن امین، مردم بغداد به این موضوع پی برده، از این رو بیعت مأمون را رها کرده و با عمویش، ابراهیم بن مهدی بیعت کردند و به تدریج نارضایتی از مأمون فراگیر شد. با وجود این، خبر هیچیک از رویدادهای بغداد به مأمون نرسید، زیرا فضل اخبار بغداد را از مأمون پنهان میداشت.
[1] . تاریخ طبری، ج 8 ، ص 289 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 6، ص 175 ؛ ر . ک: شرح حال جعفر برمکی، درگذشتگان سال 187 ق.
[2] . تاریخ طبری، ج 8 ، ص 294 ؛ تاریخ ابن اثیر، ج 6، ص 175 ؛ مروج الذهب، ج 3، ص 370 ـ 375.
[ 10 ] . ابن خلکان، ج 1، ص 330 و 331 ؛ جهشیاری، ص 212 ؛ آمده است که جعفر به عبدالملک بن صالح عباسی بدون کسب اجازه از هارون الرشید چهارمیلیون درهم از خزانه هارون الرشید بخشید وعلیّه، دختر هارون الرشید را به ازدواج ابراهیم عباسی پسر عبدالملک درآورد و ولایت مصر را به او سپرد و هارون الرشید هم به کار او اعتراض نکرد (نک : فخری، ص 205 ـ 207).
[ 11 ] . جهشیاری، ص 254.
[ 12 ] . تاریخ طبری، ج 8 ، ص 257 و 261.
[ 13 ] . دکتر عبدالجبار جومرد، هارون الرشید ، ج 2، ص 475.
[ 14 ] . تاریخ طبری، ج 8 ، ص 296 و 297 ؛ جهشیاری، ص 239 ؛ ابنقتیبه، المعارف، ص 382.
[ 15 ] . تاریخ طبری، ج 8 ، ص 296 و 297 ؛ جهشیاری، ص 239 ؛ ابنقتیبه، المعارف، ص 382.
[ 16 ] . تاریخ طبری، ج 8 ، ص 566 ؛ جهشیاری نقل میکند که مأمون به فضل اصرار کرد که یکی از دخترانش را به وی دهد، ولی او امتناع ورزید وگفت : اگر مرا به دار بیاویزید، این کار را نخواهم کرد (جهشیاری، ص 307). پیداست که این جواب ردّ، نه از روی تکبر و خودخواهی بلکه از روی زیرکی و احتیاط بود، زیرا هدفی که او داشت مانع پذیرش این خواسته میشد.
نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 94