نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 95
عباسیان هیأتی را به سرپرستی سردار، نعیم بن خازم نزد مأمون فرستادند. آنها در مرو به حضور مأمون رسیدند و وی را از جریانهای بغداد و نارضایتی و تنفر مردم، به ویژه بستگان و فرماندهان و موالی آگاه ساختند. نعیم به فضل گفت: بیشک تو میخواهی حکومت را از عباسیان به فرزندان علی منتقل و سپس با حیله، این حکومت را به حکومتی خسروانی تبدیل کنی. اگر تو چنین هدفی نداشتی، رنگ لباس مخصوص علی و فرزندانش را که سپید است، به سبز که لباس کسری و زرتشتیان است، تبدیل نمی کردی. سپس رو به مأمون کرد و گفت: ای امیر مؤمنان، تو را به خدا مواظب باش که تو را فریب ندهد و دین و دولتت را نگیرد.[1]
مأمون با شنیدن این اخبار، بر آن شد که به بغداد بازگردد. ازاین رو از مرو خارج شد و به سوی عراق حرکت کرد. چون به سرخس رسید، چهار تن از غلامانش را برای کشتن فضل فرستاد. آنان در حمام بر او وارد شده و وی را کشتند.[2] هنگامی که مأمون به طوس رسید، علی بن موسی الرضا نیز درگذشت. برخی گفتهاند که مأمون او را با انگور زهرآلود مسموم ساخت.[3]
مأمون فرمان داد تا علی بن موسی را در کنار هارون دفن کنند و پس از آن خبر درگذشت او را به عباسیان بغداد رسانید. با رسیدن این خبر، بغدادیان، ابراهیم بن مهدی را خلع و نسبت به مأمون اظهار اطاعت کردند.[4] وقتی مأمون به بغداد درآمد، برای حسن بن سهل به مناسبت مرگ برادرش تسلیت فرستاد و به او اطلاع داد که قاتلان وی را کشته است، سپس از دخترش پوران خواستگاری کرد و او را به عقد در آورد.[5]
174 ـ طاهریان، پسران طاهر بن حسین بن مصعب بن زُریق از خانوادههای اصیل ایرانی و از دست پروردگان برمکیان بودند که به خدمت مأمون درآمدند و چون اختلاف میان امین و مأمون بالا گرفت، امین سپاهی به فرماندهی علی بن عیسی بن ماهان به جنگ مأمون فرستاد. مأمون نیز سپاهی به فرماندهی طاهر بن حسین برای رویارویی با او گسیل داشت. سپاه طاهر، سپاه امین را شکست داد و ابن ماهان را در جنگ کشت. این درگیریها میان سپاهیان دو برادر ادامه داشت و با ورود طاهر بن حسین به بغداد و قتل امین، پایان یافت.
بدین ترتیب خلافت به صورت کامل از امین به مأمون انتقال یافت و از آنجا که طاهر سربلند از بوته آزمایش درآمد، مأمون به پاس خدماتش او را حاکم خراسان کرد، اما چون طاهر بر خراسان مسلط شد، خطبه به نام مأمون و دعا برای او را قطع کرد.[6] مأمون نیز کسی را فرستاد، او را با خوراندن زهر کشت.[7]
مسئله خلق قرآن
175 ـ غائله خلق قرآن را معتزله برانگیختند. این مسئله به اصل
توحید مرتبط میشد که یکی از اصول پنجگانه آنهاست و قبلاً توضیح داده شد که میگویند: خداوند متعال یگانه است، خدایی جز او نیست و او به تنهایی قدیم و ازلی است، نه در وحدانیت شریک دارد ونه در ازلیت و غیر از خدا همه حادث و مخلوقند. پس قرآن نیز مخلوق است، زیرا اگر قدیم بود با خدا در قدیم بودن شریک میشد و دو قدیم لازم میآمد، الله و قرآن، در نتیجه، وحدانیت خدا منتفی میگشت.
اعتقاد به ازلی بودن قرآن در نظر آنها شرک و کفر بود و هر کس به آن عقیده داشت، مستحق مرگ میشد. مأمون تحت تأثیر عقاید معتزله، معتقد به حدوث قرآن بود و القا کننده این باور به او قاضی احمد بن ابی دؤاد بود. مأمون با فقها در این مسئله مناظره میکرد و در اواخر خلافت خود فقها را مجبور کرد تا این عقیده را بپذیرند. در سال 218 ق که مأمون عازم جنگ با رومیان شد، اسحاق بن ابراهیم مصعبی را که پسر عموی طاهر بن حسین بود، به نیابت از خود در بغداد تعیین کرد.
وقتی مأمون به شهر طرسوس رسید، به نایب خود نامه نوشت و دستور داد فقها را دعوت کرده، نظر آنها را درباره حدوث قرآن بپرسد. هر کس که قرآن را حادث بداند، آزاد کند و هر کس جز این بگوید، او را در هیچ کاری مورد مشورت قرار ندهد، شهادت او را قبول نکند، او را از نقل روایت رسول الله و فتوا دادن منع کند و اگر بعد از آن، بر عقیده خود پافشاری کرد او را در بند و زنجیر کرده، نزد او به طرسوس فرستد.[8]
وقتی اسحاق نامه مأمون را به فقها نشان داد، بسیاری از آنان از عقیده خود مبنی بر قدیم بودن قرآن دست کشیده، به حدوث و خلق آن قائل شدند جز احمد بن حنبل و محمد بن نوح که همچنان بر عقاید خود، پای فشردند. این بود که اسحاق آن دو را به زنجیر کشیده و نزد مأمون فرستاد. محمد بن نوح در راه مرد. وقتی به رقّه رسیدند، خبر مرگ مأمون رسید و ابن حنبل به بغداد بازگردانده شد، اما به وی فرمان دادند تا در خانهاش بماند.[9]
پیش از این مأمون برادر خود، معتصم بالله را به ولیعهدی برگزیده، به او سفارش کرده بود که آزمون فقها را در باب خلق قرآن ادامه دهد. او نیز به شیوه مأمون عمل کرد و فرمان را برای حاکمان شهرها نیز فرستاد و معلمان را موظف کرد تا مخلوق بودن قرآن را به بچه ها آموزش دهند تا جایی که مردم از دست او متحمل رنج و ستم فراوان شدند. علمای بسیاری به دست او کشته شدند و امام احمد بن حنبل کتک خورد.[10]
معتصم به پسرش واثق نیز توصیه کرد که علما را بیازماید. وی نیز در باب آزمون عالمان از پدر تبعیت کرد و راه پدر را در پیش گرفت و احمد بن نصر خزاعی محدّث را تنها به این دلیل که به مخلوق بودن
[8] . مأمون نامههایی به اسحاق مصعبی و کارگزارانش نوشت و به آنها دستور داد که نظر فقها را در مسئله خلق قرآن بخواهند (ر.ک : تاریخ طبری، ج 8 ، ص 631 ـ 646) .