نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 178
در بيرون حجره و با ديگران صحبت نكنى آيا حاضر هستى؟ گفت: بله حاضرم، و قول داد كه اصلاً حرفهاى حجره را بيرون نبرد. وقتى مقدّس اردبيلى قول گرفت به او گفت: بفرما، حالا كه قول دادى بيا.
آن طلبه به حجره او رفت و مدّتى با او ماند تا اينكه به تنگنا افتادند و چيزى براى خوردن نداشتند، نه غذايى و نه نانى. هر روزى كه مىگذشت گرسنگى به مقدّس اردبيلى و اين طلبه بيچاره بيشتر فشار مىآورد. رنگ و رو از صورتشان رفته بود تا اينكه روزى در بيرون از حجره، اين طلبه از كنار آقايى رد شد. يك دفعه آن آقا نگاه كرد به صورت اين طلبه و گفت: چه شده، چرا رنگت پريده است؟ طلبه گفت: چيزى نيست. گفت: نه، خيلى بى حال راه مىروى، دارى زمين مىخورى، چيزى شده؟ به من بگو. خيلى اصرار كرد و آخر مجبور شد حقيقت را بگويد. به آن شخص گفت: تقريباً دو روز است كه غذايى نداريم كه بخوريم. من و هم حجره ام با گرسنگى سختى روبرو شده ايم. آن آقا گفت: عجب، چرا زودتر به ما نگفتى تا كارى برايتان بكنيم؟
بلافاصله رفت و مقدارى وسايل و پول آورد و به اين طلبه گفت: اين پول و وسايل خوراكى را بگير و پول را با هم حجره ات نصف كن. وقتى به حجره آمد ملّا احمد نبود. نشست و منتظر ماند. وقتى ملّا احمد آمد و چشمش به غذا و خوراكى افتاد به طلبه گفت: اينها چيست؟ طلبه هم جريان را برايش گفت. ملّا احمد گفت: چرا گفتى؟ طلبه گفت: نمىخواستم بگويم امّا خيلى اصرار كرد. من مجبور شدم راستش را بگويم. مقدّس اردبيلى گفت: مگر بنا نبود به شرط عمل كنى و نگويى. ايشان خيلى از كار طلبه ناراحت شد و به او گفت: ما نمىتوانيم با هم باشيم و بايد جدا شويم. طلبه نصف پول را به اردبيلى داد و گفت: اين مال شما است.
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 178