responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 201
خودش گفت: چقدر خوب است كه به زيارت سيد مهدى بحرالعلوم(رحمه الله) بروم و راهى منزل ايشان شد. وقتى وارد منزل شد، بعد از اداى احترام و احوال پرسى به مرحوم سيد بحرالعلوم(رحمه الله) گفت: جناب سيد، بفرماييد از آن نعمتهاى بى نهايتى كه خدا به شما ارزانى داشته، مقدارى به ما صدقه بدهيد. لا اله الّا الله، با اينكه ميرزاى قمى خودش يك شخصيت والا مقام و بزرگ بود اين حرف را به سيد زد. سيد هم فرمود: چشم، اطاعت مى‌شود و فرمود: جناب ميرزا، دو يا سه شب قبل براى خواندن نافله شب به مسجد كوفه رفتم. حالا نجف كجا و كوفه كجا؟ كسانى كه به نجف رفته‌اند مى‌دانند كه فاصله نجف تا كوفه خيلى زياد است. فرمود: من از نجف به سمت مسجد كوفه براى خواندن نماز شب رفتم. نماز شب و نماز صبح را كه خواندم به آسمان نگاه كردم، ديدم به وقتى رسيده ام كه اگر بخواهم باز هم در مسجد بمانم ممكن است به ساعت درس در نجف نرسم. درس معمولا بعد از طلوع آفتاب بر پا مى‌شد. بقيه كارم را سريع انجام دادم و از در مسجد كوفه بيرون آمدم. همين كه بيرون آمدم يك مرتبه دلم هواى مسجد سهله كرد. به خودم گفتم: اى كاش مى‌توانستم به مسجد سهله هم بروم ولى چه كنم، اگر بخواهم به مسجد سهله هم بروم ديگر به درس نمى‌رسم. وقتى اين حال و هوا به دلم افتاد يك دفعه آسمان شروع به وزيدن باد كرد و طوفان عجيبى شد. سرم را كه چرخاندم يك مرتبه خودم را در مسجد سهله ديدم. خيلى خوشحال شدم. نگاه كردم كسى در مسجد نبود و مسجد خالى بود، فقط ديدم يك نفر در وسط مسجد در حال زمزمه كردن بود. اين صدا آن قدر نازنين و طنين انداز بود كه مرا به خود جذب كرد و لرزه به جانم انداخت. همينطور كه صدايش را گوش مى‌دادم، اشكم جارى شد و گريه ام گرفت. در حال گريه كردن بودم كه ناگهان آن آقا توجّهى به من پيدا كرد و فرمود: مهدى
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 201
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست