responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 242
دستمان برسد، تسويه حساب كنيم. ايشان نقل مى‌كرد: روزى در خانه چيزى نبود و گفتم بروم مقدارى جنس بگيرم. دكّانى در محله بود كه صاحبش مردى سنّى بود و دكانش همه چيز داشت. ما گفتيم برويم با اين مرد سنّى حسابى باز كنيم كه بتوانيم چند روزى زندگيمان را بگذرانيم. آيت الله نورى(رحمه الله) گفت: ما رفتيم در دكّان اين آقا و گفتيم آيا شما حاضريد كه ما مشتريتان شويم؟ گفت: مانعى ندارد. گفتم: من الان پولى ندارم كه به تو بدهم اگر مى‌شود حسابى باز كنيد كه وقتى پول بدستم آمد براى شما بياورم. گفت: چشم، بفرماييد، اشكال ندارد. آقا گفت: ما هم رفتيم حسابى باز كرديم و مقدارى جنس آورديم. بعد از چند وقت كمى از حسابمان را تسويه كرديم امّا بيشتر بدهكارى مان ماند تا اينكه مدّتى گذشت پولى به ما نرسيد. اى داد، اى بيداد، چه كار كنم؟ امروز و فردا و پس فردا گذشت امّا پولى به دستمان نرسيد. لا اله الّا الله، حسابمان هم بالا رفته بود. يك روز كه مى‌خواستم به درس آقاى ميرزاى شيرازى بروم، آمدم كه از جلوى دكّان مرد سنّى رد بشوم يك دفعه شنيدم صاحب دكان با صداى بلند گفت: آقا شيخ، آقا شيخ. گفتم: بله. گفت: بيا اينجا ببينم. رفتم جلو. گفتم: سلام عليكم. گفت: عليك السّلام، خبر از حساب خودت دارى يا ندارى؟ گفتم: نه، چطور؟ گفت: حساب تو به شصت لير رسيده، چرا نمى‌آيى پول بدهى؟ يك دفعه اين حرف از دهانم درآمد و گفتم: چشم، چشم، من دو روز ديگر پول را براى شما مى‌آورم. ناراحت نباشيد، چشم. خودم هم اصلاً نفهميدم چرا اين حرف را زدم. مرد سنّى هم گفت: خوب، بفرما. وقتى كه خواستم به درس ميرزاى شيرازى(رحمه الله) بروم به خودم گفتم: اين چه حرفى بود كه زدى؟ دو روز ديگر از كجا مى‌خواهى پول بياورى؟ تو پولى ندارى كه دو
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 242
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست