نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 243
روز ديگر ببرى. گفتم: راستى چه اشتباهى كردم. چرا اين حرف را زدم؟ اى كاش يك مقدار ديرتر قول مىدادم. رفتم به درس ميرزاى شيرازى(رحمه الله) امّا چه رفتنى و چه درسى. تمام فكرم اين بود كه اين پول را از كجا بياورم. خدايا چه كار كنم؟ اگر اين بنده خدا هم چيزى به ما ندهد، از گرسنگى مىميريم. زن و بچّه را چه كار كنم؟
با همان فكر و خيال و ناراحتى شب خوابم برد. در عالم رؤيا ديدم يكى آمد و در زد و گفت: آقاى نورى. گفتم: بله. گفت: بلند شو بيا. وقتى نگاه كردم ديدم ظاهراً خانه من در نجف است. اينطور به نظرم آمد كه خانه ام در نجف است. آن آقا گفت: بلند شو بيا به حرم اميرالمؤمنين(ع) آقا با شما كار دارد. گفتم: چشم و به طرف حرم اميرالمؤمنين(ع) رفتم. وقتى رسيدم، ديدم آقا(ع) از ضريح بيرون آمده و در گوشه اى نشسته اند. جلو رفتم و گفتم: سلام عليكم. آقا(ع) فرمود: عليكم السّلام. دست آقا را بوسيدم و عرضه داشتم كه آقاجان، امرى داشتيد كه مرا خواستيد؟ فرمود: بله، بيا اين كيسه پول را بگير. در آن شصت ليره است. بردار و برو به آن دكّانى بده و طلبت را با او صاف كن. گفتم: چشم آقا جان، دست شما درد نكند. همين كه پول را گرفتم و مىخواستم برگردم، ديدم آقا فرمود: صبر كن. ايستادم. آقا كيسه اى ديگر برداشت و به من مرحمت كرد و فرمود: اين كيسه هم شصت ليره ديگر است. اين هم براى خودت و مدّتى با آن زندگى ات را ادامه بده و خرج زندگى ات كن. گفتم: چشم. دست آقا را بوسيدم و از حرم اميرالمؤمنين(ع) بيرون آمدم و به طرف منزل با حالت خوشحالى حركت كردم.
از خواب بيدار شدم و ديدم در همان جايى كه بودم، هستم و اميد داشتم كه با ديدن اين خواب، ان شاء الله فرجى شود. بلند شدم وضويى بگيرم، رفتم به حياط براى گرفتن وضو، يك مرتبه در خانه به صدا درآمد. رفتم در را باز كردم. ديدم نوكر آيت الله ميرزاى شيرازى بزرگ است. گفتم: بفرماييد، كارى داريد؟ گفت:
ـ
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 243