نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 255
يك پرچين مىزدند. اهالى مازندران اين حصارهاى وسط را پرچين تعبير مىكنند. چيزهايى كه به وسيله چوب درست مىكردند. حداكثر يك پرچين مىزدند. حتّى خانه هايشان هم ديوار نداشت.
يادم هست در قديم، وقتى از نجف به ايران برگشتم در روستاها اصلاً ديوارى نبود. تمام اين خانه ها به هم راه داشتند و راه باز بود. از حياط همديگر عبور مىكردند. از خانه هم مىگذشتند و مىرفتند. كمال اطمينان و وحدت و مردانگى و غيرت بين اين خانواده ها حاكم بود. كسى كوچكترين خيانتى نمىكرد.
به هر حال، مىخواهم عرض كنم شايد بتوان گفت كه براى سردرختى معمول نيست حصار درست كنند. قهراً اين باغها دستخوش حوادث و چيدنها و خوردنها قرار مىگيرد.
اينكه مىبينيد درباره حقّ المارّه هم آقايان صحبت كردهاند كه اگر كسى از جائى عبور كرد و مجبور بود از ميوه باغ ديگرى بخورد فتوا دادهاند كه اشكال ندارد، به خاطر اين بود كه براى باغها حصار درست نمىكردند. همينطور در مسير راه ميوه بود و بعضى هم استفاده مىكردند. البتّه اين هم يكى از عنايات قديميها بود كه اينقدر سخاوتمند و دست و دل باز بودند و به هم بذل و بخشش داشتند. ميوه ها را سر راه مىگذاشتند كه اگر كسى گرسنه بود و بيچاره اى از آنجا عبور مىكرد و خسته بود از ميوه ها بخورد.
آنهايى كه از سردرختى استفاده مىكردند به صاحبش مىگفتند: آقا، از سردرختى شما خوردم. صاحب باغ هم مىگفت: فداى سرت، بخور نوش جان، خدا بركت بدهد. قديم اينطورى بود مثل الان نبود كه اگر كسى كوچكترين چيزى از زمين و باغ ديگرى بردارد تا پولش را ندهد رهايش نمىكنند. قديم اين حرفها نبود. پول معنا نداشت. محبّت به خلق خدا از هر چيز ديگر بيشتر ارزش داشت. هميارى و
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 255