نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 259
يكى از جوانهاى سامرا از اهل سنّت خواست ازدواج كند. دستش خالى بود و پول نداشت. هر طرفى زد كه پول فراهم كند، نتوانست. اين پسر جوان سنّى گفت كه من الان مىروم سراغ ميرزاى شيرازى و مىگويم كه من مىخواهم ازدواج كنم و پول ندارم اگر ميرزاى شيرازى پول ازدواج من را داد كه كارى با او ندارم ولى اگر نداد من از اين به بعد نمىگذارم راحت بماند و راحت زندگى كند، به هر طور شده او را از اينجا بيرون مىكنم. آنقدر اذيتش مىكنم تا از اينجا برود. اين جوان پيش خودش عهد كرد كه به اين وسيله ميرزا را اذيت كند.
ميرزا در مجلس نشسته بود. جمعيت همه در محضر آقا بودند. اين جوان وارد شد. مستقيم رفت كنار ميرزاى شيرازى و گفت: جناب ميرزا جريان من اين است، مىخواهم ازدواج كنم ولى پول ندارم. شما چيزى داريد به من بدهيد و من را براى امر ازدواج كمك كنيد؟ تا ميرزا اين حرف را از اين جوان شنيد به او فرمود كه مىخواهى ازدواج كنى؟ گفت: بله. فرمود: چقدر خرج ازدواجت مىشود كه من بدهم؟ آن جوان گفت: بيست ليره. ميرزاى شيرازى سريع بيست ليره به او داد و فرمود: بيا جانم، اين پول را بگير و برو ازدواج كن.
اين جوان پول را گرفت و بيرون آمد و پيش بزرگان سامراء رفت. گفت: من پيش ميرزاى شيرازى رفتم و جريان را براى ايشان گفتم كه مىخواهم ازدواج كنم، از او تقاضاى كمك كردم و ايشان بيست ليره به من داد. اين جوان هر جا نشست قضيه را تعريف كرد. گفت آقا پول تمام ازدواج من را داد. بيست ليره آن روز، خيلى پول بود.
اين قضيه گوش به گوش، بين مردم پخش شد. بزرگان سامرا كه تمام برنامههاى آزار و اذيت ميرزاى شيرازى(رحمه الله) زير سر آنها بود و يا خودشان اذيت مىكردند يا دستور اذيت مىدادند تا اين ماجرا را ديدند، گفتند حالا كه اينطور شد پس ديگر وظيفه ما عوض شد. يك شمشير تيز و بزرگى را همراه با قرآن در يك سينى
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 259