نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 268
دفعه بچّه ها و خانواده اش داخل اتاق آمدند كه ببينند چرا آقا بيرون نمىآيد؟ چرا از او خبرى نيست؟ ديدند كه اى واى، جناب آيت الله افتاده است. خيال كردند ايشان از دنيا رفته است. وقتى بالاى سر ايشان آمدند، ديدند نفس مىكشد، فهميدند بيهوش شده است.
خلاصه، آقا را به هوش آوردند. گفتند: آقا بد نبينيد، چه شده بود؟ چرا به زمين افتاده بوديد؟ فرمود: به اين جمله از روايت برخورد كردم كه ديدم بنده مجازى در مقابل مولاى مجازى حقّ انجام هيچ كارى بدون اجازه ندارد در حالى كه مولايش هيچ كارى براى او هم نكرده است، فقط پولى داده و او را خريدارى كرده است. نه او را خلق كرده، نه او را عمرى داده، نه نعمتهاى فراوان به او داده است با اين حال خدا به آن بنده مجازى مىگويد تو حقّ ندارى بدون اجازه مولايت كارى كنى، آن وقت من در مقابل خدا كه همه نعمتهاى من مال خدا است، من كه عبد حقيقى خدا و او مالك و مولاى حقيقى من است، من چه خاكى به سر كنم كه اين همه كارها را بدون اجازه او انجام داده ام. آنقدر حالم گرفته شد كه از خود بى خود شدم و ديگر نتوانستم خودم را نگه دارم.
به شما عزيزان اهانت نشود. ما اگر منقلب نمىشويم و اينطور حالمان از بدى اعمالمان گرفته نمىشود بخاطر اين است كه معرفتمان نسبت به خداوند كم است. معرفت و عرفانمان نسبت به ذات مقدّس الهى ضعيف است. ما هنوز نمىدانيم خدا كيست؟ اگر بدانيم خدا كيست مسلّماً چشمانمان اشك آلود مىشود ولى معرفت كه ضعيف شد اشك هم نمىآيد و انسان منقلب نمىشود. شايد هفته ها بر ما بگذرد و يك بار هم از خوف خدا گريه نكنيم. ممكن است ماه نيز بر ما بگذرد و يك بار از خوف خدا گريه نكنيم، چون در اين مسير نمىرويم. در مسير خدا نرفتيم كه منقلب بشويم امّا مثل اميرالمؤمنين(ع)، مثل امام
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 268