نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 403
* لیث بن سعد.
* مزنة المروانیة.
* مطروح بن سلیمان.
صالح بن طریف
صالح بن طریف برغواطی، از قبیله برغواطه (از مصامده) و اهل «تامسنای» مغرب دور، بین «سلا» و «آسفی» بود. او ادعای پیغمبری کرد. پدرش، طریف نیز از رهبران خوارج صفریه مغرب بود. گویند: او نیز ادعای پیامبری کرد و کشته شد و پسرش، صالح به جای او نشست.
صالح در ابتدای کار از نیکوکاران بود. سپس در سال 127 ق ادعای نبوت کرد و دینی را وضع کرد که در آن ده نماز واجب بود:
5 نماز درشب و 5 نماز در روز. وی روزه ماه رجب را به جای ماه رمضان، و در وضو، شستن ناف و دو پهلو را واجب می دانست. در مورد سجده نیز پنج سجده در رکعت آخر و در رکعت های قبل ازآن به صورت ایما و اشاره انجام می داد. در دین او دزد باید کشته می شد و مرد می توانست هر تعداد زن را به ازدواج خود در آورد. مرد هم چنین می توانست زن های خود را در یک روز به هر تعداد که می خواست طلاق دهد و بعد از آن به آنها رجوع کند. وی ازدواج با دخترعموها را حرام کرد.
صالح کتابی در هشتاد سوره به نام پیامبران و غیر آنان که آن را قرآن نامید نوشت و ادعا داشت که این کتاب به او وحی شده است. به تدریج پیروان او زیاد شدند. وی توانست 47 سال حکومت کند. سپس به مشرق رفت و بازنگشت. گویند: فرزندانش بعد از وی، در اواسط قرن پنجم هجری که «مرابطون» بر آنها یورش آورده و آنان را از بین بردند طریق ضلالت پدر را استمرار بخشیدند.[1]
عطرّد
عطرّد، بزرگ انصار و از اهالی مدینه بود. فقیه و قاری قرآن و نیز آوازخوانی خوش صدا بود و فی البداهه سروده هایی زیبا می سرود. ولید بن یزید بن عبدالملک، او را از مدینه فرا خواند. او برای ولید آوازخوانی کرد و او را به طرب آورد. صاحب کتاب الأغانی می گوید: وقتی شادی و طرب ولید شدت گرفت، خود را در خمره شراب انداخت و آن قدر شراب نوشید که کم شدن آن محسوس بود. او مانند مرده ای در حال مستی خارج شد و افتاد او را پوشاندند و خوابید روز دوم، ولید او را دعوت کرد و از او خواست که در بازگشت به مدینه آن چه را که دیده است، برای کسی بازگو نکند; و هزار دینار به وی داده او دولت عباسیان را نیز درک کرد و برای مهدی عباسی آوازخوانی کرد. مهدی نیز هدایای زیادی به او داد. عطرّد تا زمان هارون الرشید زنده بود و در حدود سال 175 ق درگذشت.[2]
لیث بن سعد
ابوحارث، لیث بن سعد بن عبدالرحمان فهمی (منسوب به فهم تیره ای از قبیله قیس عیلان) بود. او در فقه و لغت و علم حدیث، امام و پیشوای اهل مصر در روزگارش بود. وی اصالتاً اصفهانی، ولی محل تولدش در قلقشنده (روستایی در مصر) بود.
لیث ثروت مندی سخاوت مند بود. در یکی از سفرهایش به مکّه، امام مالک، ظرفی رطب به او هدیه کرد لیث آن ظرف را با هزار دینار بازگرداند. او به یاران دانشمند خود، همواره در حدود هزار دینار می بخشید. گویند: هیچ گاه زکات بر وی واجب نمی شد; زیرا همواره مالش را می بخشید. شافعی درباره او گفت: «لیث از مالک فقیه تر است، جز این که یارانش او را ضایع کرده و ارج ننهادند.» حاکم و قاضی مصر تحت اوامر او بودند. چون نسبت به یکی از آنان گمان بد می برد، با امیر مکاتبه می کرد و امیر او را عزل می نمود. منصور خواست قضاوت مصر را به وی واگذار کند، امّا او نپذیرفت. وی در مصر زیست و سرانجام در شهر قاهره درگذشت.[3]
مزنه مروانی
وی مزنه (مزینه)، همسر مروان بن محمد، آخرین خلیفه مروانیان و به نقلی وی دختر مروان بود. مسعودی در مروج الذهب می گوید: خیزران همسر مهدی، خلیفه عباسی و مادر هادی و هارون الرشید، روزی در مجلس خود بر فرشی ارمنی نشسته بود و گرداگرد وی پشتی هایی قرار داشت که مادران فرزندان منصور، مهدی، هادی و زنان بنی هاشم در این مجلس بر آنها تکیه زده بودند. در این هنگام خادم نزد او آمد و برای ورود زنی اجازه خواست; او اجازه داد. آن گاه زنی ژنده پوش، وارد شد و در کنار فرش ایستاد و پس از ادای سلام گفت: ای همسر و مادر امیرالمؤمنین! من مزنه، همسر مروان بن محمد هستم که روزگار چنین خوار و ذلیلش کرده و بر زمینش زده است تا آن جا که اینک هیچ پوششی، جز آن چه که بر تن اوست، ندارد. زینب، دختر سلیمان بن علی عباسی به خیزران که در کنارش نشسته بود نگاهی انداخت و دید اشک در چشمانش جمع شده است و زینب ترس آن داشت که خیزران بر مزینه دل بسوزاند. بنابراین به مزینه خطاب کرد و گفت: «مثل این که روزی را که در حرّان به دیدار تو آمدم و تو در حیاط خانه مروان بن محمد بر چنین فرشی نشسته بودی و پشتی ها در راست و چپ تو قرار داشت فراموش کرده ای; مادران مردان ستم گر شما و بعضی از زنان شما بر آن ها تکیه زده بودند و من در همین جا ایستاده بودم که تو الان ایستاده ای. من از تو با گریه و زاری خواستم تا جسد ابراهیمِ امام را از مروان بستانم تا آن را مثله نکند و تو در حالی که روی ترش کردی، گفتی: به زنان چه، که در امور مردان، دخالت کنند؟ سپس امر کردی که
[1] . الاستقصاء، ج 2، ص 114، 115 و 116 ; همان، ج 3، ص 16 و 17 ; الاعلام زرکلی، ج 3، ص 276 ; الروض المعطار، ص 435 ; ابن حوقل، صورة الارض، ص 82 .