نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 413
هشام بن عبدالرحمان الداخل
ابوولید، هشام بن عبدالرحمان الداخل اموی اندلسی، دومین پادشاه دولت اموی در اندلس بود. مادرش امولد و جمال ـ و بنابر نقلی حُلَل ـ نام داشت با این که بزرگ ترین فرزند پدرش نبود، پدرش او را جانشین خود کرد.
دو برادر بزرگ ترش، سلیمان و عبدالله، معروف به بلنسی، علیه وی شورش کردند. هشام لشکری به جنگ آنها گسیل داشت و آن دو را وادار به درخواست بخشش و امان کرد. هشام نیز آنها را به این شرط بخشید که از دریا گذشته و به مراکش بروند. چندی بعد از اندلس خارج شدند و در مغرب (مراکش) اقامت گزیدند و منتظر فرصت ماندند تا این که با مرگ هشام فرصت برای آنها فراهم آمد.
و چون بعد از هشام، فرزندش، حَکَم به امارتِ اندلس رسید، آن دو برادر بر وی شوریدند، اما حَکَم توانست شورش آنها را سرکوب کند. او عموی خود، سلیمان را دست گیر و اعدام کرد; ولی عبدالله، موفق به فرار شد. سرانجام او نیز تسلیم حَکَم شد و امان خواست. حَکَم نیز به او امان داد. او نیز در تمام دوران حکومت حکم به آرامش و سکون روی آورد. هشام فردی شجاع و دوراندیش بود. امور سیاسی را به خوبی تدبیر می کرد و با دشمنان برخورد خصمانه ای داشت. او هم چنین فردی متقی، پارسا و بی توجه به دنیا بود. در میان مردم حضور داشت و خود به شکایات آنان رسیدگی می کرد. به عیادت بیماران می رفت و در تشییع جنازه ها شرکت می کرد. گروهی از افراد مورد اعتماد خود را به ولایات و شهرهای تحت حکومت خود می فرستاد تا از شیوه رفتار کارگزاران او با مردم تحقیق و بررسی به عمل آورند. وقتی که به وی اطلاع می دادند کسی از کارگزارانش ظلمی روا داشته، او را برکنار و به شدت مجازات می کرد. مردم اندلس، وی را به عمر بن عبدالعزیز تشبیه می کردند.
تعدادی مسجد بنا نهاد و ساختمان مسجد جامع قرطبه را که بنای آن توسط پدرش شروع شده بود، به اتمام رساند. وی توانست از حملات حاکمان امیرنشین مسیحی که در کوه های پیرنه، جلیقه (گالیسیا)، نافار (ناوارا) و لئون مستقر بودند، جلوگیری کند. او کراراً این امارت نشین ها را مورد حمله قرار داد. وی به فرانسه حمله کرده و تا قرقشونه و اربونه پیش رفت. بین او و فرانسه جنگ های خونینی درگرفت که در بیشتر آنها پیروزی با هشام بود.
در زمان حکومت هشام مذهب مالک در اندلس گسترش یافت و جایگزین مذهب اوزاعی شد. در زمان حکومت او فقها منزلت والایی یافتند. آنها با امیر مشورت می کردند و امیر نیز مشورت آنها را می پذیرفت و دستوراتش مطابق با دستورهای فقها بود، تا آن جا که فقها گروه برجسته ای شدند به گونه ای که احکام حکومتی به اوامر آنها وابسته بود. او در 41 سالگی درگذشت و مدت حکومتش هشت سال بود. بعد از وی پسرش، حَکَم اول به حکومت رسید.[1]
هارون بن موسی القاری
هارون بن موسی بصری منسوب به قبیله ازد، معروف به «هارون اعور»، از اهالی بصره و در ابتدا یهودی بود و بعدها اسلام آورد و نیکو مسلمانی شد. وی قرآن را حفظ کرد و در علم نحو متبحر شد و علم قرائت قرآن را پی گرفت و در این علم سرآمد شد.
وی اولین کسی بود که به نقد روایات مختلف قرائت پرداخت و نظریات گوناگونی را که در روایات وجود داشت، بررسی کرد و سندهایی که بدان ها استناد می شد، مورد نقد قویّ خود قرار داد. حدیث را از بزرگان محدثان، همانند طاووس یمانی شنیده بود. با وجود این که او فردی معتزلی مذهب و قائل به آزادی اراده بوده، ولی بخاری و مسلم از او حدیث نقل کردند و ناقدِ سخت گیر، یحیی بن معین وی را توثیق نمود.[2]
یحیی بن عبدالله طالبی
یحیی بن عبدالله بن حسن مثنّی، فرزند حسن سبط، فرزند علی بن ابی طالب و برادر ادریس بن عبدالله، مؤسس دولت ادریسیان ِ مغرب بود. وی از تربیت یافتگان جعفر صادق(علیه السلام) در مدینه بود که حدیث روایت می کرد و فقیه گردید.
او در شورش پسر عمویش، حسین بن علی بن حسن مثنّی، فرزند حسن سبط، فرزند علی بن ابی طالب، علیه موسی الهادی خلیفه عباسی، یاور وی بود; اما بعد از کشته شدن حسین در جنگ «فخّ» فرار کرد. یحیی به یمن رفت و مدتی در آن جا اقامت گزید. بعد از رفتن به مصر و مغرب به طرف سرزمین ری رفت و در شهرهای ری و خراسان، مردم را به خود فرا خواند. رفته رفته، پیروانش زیاد شدند، مردم از شهرهای مختلف به سوی او آمدند و قدرت او به اوج رسید. این امر در زمان حکومت هارون الرشید اتفاق افتاد. هارون الرشید، در سال 176 ق لشکرعظیمی را به فرماندهی فضل بن یحیی برمکی برای جنگ با او فرستاد. یحیی از هارون الرشید امان خواست و او نیز به یحیی امان داد و نامه ای با خط خود برای یحیی نوشت و او را نزد خود خواند. هارون الرشید یحیی را به عنوان زندانی به جعفر بن یحیی سپرد، اما جعفر، پس از این که اطمینان یافت که یحیی دیگر تلاشی برای شورش ندارد، او را آزاد و راه خروج از بغداد را برای وی هموار کرد. هارون الرشید کسی را مأمور کرد تا یحیی را به زندان برگرداند و در آن جا زندگی او به شکل مبهمی خاتمه یافت. برخی گویند: هارون الرشید، خود، وی را به قتل رساند و برخی نیز برآنند که
[1] . الاعلام زرکلی، ج 9، ص 84 ; البیان المغرب، ج 2، ص 61 ـ 68 ; نفح الطیب، ج 1، ص 317 ; تاریخ ابن اثیر، ج 6، ص 112، 116، 123، 144 و 148 ; ابن خلدون، ج 4، ص 124 ـ 271 ; العبر، ج 1، ص 278 ; دولة الاسلام فی الاندلس، ص 218 ـ 225.
[2] . تاریخ بغداد، ج 14، ص 5 ; گلدتسهیر، مذاهب التفسیر الاسلامی، ص 55.
نام کتاب : رویدادهای تاریخ اسلام نویسنده : --- جلد : 1 صفحه : 413