responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 165
مرحوم آيت الله ميرزا مهدى پايين شهرى(رحمه الله) اهل قم بود. حاج آقاى والد ما(رحمه الله) در مورد ايشان مى‌گفتند: من خدمت ايشان درس خوانده ام. خيلى مرد عجيبى بود. به او مى‌گفتند: ميرزا مهدى پايين شهرى. بسيار مرد ملّايى بود. كسى بود كه ميزبان مرحوم شيخ عبد الكريم حائرى(رحمه الله) شد و كسى بود كه مرحوم شيخ عبدالكريم، آيت الله ميرزا مهدى را جلو انداخت و خودش پشت سر او نماز خواند. پس الان مى‌شود گفت كه ميرزا مهدى گردن ما حوزوى ها حقّ دارد چون مؤسس حوزه، آقاى شيخ عبد الكريم ميهمان ايشان بود همانند ايوب انصارى كه ميزبان پيغمبر خدا(ص) بود. در دست ميرزا مهدى انگشتر خاصّى بود. هر كس را مار و عقرب مى‌زد پيش او مى‌آوردند و ايشان آن انگشتر را روى محل گزيدگى مى‌كشيد و فوراً خوب مى‌شد. خيلى در قم مشهور شده بود. سابقاً در قم خيلى عقرب بود. در زمان رضاخان با آخوند خيلى بد بودند. عمامه ها را بر مى‌داشتند و وضع خرابى بود و حركت دولت روى مردم هم اثر گذاشته بود. راننده ها آخوند سوار نمى‌كردند. براى شيخ مهدى - خدا رحمتش كند - مسافرتى پيش آمد كه به اصفهان رفت و بعد از چند روز خواست به قم برگردد. به گاراژ رفت تا سوار ماشينى شود كه به قم بيايد. آيت الله شيخ مهدى پايين شهرى سوار ماشين شد كه يك مرتبه چشم راننده به ايشان افتاد. راننده گفت: شيخ، براى چه اينجا آمدى؟ برو پايين. شيخ مهدى گفت: مى‌خواهم به قم بروم. راننده گفت: من شيخ سوار نمى‌كنم. جرأت دارى پايت را در ماشين من بگذار. آيت الله شيخ مهدى پايين شهرى چيزى نگفت و پايين رفت. سرپرست گاراژ ايشان را كه ديد دلش به حال شيخ پيرمرد سوخت. آمد به شيخ گفت: آقا شما مى‌خواهى كجا بروى؟ گفت: به قم. مسئول گاراژ پيش راننده رفت و به او گفت: شيخ را سوار كن و ببر. راننده گفت: من هرگز سوارش نمى‌كنم. سرپرست گاراژ
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0    جلد : 1  صفحه : 165
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست