نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 166
با تندى گفت: حرف نزن، بى تربيت، اين آقا آيت الله است، خجالت نمىكشى اين حرفها را مىزنى؟ احتمالا آقا را مىشناخت؛ خلاصه، به هر صورتى بود آقا را سوار كرد. آيت الله شيخ مهدى پايين شهرى هم بالا رفت و روى صندليى كه روى چرخ بود نشست و حركت كردند.
وسط راه ماشين پنچر شد و از قضا، چرخ پنچر شده همين چرخى بود كه ايشان روى آن نشسته بود. بيچاره شيخ مهدى بد شانس، دوباره بدبيارى آورد. راننده هم شروع كرد به فحش دادن: شيخ فلان فلان شده، برو پايين ببينم، تو پدر من را درآوردى، فلان فلان شده برو، من تو را ديگر سوار نمىكنم. شيخ مهدى رفت و در گوشه اى از بيابان، رو به قبله نشست و مشغول ذكر شد و راننده هم مشغول پنجرگيرى شد.
در حال درآوردن چرخ بود كه دست به آبش گرفت. وقتى گوشه اى رفت كه قضاء حاجت كند يك مرتبه مارى پايش را گاز گرفت. دادش بالا رفت. چنان جيغ و فرياد كرد كه تمام مسافرها به طرفش دويدند. نگاه كردند ديدند مار بزرگى پايش را گاز گرفته است. راننده هم با حالى كه داشت باز شيخ را رها نكرد و گفت: هر چه هست از اين شيخ است. اين بلا را شيخ سر ما آورد.
چند مسافر پيش شيخ آمدند و گفتند: شيخ مهدى، بيا به داد اين بيچاره برس. گفت: چه شده است؟ گفتند: مارى پايش را نيش زده و در حال مرگ است. بلند شد و پيش راننده رفت. باز دوباره به شيخ گفت: من مىدانم تمام اين بلاها زير سر تو است. تو مرا نفرين كردى. شيخ گفت: ناراحت نباش و بلافاصله انگشترش را در جايى كه مار گزيده بود گذاشت. يك دفعه زهر مار بيرون زد و حال راننده به جا آمد. نقل مىكنند همين راننده آنقدر مريد آقا شده بود كه هر وقت به قم مىآمد براى دست بوسى ايشان مىرفت و مىگفت: قربان شما بشوم كه جان مرا خريديد.
خدا ان شاء الله اين نعمتها را به ما مرحمت كند، ان شاء الله.
ـ
نام کتاب : BOK36845 نویسنده : 0 جلد : 1 صفحه : 166